نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
پارت اخر
چند هفته از اولین جلسهی خیاطی میتا گذشته بود و اون حالا بهانههای خیلی کمتری برای خرابکاری داشت؛ البته بهانههای بیشتری برای رفتن به کارگاه پیدا کرده بود.
اون روز، وقتی جلسه تموم شد، میتسویا داشت وسایلش رو جمع میکرد که میتا ناگهان گفت:
میتا: «آقای میتسویا... میتونم یه چیزی بهتون بگم؟»
میتسویا: «حتماً. چی شده؟»
میتا بند کیفش رو محکم گرفت.
میتا: «من... شما رو دوست دارم.»
دستهای میتسویا از حرکت ایستاد.
میتا با عجله ادامه داد: «میدونم شاید عجیب باشه! اولش فقط ازتون خوشم اومده بود، ولی بعدش هر بار که میاومدم اینجا، بیشتر منتظر دیدنتون میشدم. وقتی ازم تعریف میکردین، تمام روز خوشحال بودم و—»نفسش رو بیرون داد.
میتا: «خلاصه... دوستتون دارم. نه فقط بهعنوان مربی خیاطیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
میتا توی دلش خودش رو برای بدترین جواب ممکن آماده کرد.
اما میتسویا لبخند آرومی زد.
میتسویا: «راستش، یه مدتی بود فکر میکردم شاید همینطوره.»
میتا: «چییی؟!»
میتسویا خندید.
میتسویا: «هر بار که میاومدی،سعی میکردی خیلی جدی رفتار کنی. ولی وقتی باهات حرف میزدم، تمام صورتت قرمز میشد.»
میتا صورتش رو با دستهاش پوشوند.
میتا: «خواهش میکنم بقیهش رو نگین...»
میتسویا: «باشه، باشه.»
بعد کمی جدیتر شد.
میتسویا: «منم از بودن کنار تو خوشم میاد، میتا. دوست دارم بیشتر بشناسمت؛ البته اگه خودت هم بخوای.»
میتا آروم دستهاش رو پایین آورد.میتا: «یعنی... شما هم منو دوست دارین؟»
میتسویا: «آره.»
میتا: «و میتونیم با هم باشیم؟»
میتسویا لبخند زد.
میتسویا: «میتونیم امتحانش کنیم.»
میتا احساس کرد قلبش دوباره تصمیم گرفته از سینهش فرار کنه.
میتا: «پس... الان دوستدخترتونم؟»
میتسویا: «اگه اینقدر عجله داری، میتونیم همینطوری صداش کنیم.»میتا: «من عجله ندارم!»
میتسویا: «باشه، دوستدختر عجول من.»
میتا: «آقای میتسویااا!»
خندهی میتسویا توی کارگاه پیچید و میتا، با وجود تمام خجالتش، نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
اون روز، وقتی از کارگاه بیرون رفت، دیگه لازم نبود بهانهای برای برگشتن پیدا کنه.
چند هفته از اولین جلسهی خیاطی میتا گذشته بود و اون حالا بهانههای خیلی کمتری برای خرابکاری داشت؛ البته بهانههای بیشتری برای رفتن به کارگاه پیدا کرده بود.
اون روز، وقتی جلسه تموم شد، میتسویا داشت وسایلش رو جمع میکرد که میتا ناگهان گفت:
میتا: «آقای میتسویا... میتونم یه چیزی بهتون بگم؟»
میتسویا: «حتماً. چی شده؟»
میتا بند کیفش رو محکم گرفت.
میتا: «من... شما رو دوست دارم.»
دستهای میتسویا از حرکت ایستاد.
میتا با عجله ادامه داد: «میدونم شاید عجیب باشه! اولش فقط ازتون خوشم اومده بود، ولی بعدش هر بار که میاومدم اینجا، بیشتر منتظر دیدنتون میشدم. وقتی ازم تعریف میکردین، تمام روز خوشحال بودم و—»نفسش رو بیرون داد.
میتا: «خلاصه... دوستتون دارم. نه فقط بهعنوان مربی خیاطیم.»
چند ثانیه سکوت شد.
میتا توی دلش خودش رو برای بدترین جواب ممکن آماده کرد.
اما میتسویا لبخند آرومی زد.
میتسویا: «راستش، یه مدتی بود فکر میکردم شاید همینطوره.»
میتا: «چییی؟!»
میتسویا خندید.
میتسویا: «هر بار که میاومدی،سعی میکردی خیلی جدی رفتار کنی. ولی وقتی باهات حرف میزدم، تمام صورتت قرمز میشد.»
میتا صورتش رو با دستهاش پوشوند.
میتا: «خواهش میکنم بقیهش رو نگین...»
میتسویا: «باشه، باشه.»
بعد کمی جدیتر شد.
میتسویا: «منم از بودن کنار تو خوشم میاد، میتا. دوست دارم بیشتر بشناسمت؛ البته اگه خودت هم بخوای.»
میتا آروم دستهاش رو پایین آورد.میتا: «یعنی... شما هم منو دوست دارین؟»
میتسویا: «آره.»
میتا: «و میتونیم با هم باشیم؟»
میتسویا لبخند زد.
میتسویا: «میتونیم امتحانش کنیم.»
میتا احساس کرد قلبش دوباره تصمیم گرفته از سینهش فرار کنه.
میتا: «پس... الان دوستدخترتونم؟»
میتسویا: «اگه اینقدر عجله داری، میتونیم همینطوری صداش کنیم.»میتا: «من عجله ندارم!»
میتسویا: «باشه، دوستدختر عجول من.»
میتا: «آقای میتسویااا!»
خندهی میتسویا توی کارگاه پیچید و میتا، با وجود تمام خجالتش، نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
اون روز، وقتی از کارگاه بیرون رفت، دیگه لازم نبود بهانهای برای برگشتن پیدا کنه.
- ۲.۵k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط