{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 109:بطری ها

تکاپو پارت 109:بطری ها
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
از مأموریت ایستگاه قطار چند روز گذشته بود.

ظهر آرامی بود.

الیزابت روی تخت اتاقش نشسته بود و بی‌حوصله به پنجره خیره شده بود.

صدای پرنده‌ها از باغ عمارت می‌آمد.

نگاهش اما...

هیچ‌چیز را نمی‌دید.

فقط به یک جمله فکر می‌کرد.

«بعداً یه مأموریت ویژه هم برات دارم...»

نفس عمیقی کشید.

زمزمه کرد:

ـ اگه اون مأموریت...

همونی باشه که فکر می‌کنم...

چی؟

چشم‌هایش را بست.

سرش را میان دست‌هایش گرفت.

چند دقیقه بعد، زنگ کوچکی را روی میز به صدا درآورد.

یکی از خدمتکاران زن وارد شد.

ـ بله خانم؟

الیزابت بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

ـ میشه...

چند بطری الکل برام بیاری؟

خدمتکار جا خورد.

ـ الکل...؟

ـ آره.

ـ ولی...

فکر نمی‌کنم قربان دیمیتریوس اجازه‌ی همچین چیزی رو بدن...

الیزابت لبخند بی‌جانی زد.

ـ مهم نیست...

فقط لطفاً برام بیارش.

خدمتکار با تردید تعظیم کوتاهی کرد.

ـ چشم...

چند دقیقه بعد...

چهار بطری بزرگ روی میز اتاق قرار گرفت.

خدمتکار که از اتاق بیرون آمد، با خودش گفت:

ـ باید حتماً به قربان خبر بدم...
دیدگاه ها (۰)

تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آن شب...عمارت برخلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط