وقتی که دشمن اعصابت شوهرت میشه

When your worst enemy,your nerves,turns into your husband.☠
چند پارتی💯
پارت اول💫


🎀ویو کیم سویون🎀

اگر یک نفر ازم می‌پرسید بزرگ‌ترین کابوس زندگیت چیه، بدون فکر جواب میدادم:مهمونی های خانوادگی
نه به خاطر غذا.
نه به خاطر غرغرهای پدربزرگ.
نه حتی به خاطر سؤال‌های همیشگی فامیل که:
درس‌هات چطوره؟
بزرگ شدی‌ها!
پس کی قراره ازدواج کنی؟
بلکه فقط به یک دلیل...
کیم تهیونگ
پسرعموی اعصاب‌خردکن من.
از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و اگر قرار بود برای رابطه‌مون یک اسم انتخاب کنم، احتمالاً می‌گفتم:جنگ جهانی سوم
در عمارت رو باز کردم و وارد شدم.
همین که پام به سالن رسید، صدای آشنایی از پشت سرم اومد:

-بالاخره تشریف آوردی، خانم خوش‌قول؟

برگشتم.
تهیونگ با تکیه به دیوار ایستاده بود.

+من فقط ده دقیقه دیر کردم.
-بیست‌وهفت دقیقه.

چشم‌هام رو ریز کردم.

+تو،تایم گرفتی؟!
-نه.
+پس از کجا فهمیدی؟

با خونسردی گفت:

-از وقتی نیومدی، زندگی من آروم بود. الان که اومدی، دوباره سر و صدا شروع شد.
+خیلی بامزه‌ای.
-می‌دونم.
+اصلاً هم بامزه نیستی.
-ولی هنوز دربارم حرف می‌زنی.
+چون روی اعصابمی!

ته‌جون که روی مبل نشسته بود و داشت چیپس می‌خورد، ناگهان وسط بحث ما گفت:

×بچه‌ها، من یه سؤال دارم.

هر دو برگشتیم سمتش.

-+چی؟

با جدیت گفت:

×چرا هر بار شما دوتا همدیگه رو می‌بینید، من حس می‌کنم باید بیمه‌ی آتش‌سوزی داشته باشم؟

دمپایی ای که روی زمین بود رو برداشتم و پرت کردم سمتش.

+خفه شو، ته‌جون!

ته‌جون جاخالی داد و چیپسش روی زمین ریخت.

×ای وای! چیپسام!

تهیونگ با تمسخر گفت:

-نگران نباش. شخصیتت از چیپسات هم بی‌ارزش‌تره.

ته‌جون با دهان باز بهش نگاه کرد.

×داداش... این توهین بود؟
-بله.
×خیلی مستقیم بود.
-می‌خواستم مطمئن شم متوجه میشی.

من خنده‌ام گرفت.
ته‌جون هم یک بسته چیپس دیگه برداشت و گفت:

×باشه. از این به بعد من طرف سویونم.

تهیونگ اخم کرد.

-کسی ازت نظر نخواست.
×من خودم داوطلبانه نظر میدم.

قبل از اینکه دعوای جدیدی شروع بشه، صدای محکم پدربزرگ از انتهای سالن بلند شد:

"هر سه تاتون بیاین اینجا"

هر سه ساکت شدیم.
ته‌جون آرام زیر لب گفت:

×من که هیچ کاری نکردم.

بهش نگاه کردم.

+البته هنوز.
×ممنون که امیدواری.

سه‌تایی رفتیم سمت پدربزرگ.
نا اون هم آنجا نشسته بود و با آرامش چای می‌خورد.
همین که نشستیم، پدربزرگ چند ثانیه به همه نگاه کرد.
بعد گفت:

"یه موضوع مهم هست که باید درباره‌ش صحبت کنیم."

ته‌جون آهسته گفت:

×اگه مربوط به نمره‌های منه، من حاضرم همین الان اعتراف کنم.

پدربزرگ اخم کرد.

"مربوط به تو نیست."
×خدا رو شکر.
"مربوط به سویون و تهیونگه."

لبخند از صورتم پرید.
نگاه کردم سمت تهیونگ.
اون هم با تعجب نگاهم می‌کرد.

+-ما؟

پدربزرگ سر تکون داد.

"بله."

تهیونگ صاف نشست.

-چه موضوعی؟

پدربزرگ خیلی عادی فنجان چایش رو برداشت و گفت:

"تصمیم گرفتم شما دو نفر با هم ازدواج کنید."
.
.
.
بقیش جا نشد تو کامنت ها🙄
لطفا چیزی تو کامنت ها ننویسین که نره پایین🤥
دیدگاه ها (۴)

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

شاگرد لوس من

رمان :{تا وقتی که عاشقت شدم }

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,, 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐~ناگهان دینگ دینگ ...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

پارت ۳۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط