𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②
_بخش سوم_
"سه دور"
"چی؟"
"چهار دورمون سی و دو قدم دیگه تموم میشه"
"این اولین بار بود که باهم رقصیدیم..."
"تو چطور همه چیزو خوب بلدی؟"
"خیلی چیزا هست که خوب بلد نیستم"
"داری شکسته نفسی میکنی"
"من بلد نیستم احساساتمو بیان کنم بلد نیستم تخم مرغ بشکنم بلد نیستم پیشگویی کنم و کلی کار دیگه"
"یه چیز مهم دیگه هم هست که بلدی.گفتن«بلد نیستم».این مهم تر از بلد بودنه"
"یه چیز دیگه هم هست که بلد نیستم"
"چی؟"
"کوییدیچ."
"تو جاروسوار خوبی هستی و قبلا مبارزه تن به تنت رو دیدم و بدن قوی و فرزی هم داری چطور میشه کوییدیچ بلد نباشی؟"
"نیستم"
"منم"
"من چند بار سعی کردم..."
"من هیچوقت سعی نکردم.از اون توپا میترسم.همیشه واسه درسش مقاله مینوشتم"
نفسی میکشم
"سوروس حتی بلد نیستم اون توپای لعنتی رو چطور دستم بگیرم تو حداقل نمره قبولی رو میگرفتی"
"چهار دورمون تموم شد"
صفحه رفته.یک در کوچک روی زمین است که احتمالاً از آن رد بشویم.هنوز از سوروس جدا نشده ام.نگاهش نمیکنم.احتمالاً سرخ شده ام. او ولی دارد نگاهم میکند.نگاهی که واقعا خجالتم میدهد
"خب ادامه بدیم؟"صدایم کمی میلرزد
"از من خجالت میکشی ری؟"
کمی فکر میکنم و بعد آرام میگویم"نه"
"میدونم که بهم دروغ نمیگی"
"فقط همه چیز خیلی تازه ست.عادت ندارم"
کمی از من فاصله میگیرد.
"من تا وقتی خودت نخوای حتی سرمو برای نگاه کردنت بالا نمیارم ری.هروقت حس کردی از چیزی ناراحتی یا چیزی معذبت میکنه بهم بگو"
"تو با این مشکلی نداری؟"
"با چی؟"
"من نمیتونم مثل اون دختره...صمیمی باشم.باهات جاهای مختلف بیام یا...میدونی...نه اینکه نخوام.یا اینکه بنظرم اون دختر آدم بدیه...نمیتونم.طول میکشه تا عادت کنم"
"میدونم چی میگی.باهاش هیچ مشکلی ندارم.حتی یکمم خوشحالم"
قلبم یک جوری میشود.از حس پذیرش از دوست داشته شدن از حس کافی بودن...
"خوشحالم که مجبورت کردم باهام بیای برج نجوم سوروس."
"مجبورم نکردی."
"پس چی؟"
"اگه تو نمیگفتی بریم برج نجوم من در هر صورت تا سن قانونیت صبر میکردم و بعد به زورم که شده میبردمت کلیسا"
"صبر کن چی؟"
"حرف عجیبی زدم؟"
"فکر میکردم ازم خوشت نمیومد"
"از روز اولی که توی سرسرا دیدمت که توی اون لباس بانمک توی سالن میچرخیدی موهات که یکم اومده بود تو صورتت،لبخندات،راه رفتنت...هیچوقت فراموش نکردم"
"من اون روز تورو دیدم و حاضر بودم قسم بخورم که تو ذهنت گفتی این دلقک دیگه از کجا اومده"
"به خودت نمیگفتی این یارو چرا اینطوری نگام میکنه؟چرا هرچی بهش میگم قبول میکنه؟چرا با من یه جوریه که با هیچکس نیست؟واقعا سوال نشد برات؟"
"من واقعا توجه نکردم...فکر کردم فقط داری محترمانه برخورد میکنی"
"نه.داشتم بهت نخ میدادم"
"نخ واسه من جواب نیست.به من باید سیم بکسل بدی."
"پس تو فکر میکردی تو اول از من خوشت اومده؟"
"آره خب"
"گندش بزنن"
"چرا؟"
"اینهمه انرژی گذاشتم چشم و ابرو اومدم دور و ورت چرخیدم که مختو بزنم؛واسه کسی که از قبل مخشو زده بودم!"
"حالا چیه؟ضرر کردی؟"
"نه.فقط احساس احمق بودن میکنم"
"چرا؟"
"خیلی سعی کردم انکار کنم.خیلی خیلی سعی کردم.تا اون روزی که تو اون کلبه رو«خونه خودمون»خطاب کردی که مقاومتمو شکستی "
با لبخند ناخوداگاهی به او خیره شده ام"من واقعا...فکر میکردم من اول عاشق شدم"
"نمیدونم وقتی دوازده سالم بود عاشقت بودم یا نه ولی میدونم که همون اول فهمیدم که تو فرق داری.سیزده سالت بود که از روی جارو افتادی.اون وقتی که سه شبانه روز بیهوش بودی.من هروقت که درمانگاه خلوت بود میومدم دیدنت.نمیخواستم به هیچ وجه کسی ببینتم.اون موقع نمیفهمیدم چرا ولی الان میدونم.تو اون سه روز یقه خیلی ها رو گرفتم و کلی دعوا کردم و با موفقیت صد امتیاز از اسلیتیرین کم شد...شبا وقتی کسی نبود مینشستم و نگات میکردم که نفس میکشی و بعد دیگه دلم نمیخواست با کسی دعوا کنم.اون موقع میگفتم بخاطر اینه که تو از جیمز پاتر بدت میاد و اگه بمیری من یه متحد رو از دست میدم.احمق بودم که نمیفهمیدم "
_بخش سوم_
"سه دور"
"چی؟"
"چهار دورمون سی و دو قدم دیگه تموم میشه"
"این اولین بار بود که باهم رقصیدیم..."
"تو چطور همه چیزو خوب بلدی؟"
"خیلی چیزا هست که خوب بلد نیستم"
"داری شکسته نفسی میکنی"
"من بلد نیستم احساساتمو بیان کنم بلد نیستم تخم مرغ بشکنم بلد نیستم پیشگویی کنم و کلی کار دیگه"
"یه چیز مهم دیگه هم هست که بلدی.گفتن«بلد نیستم».این مهم تر از بلد بودنه"
"یه چیز دیگه هم هست که بلد نیستم"
"چی؟"
"کوییدیچ."
"تو جاروسوار خوبی هستی و قبلا مبارزه تن به تنت رو دیدم و بدن قوی و فرزی هم داری چطور میشه کوییدیچ بلد نباشی؟"
"نیستم"
"منم"
"من چند بار سعی کردم..."
"من هیچوقت سعی نکردم.از اون توپا میترسم.همیشه واسه درسش مقاله مینوشتم"
نفسی میکشم
"سوروس حتی بلد نیستم اون توپای لعنتی رو چطور دستم بگیرم تو حداقل نمره قبولی رو میگرفتی"
"چهار دورمون تموم شد"
صفحه رفته.یک در کوچک روی زمین است که احتمالاً از آن رد بشویم.هنوز از سوروس جدا نشده ام.نگاهش نمیکنم.احتمالاً سرخ شده ام. او ولی دارد نگاهم میکند.نگاهی که واقعا خجالتم میدهد
"خب ادامه بدیم؟"صدایم کمی میلرزد
"از من خجالت میکشی ری؟"
کمی فکر میکنم و بعد آرام میگویم"نه"
"میدونم که بهم دروغ نمیگی"
"فقط همه چیز خیلی تازه ست.عادت ندارم"
کمی از من فاصله میگیرد.
"من تا وقتی خودت نخوای حتی سرمو برای نگاه کردنت بالا نمیارم ری.هروقت حس کردی از چیزی ناراحتی یا چیزی معذبت میکنه بهم بگو"
"تو با این مشکلی نداری؟"
"با چی؟"
"من نمیتونم مثل اون دختره...صمیمی باشم.باهات جاهای مختلف بیام یا...میدونی...نه اینکه نخوام.یا اینکه بنظرم اون دختر آدم بدیه...نمیتونم.طول میکشه تا عادت کنم"
"میدونم چی میگی.باهاش هیچ مشکلی ندارم.حتی یکمم خوشحالم"
قلبم یک جوری میشود.از حس پذیرش از دوست داشته شدن از حس کافی بودن...
"خوشحالم که مجبورت کردم باهام بیای برج نجوم سوروس."
"مجبورم نکردی."
"پس چی؟"
"اگه تو نمیگفتی بریم برج نجوم من در هر صورت تا سن قانونیت صبر میکردم و بعد به زورم که شده میبردمت کلیسا"
"صبر کن چی؟"
"حرف عجیبی زدم؟"
"فکر میکردم ازم خوشت نمیومد"
"از روز اولی که توی سرسرا دیدمت که توی اون لباس بانمک توی سالن میچرخیدی موهات که یکم اومده بود تو صورتت،لبخندات،راه رفتنت...هیچوقت فراموش نکردم"
"من اون روز تورو دیدم و حاضر بودم قسم بخورم که تو ذهنت گفتی این دلقک دیگه از کجا اومده"
"به خودت نمیگفتی این یارو چرا اینطوری نگام میکنه؟چرا هرچی بهش میگم قبول میکنه؟چرا با من یه جوریه که با هیچکس نیست؟واقعا سوال نشد برات؟"
"من واقعا توجه نکردم...فکر کردم فقط داری محترمانه برخورد میکنی"
"نه.داشتم بهت نخ میدادم"
"نخ واسه من جواب نیست.به من باید سیم بکسل بدی."
"پس تو فکر میکردی تو اول از من خوشت اومده؟"
"آره خب"
"گندش بزنن"
"چرا؟"
"اینهمه انرژی گذاشتم چشم و ابرو اومدم دور و ورت چرخیدم که مختو بزنم؛واسه کسی که از قبل مخشو زده بودم!"
"حالا چیه؟ضرر کردی؟"
"نه.فقط احساس احمق بودن میکنم"
"چرا؟"
"خیلی سعی کردم انکار کنم.خیلی خیلی سعی کردم.تا اون روزی که تو اون کلبه رو«خونه خودمون»خطاب کردی که مقاومتمو شکستی "
با لبخند ناخوداگاهی به او خیره شده ام"من واقعا...فکر میکردم من اول عاشق شدم"
"نمیدونم وقتی دوازده سالم بود عاشقت بودم یا نه ولی میدونم که همون اول فهمیدم که تو فرق داری.سیزده سالت بود که از روی جارو افتادی.اون وقتی که سه شبانه روز بیهوش بودی.من هروقت که درمانگاه خلوت بود میومدم دیدنت.نمیخواستم به هیچ وجه کسی ببینتم.اون موقع نمیفهمیدم چرا ولی الان میدونم.تو اون سه روز یقه خیلی ها رو گرفتم و کلی دعوا کردم و با موفقیت صد امتیاز از اسلیتیرین کم شد...شبا وقتی کسی نبود مینشستم و نگات میکردم که نفس میکشی و بعد دیگه دلم نمیخواست با کسی دعوا کنم.اون موقع میگفتم بخاطر اینه که تو از جیمز پاتر بدت میاد و اگه بمیری من یه متحد رو از دست میدم.احمق بودم که نمیفهمیدم "
- ۸۴
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط