اعتماد پارت|۱۶۴|
۱۶۴
ا/ت
نه من میتونستم مادره خوبی باشم،نه اون میتونست پدره خوبی باشه..
زنگ درو فشردم و با سری پایین افتاده منتظر موندم
بعده چند ثانیه در باز شد
–اومدی؟
از جلوی در کنار رفت
–دستتو پانسمان نکردن چرا؟
رفتم سمت اتاقم
–ا/ت خوبی؟ اتفاقی افتاده؟
با صدایی گرفته گفتم:خوبم..خستم
لیان بازومو گرفت و برمگردوند
–سرتو بیار بالا ببینمت
سرمو بالا آوردم،چشمام میتونستن بگن که چخبره
–گریه کردی؟ بازم با جونگکوک بحثت شده؟
با شنیدن اسمش اشک پشت پلکام جمع شد
–نه،میخوام بخوابم! لطفا جایی هم خواستین برین بیدارم نکنید
ولم کرد
–باشه..
رفتم توی اتاق.
اول دستمو ضد عفونی کردمو باند پیچیدم،بعدش لباسامو عوض کردمو رفتم رو تخت.
دستمو ناخودآگاه رو شکمم کشیدم
دوباره گریه هامو از سر گرفتم..
نباید اینطوری میشد،هنوز هیچی تو زندگیمون مشخص نبود،هنوز تازه داشتیم باهم بهتر میشدیم..
پاهامو تو شکمم جمع کردم و کمکم چشم بستم و خوابم برد!
جونگ کوک
–چندتا چندتا؟
سیگار رو زیره پام له کردم
–هرچقدر که آرومم کنه
دورگه شدن صدام بخاطره دود زیاد بود..
–دیدیش؟
نگاهمو به جانگشین دادم
نیشخندی زدم،دیدم ولی چه دیدنی!
–آره..دیدمش
–این حسادت کردنات اخر به ضررت تموم میشه
–حسادت نیست
سیگاره دیگهای آتیش زدم
–از اینکه یه نفر دیگه جرات کنه حتی نزدیکش بشه..حالم به هم میخوره.
–حق داری،میخوان برن بیرون..من میخوام برم لیان رو ببینم،میای؟
–ا/ت هم باهاشونه؟
–حتما اینطوره
–بریم
ا/ت
بین خواب و بیداری لیان داشت برام حرف میزد،اما نامفهوم بودن حرفاش برام.
لحظهای که صدای بسته شدن درو شنیدم کمی هوشیار شدمو روی تخت غلتی زدم که کم مونده بود بیوفتم
یه تخت تک نفره و کوچیک بود!
بلند شدمو به دیواره پشتم تکیه دادم..
دل پیچه گرفته بودم،باردار بودن اینقدر سخت بود؟!
به سختی رفتم بیرون از اتاق و غذای روی میز رو گذاشتم تا گرم کنم..
گرسنه بودم،اما در عین حال هیچی نمیخواستم.
با بی میلی خودمو مجبور به خوردن غذا کردم
زنگ در به صدا در اومد!!
–اگه گذاشتن یه چیزی کوفت کنم
با بی اعصابی بلند شدمو رفتم سمت در
بازش کردم،با دیدن کانگ مین متعجب شدم،چرا بیخیال نمیشد؟!
–چیزی شده؟
–سلام
لبامو رو هم فشردمو سلام دادم.
دسته گلی بین دستاش بود
سمتم گرفت و گفت:اینا برای توئه
–من نمیتونم قب..
وسط حرفم پرید و گفت:به عنوان یه هدیه از سمت یه دوست!
دسته گل رو ازش گرفتم اما نتونستم اون روی خودمو کنترل کنم
با لبخند گفتم:ما حتی باهم دوست هم نیستیم آقای محترم،بعضی از رفتاراتون..
مکث کردمو فقط یه جملهی کوتاه گفتم.
–من شوهر دارم،فکر کنم میشناسیش،پس لطفا فاصلتو حفظ کن،چون دیوونه تر از این حرفاست که بهت رحم کنه!
با پوزخند و پررویی تمام گفت:دوسش داری یا به زور باهاشی؟
–چی؟ بتوچه؟
کمکم داشتم ادب و احترامو زیرهپام میزاشتم.
–همه میدونن که شما دوتا برای چی ازدواج کردین،حتی اینم میدونن که هیچ حسی نسبت به همدیگه ندارین!
دسته گل رو کوبیدم وسط سینش
–من دوسش دارم و عاشقشم و میدونم اونم همچین حسی نسبت بهم داره،الانم داریم بچهدار میشیم پس دیگه مزاحم نشو،دیگه نمیخوام ببینمت
–مطمئنی؟
تو چشماش زل زدم
–حداقل اینا رو بگیر
–با کمال میل
دسته گل رو از دستش گرفتمو با لبخنده کجی انداختمش زمین و لهش کردم
و بعد رفتم داخلو درو محکم تو صورتش کوبیدم.
مرتیکهی روانپریش.
جونگ کوک
با دیدن کانگ مین و دسته گل دستش جلوتر رفتم
–حق داره ذوق کنه،تاحالا یه شاخه گل براش گرفتی که اینقدر طلبکاری؟
نکرده بودم،اما اون منو همینطوری قبول کرده بود و راه برگشتی نداشت
–من این مرتیکه رو میکشم
جانگشین جلوم قرار گرفت و بازوهامو گرفت
–چیکار میکنی دیوونه
چند لحظه بعد دیدم که اخمای ا/ت درهم شد و تند تند حرف میزد
–چی داره میگه بهش؟
–شنود نزاشتم براش
با اخم به جانگشین نگاه کردم،همزمان که دسته گل رو کوبید روی سینهی کانگ مین متعجب نفس راحتی کشیدم
دوباره با اخم و تندتند شروع به حرف زدن کرد..
بازم کانگ مین دسته گل رو سمتش گرفت
ا/ت دسته گل رو بین دستاش گرفت اما ثانیهای طول نکشید که انداختش زمینو لهش کرد!
–زنتم عین خودت مودی و بی اعصابه و البته دیوونه
–ببند دهنتو
با خنده گفت:اطاعت
ا/ت
نه من میتونستم مادره خوبی باشم،نه اون میتونست پدره خوبی باشه..
زنگ درو فشردم و با سری پایین افتاده منتظر موندم
بعده چند ثانیه در باز شد
–اومدی؟
از جلوی در کنار رفت
–دستتو پانسمان نکردن چرا؟
رفتم سمت اتاقم
–ا/ت خوبی؟ اتفاقی افتاده؟
با صدایی گرفته گفتم:خوبم..خستم
لیان بازومو گرفت و برمگردوند
–سرتو بیار بالا ببینمت
سرمو بالا آوردم،چشمام میتونستن بگن که چخبره
–گریه کردی؟ بازم با جونگکوک بحثت شده؟
با شنیدن اسمش اشک پشت پلکام جمع شد
–نه،میخوام بخوابم! لطفا جایی هم خواستین برین بیدارم نکنید
ولم کرد
–باشه..
رفتم توی اتاق.
اول دستمو ضد عفونی کردمو باند پیچیدم،بعدش لباسامو عوض کردمو رفتم رو تخت.
دستمو ناخودآگاه رو شکمم کشیدم
دوباره گریه هامو از سر گرفتم..
نباید اینطوری میشد،هنوز هیچی تو زندگیمون مشخص نبود،هنوز تازه داشتیم باهم بهتر میشدیم..
پاهامو تو شکمم جمع کردم و کمکم چشم بستم و خوابم برد!
جونگ کوک
–چندتا چندتا؟
سیگار رو زیره پام له کردم
–هرچقدر که آرومم کنه
دورگه شدن صدام بخاطره دود زیاد بود..
–دیدیش؟
نگاهمو به جانگشین دادم
نیشخندی زدم،دیدم ولی چه دیدنی!
–آره..دیدمش
–این حسادت کردنات اخر به ضررت تموم میشه
–حسادت نیست
سیگاره دیگهای آتیش زدم
–از اینکه یه نفر دیگه جرات کنه حتی نزدیکش بشه..حالم به هم میخوره.
–حق داری،میخوان برن بیرون..من میخوام برم لیان رو ببینم،میای؟
–ا/ت هم باهاشونه؟
–حتما اینطوره
–بریم
ا/ت
بین خواب و بیداری لیان داشت برام حرف میزد،اما نامفهوم بودن حرفاش برام.
لحظهای که صدای بسته شدن درو شنیدم کمی هوشیار شدمو روی تخت غلتی زدم که کم مونده بود بیوفتم
یه تخت تک نفره و کوچیک بود!
بلند شدمو به دیواره پشتم تکیه دادم..
دل پیچه گرفته بودم،باردار بودن اینقدر سخت بود؟!
به سختی رفتم بیرون از اتاق و غذای روی میز رو گذاشتم تا گرم کنم..
گرسنه بودم،اما در عین حال هیچی نمیخواستم.
با بی میلی خودمو مجبور به خوردن غذا کردم
زنگ در به صدا در اومد!!
–اگه گذاشتن یه چیزی کوفت کنم
با بی اعصابی بلند شدمو رفتم سمت در
بازش کردم،با دیدن کانگ مین متعجب شدم،چرا بیخیال نمیشد؟!
–چیزی شده؟
–سلام
لبامو رو هم فشردمو سلام دادم.
دسته گلی بین دستاش بود
سمتم گرفت و گفت:اینا برای توئه
–من نمیتونم قب..
وسط حرفم پرید و گفت:به عنوان یه هدیه از سمت یه دوست!
دسته گل رو ازش گرفتم اما نتونستم اون روی خودمو کنترل کنم
با لبخند گفتم:ما حتی باهم دوست هم نیستیم آقای محترم،بعضی از رفتاراتون..
مکث کردمو فقط یه جملهی کوتاه گفتم.
–من شوهر دارم،فکر کنم میشناسیش،پس لطفا فاصلتو حفظ کن،چون دیوونه تر از این حرفاست که بهت رحم کنه!
با پوزخند و پررویی تمام گفت:دوسش داری یا به زور باهاشی؟
–چی؟ بتوچه؟
کمکم داشتم ادب و احترامو زیرهپام میزاشتم.
–همه میدونن که شما دوتا برای چی ازدواج کردین،حتی اینم میدونن که هیچ حسی نسبت به همدیگه ندارین!
دسته گل رو کوبیدم وسط سینش
–من دوسش دارم و عاشقشم و میدونم اونم همچین حسی نسبت بهم داره،الانم داریم بچهدار میشیم پس دیگه مزاحم نشو،دیگه نمیخوام ببینمت
–مطمئنی؟
تو چشماش زل زدم
–حداقل اینا رو بگیر
–با کمال میل
دسته گل رو از دستش گرفتمو با لبخنده کجی انداختمش زمین و لهش کردم
و بعد رفتم داخلو درو محکم تو صورتش کوبیدم.
مرتیکهی روانپریش.
جونگ کوک
با دیدن کانگ مین و دسته گل دستش جلوتر رفتم
–حق داره ذوق کنه،تاحالا یه شاخه گل براش گرفتی که اینقدر طلبکاری؟
نکرده بودم،اما اون منو همینطوری قبول کرده بود و راه برگشتی نداشت
–من این مرتیکه رو میکشم
جانگشین جلوم قرار گرفت و بازوهامو گرفت
–چیکار میکنی دیوونه
چند لحظه بعد دیدم که اخمای ا/ت درهم شد و تند تند حرف میزد
–چی داره میگه بهش؟
–شنود نزاشتم براش
با اخم به جانگشین نگاه کردم،همزمان که دسته گل رو کوبید روی سینهی کانگ مین متعجب نفس راحتی کشیدم
دوباره با اخم و تندتند شروع به حرف زدن کرد..
بازم کانگ مین دسته گل رو سمتش گرفت
ا/ت دسته گل رو بین دستاش گرفت اما ثانیهای طول نکشید که انداختش زمینو لهش کرد!
–زنتم عین خودت مودی و بی اعصابه و البته دیوونه
–ببند دهنتو
با خنده گفت:اطاعت
- ۱۵.۳k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط