### پارت چهارم: اتحاد در تاریکی
### پارت چهارم: اتحاد در تاریکی
نفسهای هر دو، مثل دود در فضای سرد اتاق پخش میشد. سکوتِ بعد از آن طوفان، سنگینتر و عمیقتر از هر زمان دیگری بود. جونگکوک، با پیشانیای که به پیشانیِ ات تکیه داده بود، چشمانش را بست. برای اولین بار در تمام سالهای سلطهگریاش، او احساس میکرد که دیگر تنها نیست؛ او احساس میکرد که "کامل" شده است، اما نه با قدرتِ ارتش یا سایهها، بلکه با وجودِ این موجودِ مهارناپذیر که در آغوشش بود.
ات، در حالی که هنوز نفسنفس میزد، دستش را بالا آورد و با انگشتان لرزانش، خطِ فکِ استوارِ جونگکوک را لمس کرد. «حالا میفهمی...» ات با صدایی که حالا آرام و شبیه به یک راز بود، گفت. «قدرت واقعی وقتی شروع میشه که دیگه نیازی به جنگیدن نداشته باشی.»
جونگکوک چشمانش را باز کرد. نگاهش دیگر آن نگاهِ سرد و خالی نبود؛ حالا در اعماق چشمانش، شعلهای از یک اشتیاقِ تاریک و ابدی دیده میشد. او دستِ ات را گرفت و آن را روی قلبش گذاشت. تپش قلبِ جونگکوک، مثل طبلِ جنگی، تند و قدرتمند میکوبید.
«تو اومدی تا دنیای من رو ویران کنی...» جونگکوک زمزمه کرد، اما لبخند بسیار کمرنگی، که فقط خودش میتوانست حس کند، روی لبانش نشست. «اما حالا میبینم که برای ساختنِ یک دنیای جدید، به همین ویرانی نیاز داشتم.»
ات لبخند زد. لبخندی که همزمان هم پیروزمندانه بود و هم آرام. «ما دیگه دو تا پادشاه جداگونه نیستیم، جونگکوک. ما شدیم سایه و نورِ یک چیز واحد.»
در آن لحظه، سایههای اطراف اتاق، که پیش از این مثل موجوداتی وحشی و جدا از آنها بودند، به آرامی به سمت آنها خزیدند و دورِ جفتشان را گرفتند. اما این بار، سایهها برای حمله نبودند؛ آنها مثل یک پوششِ محافظ، دورِ آن دو حلقه زدند.
جونگکوک و ات، در میانهی آن تاریکیِ مقدس، به هم پیوستند. آنها دیگر فقط دو مبارز نبودند؛ آنها تبدیل شده بودند به یک نیروی واحد، قدرتمندتر از هر چیزی که جهان تا به حال به خود دیده بود.
نفسهای هر دو، مثل دود در فضای سرد اتاق پخش میشد. سکوتِ بعد از آن طوفان، سنگینتر و عمیقتر از هر زمان دیگری بود. جونگکوک، با پیشانیای که به پیشانیِ ات تکیه داده بود، چشمانش را بست. برای اولین بار در تمام سالهای سلطهگریاش، او احساس میکرد که دیگر تنها نیست؛ او احساس میکرد که "کامل" شده است، اما نه با قدرتِ ارتش یا سایهها، بلکه با وجودِ این موجودِ مهارناپذیر که در آغوشش بود.
ات، در حالی که هنوز نفسنفس میزد، دستش را بالا آورد و با انگشتان لرزانش، خطِ فکِ استوارِ جونگکوک را لمس کرد. «حالا میفهمی...» ات با صدایی که حالا آرام و شبیه به یک راز بود، گفت. «قدرت واقعی وقتی شروع میشه که دیگه نیازی به جنگیدن نداشته باشی.»
جونگکوک چشمانش را باز کرد. نگاهش دیگر آن نگاهِ سرد و خالی نبود؛ حالا در اعماق چشمانش، شعلهای از یک اشتیاقِ تاریک و ابدی دیده میشد. او دستِ ات را گرفت و آن را روی قلبش گذاشت. تپش قلبِ جونگکوک، مثل طبلِ جنگی، تند و قدرتمند میکوبید.
«تو اومدی تا دنیای من رو ویران کنی...» جونگکوک زمزمه کرد، اما لبخند بسیار کمرنگی، که فقط خودش میتوانست حس کند، روی لبانش نشست. «اما حالا میبینم که برای ساختنِ یک دنیای جدید، به همین ویرانی نیاز داشتم.»
ات لبخند زد. لبخندی که همزمان هم پیروزمندانه بود و هم آرام. «ما دیگه دو تا پادشاه جداگونه نیستیم، جونگکوک. ما شدیم سایه و نورِ یک چیز واحد.»
در آن لحظه، سایههای اطراف اتاق، که پیش از این مثل موجوداتی وحشی و جدا از آنها بودند، به آرامی به سمت آنها خزیدند و دورِ جفتشان را گرفتند. اما این بار، سایهها برای حمله نبودند؛ آنها مثل یک پوششِ محافظ، دورِ آن دو حلقه زدند.
جونگکوک و ات، در میانهی آن تاریکیِ مقدس، به هم پیوستند. آنها دیگر فقط دو مبارز نبودند؛ آنها تبدیل شده بودند به یک نیروی واحد، قدرتمندتر از هر چیزی که جهان تا به حال به خود دیده بود.
- ۱۲۴
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط