.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۳۱۴→
وبالحن مهربونی ادامه داد:
- ازدستم دلخور نباش دیانا...معذرت می خوام...خیلی زود عصبانی شدم ولی باورکن دست خودم نبود...
وهمون طورکه من و توبغلش گرفته بود،ازآشپزخونه بیرون اومدوبه سمت مبل سه نفره توی هال رفت...
عطر تلخش وبوکشیدم...سرم روی سینه ارسلان بود ومی تونستم صدای ضربان منظم قلبش وبه راحتی بشنوم...
این ضربان قلب همون صداییه که روزی که ازشمال برگشتیم بهش گوش سپردم...این قلب همون قلبه...این صدا همون صداست...من مطمئنم...پس یعنی...یعنی تمام اون اتفاقاواقعی بودن؟یعنی من اشتباه نمی کنم؟ارسلان من ودرآغوشش گرفت وپیشونیم وبوسید؟!ارسلان؟!!
به مبل سه نفره رسید...من وگذاشت روی مبل وبه اتاق رفت...
رفتن ارسلان وبانگاهم دنبال می کردم...ارسلان که وارد اتاق شد،سرم وبه پشتی مبل تکیه دادم وچشمام وبستم...
خدایا من گیج شدم...نمی فهمم اینجاچه خبره...این آدم،این آدمی که انقد بامن مهربونه ارسلانه؟!همون ارسلان گودزیلایی که قبلا سایه ام وباتیر می زد؟یعنی داره پایِ قولش وایمیسته؟!یعنی تمام این مهربونیاومحبتاش فقط وفقط به خاطر قولیه که لب دریا به من داده؟
- پات و بیارجلوببینم.
باصدای ارسلان به خودم اومدم وچشمام وبازکردم...خیره شدم به ارسلان...درست روبروی من،روی زمین،زانو زده بود...
وقتی دید دارم نگاهش می کنم،لبخندزد.لبخندمحوی روی لبم نقش بست...
پام وتوی دستش گرفت وبادستمال کاغذی که ازاتاق آورده بود،خون روی زخمم وپاک کرد...درتمام مدتی که ارسلان مشغول بود،من بهش خیره شده بودم وحتی پلک هم نمی زدم...حواسم به هیچ چیزوهیچ کجابه جز ارسلان نبود...حتی متوجه سوزش خفیف زخمم نبودم!!
ارسلان باحوصله ودقت چسب زخمی روی زخمم زد...
لبخندی روی لبش نشست...گفت:تموم شد!
ونگاهش واز چسب زخم گرفت ودوخت به چشمای من...
ازنگاه خیره من تعجب کرده بود...انگار تازه متوجه نگاهم شده بود!!
گنگ وگیج خندیدوگفت:چیه؟!چرا اونجوری نگام می کنی؟
چیزی نگفتم...نگاهم وازش گرفتم وسرم وانداختم پایین...شروع کردم به بازی کردن باانگشتای دستم...
ارسلان که سکوت من ودید،دستمال کاغذی روبرداشت وازجابلندشد وبه سمت آشپزخونه رفت...
من باید بفهمم...باید بفهمم که اون روز صبح ارسلان واقعا اون کارو کردیانه؟!!من باید مطمئن بشم...شاید توهم نزدم وهمه چی درعین واقعیت اتفاق افتاده...
چند دقیقه بعد،ارسلان باظرفی توی دستش ازآَشپزخونه بیرون اومد...کنارم روی مبل نشست وظرف وگذاشت روی میزعسلی...نگاهی به ظرف انداختم...تخمه است...
کنترل وبه دست گرفت وتلویزیون وروشن کرد...
وای بازم می خواد فوتبال ببینه؟!!نه توروخدا...
اخمام بدجور رفته بودتوهم...
- ازدستم دلخور نباش دیانا...معذرت می خوام...خیلی زود عصبانی شدم ولی باورکن دست خودم نبود...
وهمون طورکه من و توبغلش گرفته بود،ازآشپزخونه بیرون اومدوبه سمت مبل سه نفره توی هال رفت...
عطر تلخش وبوکشیدم...سرم روی سینه ارسلان بود ومی تونستم صدای ضربان منظم قلبش وبه راحتی بشنوم...
این ضربان قلب همون صداییه که روزی که ازشمال برگشتیم بهش گوش سپردم...این قلب همون قلبه...این صدا همون صداست...من مطمئنم...پس یعنی...یعنی تمام اون اتفاقاواقعی بودن؟یعنی من اشتباه نمی کنم؟ارسلان من ودرآغوشش گرفت وپیشونیم وبوسید؟!ارسلان؟!!
به مبل سه نفره رسید...من وگذاشت روی مبل وبه اتاق رفت...
رفتن ارسلان وبانگاهم دنبال می کردم...ارسلان که وارد اتاق شد،سرم وبه پشتی مبل تکیه دادم وچشمام وبستم...
خدایا من گیج شدم...نمی فهمم اینجاچه خبره...این آدم،این آدمی که انقد بامن مهربونه ارسلانه؟!همون ارسلان گودزیلایی که قبلا سایه ام وباتیر می زد؟یعنی داره پایِ قولش وایمیسته؟!یعنی تمام این مهربونیاومحبتاش فقط وفقط به خاطر قولیه که لب دریا به من داده؟
- پات و بیارجلوببینم.
باصدای ارسلان به خودم اومدم وچشمام وبازکردم...خیره شدم به ارسلان...درست روبروی من،روی زمین،زانو زده بود...
وقتی دید دارم نگاهش می کنم،لبخندزد.لبخندمحوی روی لبم نقش بست...
پام وتوی دستش گرفت وبادستمال کاغذی که ازاتاق آورده بود،خون روی زخمم وپاک کرد...درتمام مدتی که ارسلان مشغول بود،من بهش خیره شده بودم وحتی پلک هم نمی زدم...حواسم به هیچ چیزوهیچ کجابه جز ارسلان نبود...حتی متوجه سوزش خفیف زخمم نبودم!!
ارسلان باحوصله ودقت چسب زخمی روی زخمم زد...
لبخندی روی لبش نشست...گفت:تموم شد!
ونگاهش واز چسب زخم گرفت ودوخت به چشمای من...
ازنگاه خیره من تعجب کرده بود...انگار تازه متوجه نگاهم شده بود!!
گنگ وگیج خندیدوگفت:چیه؟!چرا اونجوری نگام می کنی؟
چیزی نگفتم...نگاهم وازش گرفتم وسرم وانداختم پایین...شروع کردم به بازی کردن باانگشتای دستم...
ارسلان که سکوت من ودید،دستمال کاغذی روبرداشت وازجابلندشد وبه سمت آشپزخونه رفت...
من باید بفهمم...باید بفهمم که اون روز صبح ارسلان واقعا اون کارو کردیانه؟!!من باید مطمئن بشم...شاید توهم نزدم وهمه چی درعین واقعیت اتفاق افتاده...
چند دقیقه بعد،ارسلان باظرفی توی دستش ازآَشپزخونه بیرون اومد...کنارم روی مبل نشست وظرف وگذاشت روی میزعسلی...نگاهی به ظرف انداختم...تخمه است...
کنترل وبه دست گرفت وتلویزیون وروشن کرد...
وای بازم می خواد فوتبال ببینه؟!!نه توروخدا...
اخمام بدجور رفته بودتوهم...
- ۴۱.۵k
- ۰۳ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط