پارت ۱۵: خاطرهها و خندهها
پارت ۱۵: خاطرهها و خندهها
کلبهی چوبی کنار دریاچه، جایی بود که یونگی سالها پیش خریده بود و تقریباً هیچکس ازش خبر نداشت. هوای صبح خنک بود و بوی چمن و خاکِ تازه، فضا رو پر کرده بود.
ا.ت با یه فنجون قهوه دستش نشسته بود روی تختِ حصیری جلوی پنجره و یونگی هم کنارش. خورشید روی آبِ دریاچه میدرخشید و موجهای کوچیک، مثل الماس میلغزیدن.
یونگی ناگهان پ nidغ زد زیر خنده: «یادته اولین باری که به اتاقِ کنترل اومدی، انقدر تو کیبوردِ من استرس زدی که یه دفعه کلِ چراغهای راهرو رو روشن کردی و بادیگاردها فکر کردن حمله شده؟»
ا.ت با خجالت جیغ کشید: «اِی! دیگه تعریف نکن! من فکر کردم کلیدِ چراغه!» و با یه بالشت به سمتِ یونگی شلیک کرد.
یونگی میخندید و گفت: «یا اون شبی که تو رؤیای من، تو داری با کانگده شطرنج بازی میکنی و من تمامِ تختِ مافیا رو تا صبح نگه داشتم؟»
ا.ت هم پوزخند زد: «آره! و تو موقع ورودم جیغ زدی که“بگیریدش!”، یادم نمیره که چقدر بامزه بودی.»
خندهشون بلند شد و باد، صداشون رو با خودش آورد. بعد از یه سکوتِ کوچیک، ا.ت آروم گفت: «میدونی یونگی، من فکر میکردم اون شب که سیستم من لو رفت، آخرِ دنیاست. ولی اگه اون اتفاق نمیافتاد، هیچوقت نمیفهمیدم که تو پشتِ اون چهرهی خشک و مافیاییت، یه آدمِ خندهرو و مهربون قایم کردی.»
یونگی دستش رو روی دستِ ا.ت گذاشت و به چشمهاش خیره شد: «و من فکر نمیکردم یه هکرِ کوچولو بتونه قلبِ یه رئیسِ مافیا رو مثلِ یه سرورِ امن، هک کنه.»
[پایان پارت ۱۵]
کلبهی چوبی کنار دریاچه، جایی بود که یونگی سالها پیش خریده بود و تقریباً هیچکس ازش خبر نداشت. هوای صبح خنک بود و بوی چمن و خاکِ تازه، فضا رو پر کرده بود.
ا.ت با یه فنجون قهوه دستش نشسته بود روی تختِ حصیری جلوی پنجره و یونگی هم کنارش. خورشید روی آبِ دریاچه میدرخشید و موجهای کوچیک، مثل الماس میلغزیدن.
یونگی ناگهان پ nidغ زد زیر خنده: «یادته اولین باری که به اتاقِ کنترل اومدی، انقدر تو کیبوردِ من استرس زدی که یه دفعه کلِ چراغهای راهرو رو روشن کردی و بادیگاردها فکر کردن حمله شده؟»
ا.ت با خجالت جیغ کشید: «اِی! دیگه تعریف نکن! من فکر کردم کلیدِ چراغه!» و با یه بالشت به سمتِ یونگی شلیک کرد.
یونگی میخندید و گفت: «یا اون شبی که تو رؤیای من، تو داری با کانگده شطرنج بازی میکنی و من تمامِ تختِ مافیا رو تا صبح نگه داشتم؟»
ا.ت هم پوزخند زد: «آره! و تو موقع ورودم جیغ زدی که“بگیریدش!”، یادم نمیره که چقدر بامزه بودی.»
خندهشون بلند شد و باد، صداشون رو با خودش آورد. بعد از یه سکوتِ کوچیک، ا.ت آروم گفت: «میدونی یونگی، من فکر میکردم اون شب که سیستم من لو رفت، آخرِ دنیاست. ولی اگه اون اتفاق نمیافتاد، هیچوقت نمیفهمیدم که تو پشتِ اون چهرهی خشک و مافیاییت، یه آدمِ خندهرو و مهربون قایم کردی.»
یونگی دستش رو روی دستِ ا.ت گذاشت و به چشمهاش خیره شد: «و من فکر نمیکردم یه هکرِ کوچولو بتونه قلبِ یه رئیسِ مافیا رو مثلِ یه سرورِ امن، هک کنه.»
[پایان پارت ۱۵]
- ۱۴۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط