دل تنگ
پاک شده بود
دل تنگ
دل تنگ پارت ۱۱
جونگکوک از شنیدن اسم دوست پسرش هم خوشحال بود هم ناراحت، اون از اون پسر خوشش نمیومد و اون پسر فقط بخاطر اون تلاش کرده بود تا بتونه توی اردو های تشویقی حضور پیدا کنه و کنار جونگکوک باشه. پسری که کلاس دهم حتی انگیزه ای برای درس خوندن نداشته، کلاس یازدهم با دیدن جونگکوک وقتی توی اولین اردوی تشویقی نتونست حضور پیدا کنه چیزی تو دلش احساس کرد و تلاش کرد که بتونه حضور داشته باشه و همین تلاش هاش برای مدرسه قابل احترام بود و خیلی به هیون وو توجه میکردن چون فقط فکر میکردن میخواد درسش بخونه و خودش رو بالا بکشه.
چونگکوک با شیدن اسم دوست پسرش فقط شرمنده شده بود و میخواست با اون پسر کات کنه تا بیشتر از این اذیتش نکنه و بزاره راحت باشه و خودش باشه اما مگه اون پسر چی میخواست؟؟...اون میخواست بدون در نظر گرفتن سختی هاش فقط بتونه از نزدیک خنده های جونگکوک رو ببینه، خوب میدونست که جونگکوک اون رو نمیبوسه چون دوستش نداره اما فقط میخواست باهاش باشه...
زنگ ورزش شروع شد و مربی ورزش اومد و گفت
~: به همین ترتیب که معاون اسمتون رو خوند گروه بندی بشید و بزارید بازی رو توضیح بدم دست و پای کنار هم رو بهم میبندید و بعد والیبال رو بازی میکنید هرکس افتاد از زمین حذف میشه و راجع به اون کسایی که اسمشون خونده نشد قبلا گفتم کی با کی باشه طبق توانایی هاتون
جونگکوک آهی کشید و رفت کنار جیمین و گفت
+: دوست عزیز؟؟
جیمین بدون اینکه نگاهش کنه گفت
×: نه جئون برگرد من میخوام با شوگا باشم
جونگکوک با ناراحتی که داخل چشم هاش معلوم بود و نشانه ای از تسلیم شدن گفت
+: فقط اون زیاد با تو کاری نداره اما خیلی من رو میزنه
چیمین با دیدن دوستش توی این حالت دستش روی شونه اش گذاشت و گفت
+: فکر نکن تمام این مدت خر بودم و چیزی نفهمیدم...فقط برو
جونگکوک با شونه های افتاده و خسته رفت سمت تهیونگ و گفت
+: تو مشکلی نداری؟
تهیونگ نگاهی به حالت جئون انداخت و با پوزخند گفت
+: تو یا اون دوست کوتوله ات...هردو یه مزاحم هستید برام فرقی نمیکنه
جونگکوک دست هاش رو کنار بدنش مشت کرده بود و اعصبی بود و حس تهیونگ ناخوانا بود انگار از حرفی که زده هم ناراحته و هم بهش افتخار میکنه و صورتش و نزدیک پسر کوچکتر کرد و گفت
_: میخوای اون مشت رو بزنی توی صورتم؟؟...بزن...کارت رو کن
جونگکوک نگاهش رو از زمین گرفت و با اون تیله های کهکشانی که پر از خشم بود نگاه تهیونگ کرد، تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و احساس کرد قلبش با صدای بلند داره میتپه ولی با پوزخند گفت
_: چیشده؟...میترسی که بزنی؟
ممنون میشم راجع یه قلمم بهم بگید و لایک کنید🥺❤️
دل تنگ
دل تنگ پارت ۱۱
جونگکوک از شنیدن اسم دوست پسرش هم خوشحال بود هم ناراحت، اون از اون پسر خوشش نمیومد و اون پسر فقط بخاطر اون تلاش کرده بود تا بتونه توی اردو های تشویقی حضور پیدا کنه و کنار جونگکوک باشه. پسری که کلاس دهم حتی انگیزه ای برای درس خوندن نداشته، کلاس یازدهم با دیدن جونگکوک وقتی توی اولین اردوی تشویقی نتونست حضور پیدا کنه چیزی تو دلش احساس کرد و تلاش کرد که بتونه حضور داشته باشه و همین تلاش هاش برای مدرسه قابل احترام بود و خیلی به هیون وو توجه میکردن چون فقط فکر میکردن میخواد درسش بخونه و خودش رو بالا بکشه.
چونگکوک با شیدن اسم دوست پسرش فقط شرمنده شده بود و میخواست با اون پسر کات کنه تا بیشتر از این اذیتش نکنه و بزاره راحت باشه و خودش باشه اما مگه اون پسر چی میخواست؟؟...اون میخواست بدون در نظر گرفتن سختی هاش فقط بتونه از نزدیک خنده های جونگکوک رو ببینه، خوب میدونست که جونگکوک اون رو نمیبوسه چون دوستش نداره اما فقط میخواست باهاش باشه...
زنگ ورزش شروع شد و مربی ورزش اومد و گفت
~: به همین ترتیب که معاون اسمتون رو خوند گروه بندی بشید و بزارید بازی رو توضیح بدم دست و پای کنار هم رو بهم میبندید و بعد والیبال رو بازی میکنید هرکس افتاد از زمین حذف میشه و راجع به اون کسایی که اسمشون خونده نشد قبلا گفتم کی با کی باشه طبق توانایی هاتون
جونگکوک آهی کشید و رفت کنار جیمین و گفت
+: دوست عزیز؟؟
جیمین بدون اینکه نگاهش کنه گفت
×: نه جئون برگرد من میخوام با شوگا باشم
جونگکوک با ناراحتی که داخل چشم هاش معلوم بود و نشانه ای از تسلیم شدن گفت
+: فقط اون زیاد با تو کاری نداره اما خیلی من رو میزنه
چیمین با دیدن دوستش توی این حالت دستش روی شونه اش گذاشت و گفت
+: فکر نکن تمام این مدت خر بودم و چیزی نفهمیدم...فقط برو
جونگکوک با شونه های افتاده و خسته رفت سمت تهیونگ و گفت
+: تو مشکلی نداری؟
تهیونگ نگاهی به حالت جئون انداخت و با پوزخند گفت
+: تو یا اون دوست کوتوله ات...هردو یه مزاحم هستید برام فرقی نمیکنه
جونگکوک دست هاش رو کنار بدنش مشت کرده بود و اعصبی بود و حس تهیونگ ناخوانا بود انگار از حرفی که زده هم ناراحته و هم بهش افتخار میکنه و صورتش و نزدیک پسر کوچکتر کرد و گفت
_: میخوای اون مشت رو بزنی توی صورتم؟؟...بزن...کارت رو کن
جونگکوک نگاهش رو از زمین گرفت و با اون تیله های کهکشانی که پر از خشم بود نگاه تهیونگ کرد، تهیونگ آب دهنش رو قورت داد و احساس کرد قلبش با صدای بلند داره میتپه ولی با پوزخند گفت
_: چیشده؟...میترسی که بزنی؟
ممنون میشم راجع یه قلمم بهم بگید و لایک کنید🥺❤️
- ۶.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط