{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

370 : داستانک - امام زمان.عجل الله فرجه - 3

370 : داستانک - امام زمان.عجل الله فرجه - 3


"بسم رب النور"

تا سحر چشم از نرجس بر نداشت باورش نمی شد ؛

انگار نه انگار که قرار است خبری شود ، داشت کم کم شک می کرد.

صدای امام از اتاق دیگر بلند شد :"شک نکن عمه وقتش شده."

برگشت نرجس از درد به خود می پیچید

نشست کنارش دست هایش را دور شانه های نرجس حلقه کرد سوره ی قدر خواند برایش ؛

صدایی همراهی اش می کرد کودک از توی شکم مادر " انا انزلنا " می خواند.

(برگرفته از کتاب « تا همیشه آفتاب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب)
دیدگاه ها (۱)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۵

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

چشم های زن و شوهر از تعجب گرد شد. این تصمیم میتونست زندگیشون...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_28فصل چهاردهم |...

𝔣𝔞𝔨𝔢 𝔫𝔞𝔪𝔢:#قرمز_ممنوع ❤️❌*```[𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐚𝐩 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐚𝐝 𝐩𝐚𝐫𝐭:¹](#قرمز_...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

چند پارتی پارت ۱عمارتِ جونگ‌کوک همیشه بویِ سردِ باروت و بویِ...

P : 22

چندپارتی تهیونگ

صدای شلیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط