{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟯

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟯
-رفتم سمت اتاق انگار اتاقه لیا بود دیدم داره لباساشو در میاره انگار میخواست دوش بگیره همینجوری داشتم نگاه میکردم اومد لباساشو درآورد از حق نگذریم بدنه خوبیم داشت خیلی بدنش سفیدو خوشگل بود یهو به خودم اومدم سرمو آروم تکون دادم رفتم سمته اتاقی که بهم دادن دراز کشیدم که بخوابم ولی همش لیا تو فکرم بود بدنش صورتش همش داشتم بهش فکر میکردم که خوابم برد........
فلش بک به صبح
-ساعته 5صبح بود از خواب بیدارشدم لباسامو عوض کردم رفتم بیرون دویدم ساعته6:30بود که برگشتم بدنم عرق کرده بود داشتم میرفتم دوش بگیرم که آیا با لباس فرم اومد از اتاقش بیرون
+صبح بخیر
-صبح توهم بخیر
+انگاربیرون بودین
-اره رفتم دویدم
+چه خوب
-اره ... میری کلاس
+اره اره ساعته هشت باید اونجا باشم
-هوم خوبه (رفتم نزدیکش صورتشونوازش کردم گفتم)
-کوچولو برو درستا درست بخون
+هوف باشه
-افرین
+....نمیایی برای صبحانه؟
-چرا برم دوش بگیرم میام
+باشه پس اوهوم
....................
+داشتم از پله ها میرفتم پایین که جسیکا محکم دستمو گرفت
+آهای چیکارمیکنی دستم درد گرفت
&نگاه کن ه.ر.زه کوچولو اگه ی باره دیگه ببینمت نزدیکه جونگ کوک بد میبینی
+چی میگی اون عمومه تازه من 13سالمه
&من حرفامو زدم اگه گوش ندادی بد میبینی حالا گمشو
+(عوضی)
&به چی نگاه می‌کنی
+هیچی از پله ها تند تند رفتم پایین دیدم همه دوره میز جمع شدن بجز جونگ کوک تهیونگ و جسیکا
ی صبح بخیر گفتم رفتم نشستم داشتم صبحانه می‌خوردم که جسیکا اومد بدش تهیونگ جونگ کوک داشتیم صبحانه می‌خوردم که پدربزرگ گفت
*همونجوری که میدونین جونگ قراره بیاد جای من و باید همسر داشته باشه چندروزه دیگه. جونگ کوک بینه شما ی نفرو انتخاب می‌کنه پس آماده باشین
+همه ی دخترا گفتن چشم بجز من چون میدونستم که قرار نیست منو انتخاب کنه چون هم سنم کمه هم عمومه
همین که تموم کردم پاشدم خداحافظی کردمو رفتم کلاس
چند روز گذشت روزی شد که جونگ کوک قرار بود از بین دخترا ینفرو انتخاب کنه همه اونجا بودیم ببینیم کیو انتخاب می‌کنه
*همتون اومدین
&بله پدربزرگ
*خوبه خب جونگ کوک فکراتو کردی که کیو واسه همسر آیندت میخوای
-خب بله
*خوبه بگو کیی
-شما گفتین هردختریو که بخوام میتونم انتخاب کنم درسته
*بله هردختری که اینجا باشه تو انتخابش کنی همسره آیندت میشه
-باشه من می‌خوام که همسر آیندم
پایان
دیدگاه ها (۲۴)

Forced love

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟒@لیام +ت تهیونگ@کیی بود +خ خب م @ی سیلی محکم بهش زدم ا...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

پارت ۳۷

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

𝖕𝖆𝖗𝖙24یک روز، لیسا در راهرو بود.مردی جوان از اتاق جلسه بیرون...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

بی رحمی؟🥺پارت¹⁴صبح ساعت ۱۰:۰۰ویو یونالیلی هنوز بی هوش بود وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط