بگو ای یار از وقتی که من رفتم تو سرحالی؟
بگو ای یار از وقتی که من رفتم تو سرحالی؟
دراین خانه که تنهایی به حالِ خود تو میبالی؟
بگو ای عشق پیدا شد نگاهی را که می گفتی؟
همان یاری که از عشقش تو را میداد یک بالی
بگو ای دوست تابستان شده دستِ زمستانت؟
همان دستی که با من بود از بودن، دلش خالی
بگو ای جان چه چیزی را نگاهت دید در فنجان؟
که بعداز آن جدا از هم خبر میداد هر فالی
تو که رفتی خبر از مرگ می خواند دلم هر دم
ولی عقلم برایت شاد می خواند که خوشحالی
اگر جانم پشیمانی سراغت آمدش گاهی
بگو بر او که آن دلدار مُرده است ده سالی
دراین خانه که تنهایی به حالِ خود تو میبالی؟
بگو ای عشق پیدا شد نگاهی را که می گفتی؟
همان یاری که از عشقش تو را میداد یک بالی
بگو ای دوست تابستان شده دستِ زمستانت؟
همان دستی که با من بود از بودن، دلش خالی
بگو ای جان چه چیزی را نگاهت دید در فنجان؟
که بعداز آن جدا از هم خبر میداد هر فالی
تو که رفتی خبر از مرگ می خواند دلم هر دم
ولی عقلم برایت شاد می خواند که خوشحالی
اگر جانم پشیمانی سراغت آمدش گاهی
بگو بر او که آن دلدار مُرده است ده سالی
- ۳۴۴
- ۰۹ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط