پارت پنج
صبحِ روزِ بعد، با بویِ قهوه و عطرِ چوبِ صندل از خواب بیدار شدم. هنوز در آغوشِ جونگکوک بودم؛ او بیدار بود و با چشمانِ باز، به صورتم خیره شده بود. نگاهش سرد بود، مثلِ همیشه، اما دستش آرام روی موهایِ من حلقه میزد.
«بیدار شدی، آت.» گفت. این اولین بار بود که اسمِ مرا با آن لحنِ خشک و رسمیِ همیشگی صدا میزد. اما تویِ اسمِ من، یک مالکیتِ پنهان جریان داشت.
«صبح بخیر، دایی.» زمزمه کردم و خواستم از بغلش بیرون بیایم، اما دستش محکمتر دورِ کمرم حلقه شد.
«نه، هنوز نه.» گفت و مرا محکمتر به سینهاش فشرد. «پنج دقیقه دیگه.»
با همان نگاهِ سرد، اما رفتاریِ نرم، صورتم را به سمتِ خودش چرخاند و پیشانیاش را به پیشانیِ من چسباند. هیچ لبخندی روی لبهایش نبود، هیچ گرمایی در چشمانش دیده نمیشد، اما تمامِ وجودش میگفت که من را رها نمیکند.
بعد از چند دقیقه، بلند شد. دستش را دراز کرد تا به من کمک کند از تخت پایین بیایم. وقتی دستم را در دستِ بزرگ و زمختش گذاشتم، انگشتانش را با انگشتانِ من درگیر کرد، مثلِ یک عاشقِ قدیمی.
«بیا، امروز میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.» گفت و من را به سمتِ در هدایت کرد.
از پلههایِ مارپیچِ عمارت پایین رفتیم. من فکر کردم به سمتِ سالنِ غذاخوری میرویم، اما جونگکوک از آن رد شد و به سمتِ راهرویِ تاریکِ انتهایی رفت. جایی که تا به حال نرفته بودم.
زیرزمین.
قلبم تند زد. اما دستش را محکمتر فشرد و در گوشم زمزمه کرد: «نترس، با توام.»
درِ فلزیِ سنگین را با اثرانگشتِ خودش باز کرد. پلههایِ سنگیِ باریک و تاریک، پایین میرفتند. جونگکوک چراغِ کوچکی را روشن کرد و با دستِ دیگرش، کمرِ من را گرفت.
«آهسته، آت. پلهها لغزندهست.» لحنش سرد بود، اما دستش روی کمرم، گرم و محافظتکننده.
زیرزمین، برخلافِ تصورم، یک زندانِ تاریک نبود. یک سالنِ بزرگ با دیوارهایِ سنگی و کتابخانهای عظیم بود. میزهایِ چوبیِ کهنه، و یک شومینهی بزرگ که آتش در آن شعله میکشید. اینجا جایِ مخفیِ جونگکوک بود؛ جایی که اسنادِ مخفی و خاطراتِ کهنه را نگه میداشت.
«اینجا پناهگاهِ منه، آت.» گفت در حالی که مرا روی یک مبلِ چرمیِ بزرگ نشاند. «هیچکس جز من و حالا تو، اجازهی ورود نداره.»
زانو زد جلویِ من و دستانم را گرفت. صورتش را به دستانم چسباند و چشمانش را بست. آن چهرهی همیشهی سرد، اینجا کمی آرامتر شده بود. اما هنوز هیچ لبخندی نبود. هنوز هیچ گرمایی در نگاهش دیده نمیشد.
«میخوام اینجا رو بهت بسپرم، آت.» زمزمه کرد. «اگه روزی اتفاقی برام افتاد، تو بیا اینجا. اینجا امنه. هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.»
دستم را روی گونهاش گذاشتم. پوستِ سردش زیرِ انگشتانِ من، کمی لرزید.
«دایی... هیچ اتفاقی برات نمیافته. من اجازه نمیدم.»
لبخندِ سردِ همیشگی روی لبهایش نشست. اما این بار، گوشهای از آن، یک گرما پنهان بود.
«آتِ من...» فقط همین را گفت و دوباره صورتم را در دستانش پنهان کرد.
«بیدار شدی، آت.» گفت. این اولین بار بود که اسمِ مرا با آن لحنِ خشک و رسمیِ همیشگی صدا میزد. اما تویِ اسمِ من، یک مالکیتِ پنهان جریان داشت.
«صبح بخیر، دایی.» زمزمه کردم و خواستم از بغلش بیرون بیایم، اما دستش محکمتر دورِ کمرم حلقه شد.
«نه، هنوز نه.» گفت و مرا محکمتر به سینهاش فشرد. «پنج دقیقه دیگه.»
با همان نگاهِ سرد، اما رفتاریِ نرم، صورتم را به سمتِ خودش چرخاند و پیشانیاش را به پیشانیِ من چسباند. هیچ لبخندی روی لبهایش نبود، هیچ گرمایی در چشمانش دیده نمیشد، اما تمامِ وجودش میگفت که من را رها نمیکند.
بعد از چند دقیقه، بلند شد. دستش را دراز کرد تا به من کمک کند از تخت پایین بیایم. وقتی دستم را در دستِ بزرگ و زمختش گذاشتم، انگشتانش را با انگشتانِ من درگیر کرد، مثلِ یک عاشقِ قدیمی.
«بیا، امروز میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.» گفت و من را به سمتِ در هدایت کرد.
از پلههایِ مارپیچِ عمارت پایین رفتیم. من فکر کردم به سمتِ سالنِ غذاخوری میرویم، اما جونگکوک از آن رد شد و به سمتِ راهرویِ تاریکِ انتهایی رفت. جایی که تا به حال نرفته بودم.
زیرزمین.
قلبم تند زد. اما دستش را محکمتر فشرد و در گوشم زمزمه کرد: «نترس، با توام.»
درِ فلزیِ سنگین را با اثرانگشتِ خودش باز کرد. پلههایِ سنگیِ باریک و تاریک، پایین میرفتند. جونگکوک چراغِ کوچکی را روشن کرد و با دستِ دیگرش، کمرِ من را گرفت.
«آهسته، آت. پلهها لغزندهست.» لحنش سرد بود، اما دستش روی کمرم، گرم و محافظتکننده.
زیرزمین، برخلافِ تصورم، یک زندانِ تاریک نبود. یک سالنِ بزرگ با دیوارهایِ سنگی و کتابخانهای عظیم بود. میزهایِ چوبیِ کهنه، و یک شومینهی بزرگ که آتش در آن شعله میکشید. اینجا جایِ مخفیِ جونگکوک بود؛ جایی که اسنادِ مخفی و خاطراتِ کهنه را نگه میداشت.
«اینجا پناهگاهِ منه، آت.» گفت در حالی که مرا روی یک مبلِ چرمیِ بزرگ نشاند. «هیچکس جز من و حالا تو، اجازهی ورود نداره.»
زانو زد جلویِ من و دستانم را گرفت. صورتش را به دستانم چسباند و چشمانش را بست. آن چهرهی همیشهی سرد، اینجا کمی آرامتر شده بود. اما هنوز هیچ لبخندی نبود. هنوز هیچ گرمایی در نگاهش دیده نمیشد.
«میخوام اینجا رو بهت بسپرم، آت.» زمزمه کرد. «اگه روزی اتفاقی برام افتاد، تو بیا اینجا. اینجا امنه. هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه.»
دستم را روی گونهاش گذاشتم. پوستِ سردش زیرِ انگشتانِ من، کمی لرزید.
«دایی... هیچ اتفاقی برات نمیافته. من اجازه نمیدم.»
لبخندِ سردِ همیشگی روی لبهایش نشست. اما این بار، گوشهای از آن، یک گرما پنهان بود.
«آتِ من...» فقط همین را گفت و دوباره صورتم را در دستانش پنهان کرد.
- ۶.۹k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط