{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک»
فصل دو قسمت هجدهم🐍🌙✨️

اتاق، ساکت بود.
خیلی ساکت.
اون‌قدر ساکت که صدایِ نفس کشیدنِ خودِ ناروتو هم تو گوشش اکو می‌شد. 👂

دیشب، حرف‌های ساسوکه مثلِ یه پتو، دورش پیچیده بود.
یه جور آرامشِ عجیب، که ترس رو پس زده بود.
ولی خب، هیولایی به اسمِ «شکمِ گرسنه» هم بود که مدام یادآوری می‌کرد:
«امروز روزِ روزه‌داریه، رفیق. نه تنها برای روح، بلکه برای جسم هم.» 😩
هیچ خبری از صبحانه نبود.
نه نانِ تستِ خون‌آشامی، نه شیرِ سردِ شبانه.
فقط سکوت بود و انتظار.

ناروتو کنارِ پنجره نشست.
نورِ کم‌جانِ صبحگاهی، داشت کم‌کم جاش رو به نورِ خاکستریِ آسمون می‌داد.
ابرها، انگار که دارن سنگین می‌شن.
و اون منظره‌ی بیرون…
فقط یه تکرارِ بی‌رمق بود از رنگ‌های تیره. 🌫️

چشم‌هاش سنگین شد.
پلک‌هاش، مثلِ برگ‌های خسته، افتادند.
فکرِ «وقتی شب بشه» خودش رو توی ذهنش گم کرد،
و «الان» تنها چیزی شد که بود.
روی چارچوبِ پنجره، کنارِ شیشه‌ای که سردیِ بیرون را منتقل می‌کرد،
سرش را خم کرد و…
به خوابِ کوتاهی فرو رفت. 😴

***

**«خورشیدِ بزرگ…؟»**

صدایی نرم، اما با لرزشی نامحسوس.
انگار که از دوردست‌ها میاد.

ناروتو تکان خورد.
چشم‌هاش را باز کرد.
اول، تاریکیِ اتاق بود.
بعد، چهره‌ای آشنا…
آنا.
با آن لچشمای خمار و بی احساس همیشگی اش و خال روی گونه ای که داشت و نگاهی که سعی می‌کرد نگرانی‌اش را پنهان کند.

**آنا:** (آرام)
«خورشیدِ بزرگ… وقتش رسیده.»

ناروتو پلک زد.
«وقتش…؟»
ذهنش هنوز توی خواب بود.
«چی وقتش؟»

آنا، نگاهی که کمی عمیق‌تر شد، انگار که بخواد دلداری بده.
**آنا:** «مراسمِ ارواح…
اوروچیمارو…
اومده.»

لحظه‌ای طول کشید تا کلمات در مغزِ ناروتو جا بگیرند.
اوروچیمارو.
مراسم.
اینجا.
الان.

**ناروتو:** (با شوک، صدایش لرزید)
«ا… اوروچیمارو؟!» 😱
از جا پرید، انگار که سیخِ داغی بهش خورده باشد.
وحشتِ تازه، مثلِ موجی سرد، توی دلش ریخت.
چهره‌اش رنگ باخت.
**ناروتو:** «ولی… ولی گفتن…»

ولی بلافاصله،
تصویرِ ساسوکه توی ذهنش جرقه زد.
آن نگاهِ آرام، اما محکم.
حرف‌هایش: **«من اجازه نمی‌دم بهت آسیبی بزنه.»**
**«نترس.»**

یه نفسِ عمیق کشید.
لرزشِ دستش را حس کرد، ولی سعی کرد آرام شود.
**ناروتو:** (صدایش کمی قوی‌تر شد)
«پس… اومده.»

آنا سرش را به تایید تکان داد.
**آنا:** «بله.
و اربابِ تاریکی منتظر شماست.
باید بریم.»

ناروتو بلند شد.
لباسِ سفیدِ خون‌آشامی‌اش، هنوز تمیز و مرتب بود.
حسِ غریبی داشت.
انگار که قرار است به یک مهمانیِ ترسناک برود، نه یک مراسمِ نفرین.

**ناروتو:** «باشه.»
صدایش حالا آرام بود.
«آماده‌ام.»

آنا سری تکان داد.
«دو محافظ آماده‌ی شما هستند.»

ناروتو به سمت در رفت.
دو مردِ بلندقد، با لباس‌های تیره و چهره‌های بی‌حالت، کنارِ در ایستاده بودند.
همان‌هایی که همیشه آنجا بودند.
انگار که بخشی از معماریِ قصر شده باشند. 💀

همراه با آنا، و دو محافظِ خاموش،
به سمتِ راهرویی رفتند که به سمتِ سالنِ اصلیِ قصر می‌رفت.
دیدگاه ها (۲)

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل...

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️ فص...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط