{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 99

پارت 99
بعد یکم قل قلک دادنش رفتیم یه چیزی کوفت کنیم
سارا: چی بخوریم
من: لازانیا از دیشب مونده
خوردیمش سارا خمیازه کشید رفت رو مبل دراز کشید هی ما هم زن گرفتیم یا خرس همش خوابه هی
رفتم کنارش نشستم
من: عشقم
سارا: بنال
من: بیا ازدواج کنیم
سارا: حلقت کو ها کت و شروارت کو ها اصلا اون صحنه عاشقانه برای خاستگار کو بنال
من: اوه بابا کی میره این همه را ه رو
سارا: من چرا عاشق تو شدم چی داری اخه
من: جذابم
ادای عق زدن در اورد
من: سارا بیا بریم بخـوابیم
سارا: با تو
منمن: سارا من لباستو عوض کردما همه چیزتم قشنگ دیدم
یه لبخند بهش زدم
سارا: بی حیا
بلندش کردم بردم رو تخت از اینم بگذریم مثل چی جیغ جیغ می کرد
رمان از زبان سارا&&
تیشرتشو تو یه حرکت در اورد خودشو انداخت روم بدن من در کنار بدن اون شبیه یه چوب نازک بود معلوم نیست این بدن چجوری ساخته یعنی همه پلیسا این جورین تا الان من هرچی دیدم یه شکم جلو داشتن شبیه زنا باردار خخ
رایان داشت گردنم می بوسید بوسای خیلی عمق به قدری که گردنم فردا کبود خواهد شد
همین جوری که گردنم می خورد بند پیراهنم می اورد پایین
تو چشام نگاه کرد
رایان: باهم ازدواج می کنی زنم میشی مادر بچه هام میشی عروس خاندان رادمنش میشی پرنس من میشی دلیل زندگیم میشی
من: تو پلیسی من عضو یه باند مافیام هیچ وقتم نمی تونم انصراف بدم
رایان: برام مهم نیست
من: خانواده ام معلوم نیست کیه گذشته ام خیلی بد
رایان: خودت میگی گذشته من اینده اتو می سازم
من: کی عاشقم شدی
کنار دراز کشید دستشو گذاشت زیر سرش
رایان: فکر کنم اون روز تو مهمونی دختر حکا بود
من: چی چرا
رایان: وقتی فهمیدم دختر حاج صادقی برام تعجب اور بود بعدم که دانیال گفت فرار کردی از خانواده ات گفتم که چه دختره هرزی
من: خیلی بیعشوری
رایان: هیس بعدم که اتا دربارت گفت که با حکا رابطه داشتی این چیزا باورش نکردم نمی دونم چرا برعکس دانیال باورم نمی شد تو پیس موتور دیده بودم چقدر باهم مشکل داشتین وقتی هم تو کافه دانیال اون جوری صحبت می کرد منتظر یه جواب بودم که بدی دانیال لال بشه اما تو قبول کردی همه چیز منم باور کردم اما وقتی تو کلوپ دیدم چجوری جواب درست به دانیال دادی فهمیدم هی این دختر از اون وحشی یاس وقتی دیدم اون بادیگاردا تیر می زدی گفتم بابا خدا به داد شوهرش برسه سارا باورت نمیشه هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر معصوم و لوس و لجباز و مهربون و ساده باشی هیچ وقت فکر نمی کردم انای که همه خلافکارا ازش می ترسن برای من اینقدر خودشو لوس کنه از بادیگاردا شنیده بودم که به هیچ کس پا نمیدی وقتی تو مهمونی بودیم داشتم از کنارت رد میشدم فهمیدم مست کردی به کیوت ترین شکل بودی کنارت نشستم نگاهت می کردم تو شروع کردی به گریه چرا اینقدر بدبختی اول
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

پارت ۱۱ #پشت غرورت«فکر کردی من مُردم؟»اما خشکش زده بود.دختری...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

part 3

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

پارت دوم معرفی کتاب زرد پوست: از همون بعد فارغ‌التحصیلی با ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط