p6
p6
☆فاجعه ای به نام ما☆
جوابی نمیدادن و فقط ساکت بودت ولی فقط اون کوچولو گریه میکرد لینا و یونجی بدونه ترس نگام میکردن
لینا: مامان جون اینجا چخبره«اروم»
لیا: نترس دخترم بیاین بشینین براتون یه چیزی تعریف کنم که بفهمین اینجا چه خبره«مهربون»
دخترا نشستن پیشم و شروع کردم به گفتن کله داستان
لیا: ماجرا از اونجایی شروع شد که سه تا مرد خواستن ازدواج کنن با کسایی که عاشقشون بودن ولی بخاطره کارشون نمیتونستن مجبور شدن اون سه تا دختر ها رو از خودشون بچه دار بکنن که تا اخرش بمونن اون دختر ها از سه تا مرد بچه دار شدن و بعد از به دنیا اوردن سه تا دختر فرار کردن کیپاپ سه تا دختر رو به من سپرد و با من فرستادشون به ایران یکی از دخترا لینا و یکی یونجی و یکی لونا این دخترا شما هستین و الان بعد از 13 سال باید با پدر هاتون رو برو بشین
پدر هاتون من رو فرستادن که کله زندگیتون رو براتون بگم «مهربون»
یونجی: مامان جون چی داری میگی«جدی»
لینا: مامان جون این چه داستانیه واقعا این ما هستیم«بغض»
لیا: این داستان شما و پدر هاتونه «مهربون»
لونا: مامان جون باباهامون چرا ما رو ول کردن«بغض و کیوت»
لیا: ولتون نکردن رئیس کیپاپ شما رو فرستادن به یک سفر چند ساله که فقط گروه خراب نشه«مهربون»
دخترا سکوت کردن دیگه هیچی نگفتن منم بلند شدم و رفتم باباهاشون رو صدا زدم و هفتا پسره بی تی اس تویه اتاق اومدن دخترا تویه شک بودن و داشتن به من و پسرا نگاه میکردن رفتم سمتشون
لیا:........
(بچه ها ادامش اینجا جا نمیشد بقیش رو میزارم تویه کامنت ها💋)
شرایط پارت بعد
لایک 10
کامنت 10
امار پیج برسه به 85 تایی
☆فاجعه ای به نام ما☆
جوابی نمیدادن و فقط ساکت بودت ولی فقط اون کوچولو گریه میکرد لینا و یونجی بدونه ترس نگام میکردن
لینا: مامان جون اینجا چخبره«اروم»
لیا: نترس دخترم بیاین بشینین براتون یه چیزی تعریف کنم که بفهمین اینجا چه خبره«مهربون»
دخترا نشستن پیشم و شروع کردم به گفتن کله داستان
لیا: ماجرا از اونجایی شروع شد که سه تا مرد خواستن ازدواج کنن با کسایی که عاشقشون بودن ولی بخاطره کارشون نمیتونستن مجبور شدن اون سه تا دختر ها رو از خودشون بچه دار بکنن که تا اخرش بمونن اون دختر ها از سه تا مرد بچه دار شدن و بعد از به دنیا اوردن سه تا دختر فرار کردن کیپاپ سه تا دختر رو به من سپرد و با من فرستادشون به ایران یکی از دخترا لینا و یکی یونجی و یکی لونا این دخترا شما هستین و الان بعد از 13 سال باید با پدر هاتون رو برو بشین
پدر هاتون من رو فرستادن که کله زندگیتون رو براتون بگم «مهربون»
یونجی: مامان جون چی داری میگی«جدی»
لینا: مامان جون این چه داستانیه واقعا این ما هستیم«بغض»
لیا: این داستان شما و پدر هاتونه «مهربون»
لونا: مامان جون باباهامون چرا ما رو ول کردن«بغض و کیوت»
لیا: ولتون نکردن رئیس کیپاپ شما رو فرستادن به یک سفر چند ساله که فقط گروه خراب نشه«مهربون»
دخترا سکوت کردن دیگه هیچی نگفتن منم بلند شدم و رفتم باباهاشون رو صدا زدم و هفتا پسره بی تی اس تویه اتاق اومدن دخترا تویه شک بودن و داشتن به من و پسرا نگاه میکردن رفتم سمتشون
لیا:........
(بچه ها ادامش اینجا جا نمیشد بقیش رو میزارم تویه کامنت ها💋)
شرایط پارت بعد
لایک 10
کامنت 10
امار پیج برسه به 85 تایی
- ۱۸۴
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط