رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهلم: رهایی
شب، بعد از شام، هانا پیشنهاد داد برای تماشای جشنواره به بازار شهر بروند.
بعد از اینکه معلم اجازه داد، هر هفت نفر آماده شدند و از هتل بیرون رفتند.
بازار پر از چراغهای رنگارنگ بود. صدای موسیقی از گوشهوکنار شنیده میشد و مغازهها با تزئینات جشنوارهای، فضای خیابان را زیباتر کرده بودند. غرفههای خوراکی و صنایعدستی هم در دو طرف خیابان دیده میشدند.
ایومی و هانا جلوتر میرفتند و دربارهی وسایل تزئینی حرف میزدند. رینا هم همراهشان بود. سوتا و رِن کمی عقبتر، مشغول امتحان کردن خوراکیهای عجیب یک غرفه بودند.
ملیسا کنار کایزن راه میرفت.
جلوی یک مغازه ایستاد و به آویزهای کوچکی که پشت شیشه چیده شده بودند، نگاه کرد.
ـ این یکی قشنگه.
کایزن نگاهش را به همان سمتی برد که ملیسا اشاره کرده بود.
ـ میخوای بخریش؟
ـ نه، فقط دارم نگاه میکنم.
کایزن چیزی نگفت و همراهش به راه افتاد.
چند مغازه جلوتر، ملیسا ناگهان ساکت شد. مدتی بود که به اتفاقات شب گذشته فکر میکرد؛ به پیامهای گروه خانوادگی، مقایسهها و حرفهایی که مدتها در ذهنش مانده بودند.
اما این بار، برخلاف همیشه، احساس نمیکرد باید دوباره آن پیامها را بخواند و دنبال دلیلی بگردد که چرا به اندازهی کافی دوستداشتنی نبوده است.
آرام گفت:
ـ کایزن؟
ـ هوم؟
ملیسا به چراغهای رنگارنگ بالای خیابان نگاه کرد.
ـ فکر کنم دیگه لازم نیست به گذشته و چیزای بیهوده بچسبم.
کایزن قدمهایش را آهسته کرد و به او نگاه کرد.
ملیسا گوشیاش را از جیبش بیرون آورد. وارد گروه خانوادگی شد و چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد، بدون اینکه دوباره پیامهای قدیمی را بخواند، گزینهی ترک گروه را انتخاب کرد.
گوشی را به طرف کایزن گرفت.
ـ ببین! بالاخره از بند گذشته خلاص شدم!
بعد خندید؛ خندهای سبک و رها، انگار چیزی را که مدتها روی شانههایش سنگینی میکرد، زمین گذاشته باشد.
کایزن به صفحهی گوشی نگاه کرد و بعد چشمش به صورت خندان ملیسا افتاد.
گوشهی لبش بالا رفت.
ـ بالاخره؟
ملیسا ابروهایش را بالا برد.
ـ چیه؟ فکر کردی نمیتونم؟
ـ همچین چیزی نگفتم.
ـ ولی منظورت همین بود!
کایزن نگاهش را از او گرفت، اما لبخند کمرنگش هنوز باقی بود.
ـ هر طور راحتی.
ملیسا گوشی را در جیبش گذاشت و دوباره به راه افتاد.
چند قدم بعد، کایزن آرام گفت:
ـ ملیسا.
ـ جانم؟
ـ لازم نیست برای ثابت کردن اینکه از گذشته عبور کردی، وانمود کنی هیچچیزی آزارت نمیده.
ملیسا قدمهایش را آهسته کرد.
کایزن ادامه داد:
ـ اگه یه روز دوباره ناراحت شدی، به این معنی نیست که به نقطهی اول برگشتی.
ملیسا مدتی نگاهش کرد. بعد لبخند آرامی زد.
ـ میدونم. فقط دیگه نمیخوام تمام روزم رو صرف آدمهایی کنم که بودن یا نبودنم براشون فرقی نداره.
کایزن سرش را تکان داد.
ـ پس به آدمهایی فکر کن که بودنت براشون مهمه.
ملیسا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ مثلاً کیا؟
کایزن برای لحظهای سکوت کرد.
بعد دستش را در جیب کت خود گذاشت و گفت:
ـ مثلاً کسایی که الان دارن باهات توی این بازار قدم میزنن.
ملیسا لبخند زد.
ـ خودت هم جزوشونی؟
کایزن نگاهش کرد.
ـ اگه نبودم، الان اینجا نبودم.
ملیسا دیگر چیزی نپرسید. فقط لبخندش کمی پررنگتر شد و همراه او به راه افتاد.
***
کمی جلوتر، ایومی از دور صدایشان زد:
ـ ملیسا! کایزن! بیاین اینجا! یه غرفهی عروسکهای بامزه پیدا کردیم!
ملیسا به سمت دوستانش دوید، اما بعد از چند قدم برگشت.
کایزن هنوز همانجا ایستاده بود.
ملیسا دستش را به طرف او دراز کرد.
ـ نمیای؟
کایزن به دستش نگاه کرد و بعد به صورت منتظر او.
لحظهای مکث کرد، سپس دست ملیسا را گرفت.
ـ چرا.
و این بار، وقتی هر دو به سمت دوستانشان رفتند، لبخند کایزن دیگر کاملاً محو نشد.
ملیسا هنوز نمیدانست آیندهی رابطهشان چه خواهد شد؛ اما آن شب، برای اولین بار، بهجای اینکه نگران از دست دادن محبت دیگران باشد، از لحظهای که در آن زندگی میکرد لذت میبرد.
و شاید همین، شروع آزادی واقعیاش بود.
شب، بعد از شام، هانا پیشنهاد داد برای تماشای جشنواره به بازار شهر بروند.
بعد از اینکه معلم اجازه داد، هر هفت نفر آماده شدند و از هتل بیرون رفتند.
بازار پر از چراغهای رنگارنگ بود. صدای موسیقی از گوشهوکنار شنیده میشد و مغازهها با تزئینات جشنوارهای، فضای خیابان را زیباتر کرده بودند. غرفههای خوراکی و صنایعدستی هم در دو طرف خیابان دیده میشدند.
ایومی و هانا جلوتر میرفتند و دربارهی وسایل تزئینی حرف میزدند. رینا هم همراهشان بود. سوتا و رِن کمی عقبتر، مشغول امتحان کردن خوراکیهای عجیب یک غرفه بودند.
ملیسا کنار کایزن راه میرفت.
جلوی یک مغازه ایستاد و به آویزهای کوچکی که پشت شیشه چیده شده بودند، نگاه کرد.
ـ این یکی قشنگه.
کایزن نگاهش را به همان سمتی برد که ملیسا اشاره کرده بود.
ـ میخوای بخریش؟
ـ نه، فقط دارم نگاه میکنم.
کایزن چیزی نگفت و همراهش به راه افتاد.
چند مغازه جلوتر، ملیسا ناگهان ساکت شد. مدتی بود که به اتفاقات شب گذشته فکر میکرد؛ به پیامهای گروه خانوادگی، مقایسهها و حرفهایی که مدتها در ذهنش مانده بودند.
اما این بار، برخلاف همیشه، احساس نمیکرد باید دوباره آن پیامها را بخواند و دنبال دلیلی بگردد که چرا به اندازهی کافی دوستداشتنی نبوده است.
آرام گفت:
ـ کایزن؟
ـ هوم؟
ملیسا به چراغهای رنگارنگ بالای خیابان نگاه کرد.
ـ فکر کنم دیگه لازم نیست به گذشته و چیزای بیهوده بچسبم.
کایزن قدمهایش را آهسته کرد و به او نگاه کرد.
ملیسا گوشیاش را از جیبش بیرون آورد. وارد گروه خانوادگی شد و چند لحظه به صفحه خیره ماند.
بعد، بدون اینکه دوباره پیامهای قدیمی را بخواند، گزینهی ترک گروه را انتخاب کرد.
گوشی را به طرف کایزن گرفت.
ـ ببین! بالاخره از بند گذشته خلاص شدم!
بعد خندید؛ خندهای سبک و رها، انگار چیزی را که مدتها روی شانههایش سنگینی میکرد، زمین گذاشته باشد.
کایزن به صفحهی گوشی نگاه کرد و بعد چشمش به صورت خندان ملیسا افتاد.
گوشهی لبش بالا رفت.
ـ بالاخره؟
ملیسا ابروهایش را بالا برد.
ـ چیه؟ فکر کردی نمیتونم؟
ـ همچین چیزی نگفتم.
ـ ولی منظورت همین بود!
کایزن نگاهش را از او گرفت، اما لبخند کمرنگش هنوز باقی بود.
ـ هر طور راحتی.
ملیسا گوشی را در جیبش گذاشت و دوباره به راه افتاد.
چند قدم بعد، کایزن آرام گفت:
ـ ملیسا.
ـ جانم؟
ـ لازم نیست برای ثابت کردن اینکه از گذشته عبور کردی، وانمود کنی هیچچیزی آزارت نمیده.
ملیسا قدمهایش را آهسته کرد.
کایزن ادامه داد:
ـ اگه یه روز دوباره ناراحت شدی، به این معنی نیست که به نقطهی اول برگشتی.
ملیسا مدتی نگاهش کرد. بعد لبخند آرامی زد.
ـ میدونم. فقط دیگه نمیخوام تمام روزم رو صرف آدمهایی کنم که بودن یا نبودنم براشون فرقی نداره.
کایزن سرش را تکان داد.
ـ پس به آدمهایی فکر کن که بودنت براشون مهمه.
ملیسا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ مثلاً کیا؟
کایزن برای لحظهای سکوت کرد.
بعد دستش را در جیب کت خود گذاشت و گفت:
ـ مثلاً کسایی که الان دارن باهات توی این بازار قدم میزنن.
ملیسا لبخند زد.
ـ خودت هم جزوشونی؟
کایزن نگاهش کرد.
ـ اگه نبودم، الان اینجا نبودم.
ملیسا دیگر چیزی نپرسید. فقط لبخندش کمی پررنگتر شد و همراه او به راه افتاد.
***
کمی جلوتر، ایومی از دور صدایشان زد:
ـ ملیسا! کایزن! بیاین اینجا! یه غرفهی عروسکهای بامزه پیدا کردیم!
ملیسا به سمت دوستانش دوید، اما بعد از چند قدم برگشت.
کایزن هنوز همانجا ایستاده بود.
ملیسا دستش را به طرف او دراز کرد.
ـ نمیای؟
کایزن به دستش نگاه کرد و بعد به صورت منتظر او.
لحظهای مکث کرد، سپس دست ملیسا را گرفت.
ـ چرا.
و این بار، وقتی هر دو به سمت دوستانشان رفتند، لبخند کایزن دیگر کاملاً محو نشد.
ملیسا هنوز نمیدانست آیندهی رابطهشان چه خواهد شد؛ اما آن شب، برای اولین بار، بهجای اینکه نگران از دست دادن محبت دیگران باشد، از لحظهای که در آن زندگی میکرد لذت میبرد.
و شاید همین، شروع آزادی واقعیاش بود.
- ۸۱
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط