⚜️حکایت ⚜️

⚜️حکایت ⚜️

امروز چهلمِ مادربزرگم بود؛
از بهشت‌زهرا که برگشتیم پدربزرگم کنارِ حوض نشست و سیگاری روشن کرد.
هوا سوزِ بدی داشت،
کت‌اش را از رویِ چوب لباسی برداشتم و به سمت حیاط رفتم.
تارِ موهایِ سفیدِ کنارِ شقیقه‌اش دو برابر و در این چهل روز به اندازه‌ی چهل سال پیر شده بود.
مادربزرگم پدربزرگ را خیلی دوست داشت به حدی که به جایِ «حاج علی» پدربزرگ را «جهانِ من» صدا می‌زد.
کت را روی شانه‌هایِ خمیده‌اش انداختم و خواستم تنهایش بگذارم که صدایِ لرزانش سکوتِ حیاط را در هم شکست:
«فکر می‌کردم گلرخ خیلی دوستم داره» ،
دیشب که شما خوابیدید تو کمد چوبی بزرگِ دنبالِ آلبومِ عکساش می‌گشتم که چشمم به یه صندوقچه خورد خواستم ببینم توش چیه ولی هیچکدوم از کلیدایِ گلرخ بهش نمی‌خورد کِرم افتاده بود به جونم که توش رو ببینم واسه همین قفلش رو شکستم،
یه دفترچه‌یِ قدیمی توجهم رو جلب کرد
صفحه‌یِ اولش نوشته بود «تو جهان منی»  بغض کردم و به این فکر کردم که اون طور که باید قدرش رو ندونستم!
داشتم نوشته‌هاش رو می‌خوندم و دلم واسش قنج می‌رفت که چشمم خورد به تاریخِ هجده آذرِ هزار و سیصد و بیست و هشت...!
خشکم زد...!
اون موقع نه تنها ما هنوز از یزد نیومده بودیم تهران بلکه من حتی اسمِ گلرخ رو هم نشنیده بودم!
گیج شده بودم مثلِ اینکه تموم این نوشته‌ها واسه جهانی نوشته شده بود که من نبودم!
دفتر رو گذاشتم کنار، تهِ صندوقچه یه عکسِ سه در چهار از یه پسر بیست‌ و‌ یکی‌دو ساله بود با یه دسته گلِ نرگسِ خشک شده و یه روسریِ قرمز
صدایِ پدربزرگ که قطع شد ماتم برده بود،
پدربزرگ کت‌اش را روی شانه‌هایم انداخت و با قدی خمیده و حالی پریشان از دربِ حیاط خارج شد...
به گمانم تازه علتِ تنفر مادربزرگ از رنگ قرمز و حساسیت ظاهری‌اش به گل نرگس را فهمیده بود
بیچاره مادربزرگ،
به گمانم تمام این سالها به دنبال «جهان‌اش» در حاج علی می‌گشت...
دیدگاه ها (۰)

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

شاهکاری به نام دروغ

وقتی که دشمن اعصابت شوهرت میشه

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت ۵۴

‏🐿[۲۱:۰۷ ~ ۲۱:۰۸ به وقت آرژانتین]سلام، من هان جیسونگ، صاحب ت...

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

dark life = 38

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط