رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهاردهم : حقیقت بالاخره آشکار شد
صبح روز بعد، ملیسا با نگرانی وارد کلاس شد.
هنوز بعضی از دانشآموزها بهش شک داشتن، اما خودش تصمیم گرفته بود تا وقتی حقیقت روشن نشده، تسلیم نشه.
کمی بعد، معلم وارد کلاس شد و از ملیسا و یونا خواست جلوی کلاس بیان.
ـ دربارهٔ ماجرای نمرهها به نتیجه رسیدم. تغییرات از حساب کاربری یونا انجام شده و پیامهایی هم پیدا شده که نشون میده اون قصد داشته تقصیر رو گردن ملیسا بندازه.
همهمهٔ کلاس بلند شد.
ملیسا با ناباوری به یونا نگاه کرد.
ـ یعنی... من بیگناهم؟
معلم سر تکون داد.
ـ بله، ملیسا. بررسیها ثابت کرده که تو هیچ نقشی نداشتی. بابت اتهامی که بهت وارد شد، متأسفم.
یونا رنگش پریده بود.
ـ من... میتونم توضیح بدم!
اما این بار کسی برای شنیدن بهانههاش عجله نکرد.
ملیسا بهش نگاه کرد و گفت:
ـ لازم نیست. فقط دیگه دربارهٔ من دروغ نگو.
بعد به سمت میزش برگشت.
برای اولین بار، لازم نبود خودش رو برای کسی ثابت کنه. حقیقت بالاخره به نفعش حرف زده بود.
***
بعد از کلاس، آیومی جلوی ملیسا رو گرفت.
ـ ملیسا، میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
ملیسا مکث کرد.
ـ بگو.
آیومی نگاهش رو پایین انداخت.
ـ من باید ازت عذرخواهی کنم. وقتی اون اتهام رو شنیدم، بهجای اینکه از خودت بپرسم چه اتفاقی افتاده، حرف بقیه رو باور کردم.
چشمهاش پر از پشیمونی شد.
ـ میدونم کارم اشتباه بود. متأسفم که توی اون روزهای سخت تنهات گذاشتم.
ملیسا چیزی نگفت.
آیومی ادامه داد:
ـ میدونم شاید دیگه نخوای باهام حرف بزنی، ولی... میخواستم ازت بپرسم، میتونیم دوست بشیم؟
ملیسا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا من؟
آیومی لبخند غمگینی زد.
ـ چون حالا فهمیدم که بدون شناختن کسی، دربارهاش قضاوت کردم. دوست دارم این فرصت رو داشته باشم که واقعاً بشناسمت.
ملیسا کمی فکر کرد.
هنوز از اتفاقات گذشته ناراحت بود و نمیخواست دوباره بهسرعت به کسی اعتماد کنه.
پس گفت:
ـ میتونیم از یه دوستی ساده شروع کنیم. ولی اعتماد کردن زمان میبره.
آیومی با خوشحالی سر تکون داد.
ـ قبول دارم. ممنون که بهم فرصت میدی.
وقتی آیومی رفت، ملیسا برای اولین بار بعد از چند روز لبخند زد.
از انتهای راهرو، کایزن این صحنه رو دیده بود.
چیزی نگفت و نزدیک نشد؛ فقط برای لحظهای نگاهش روی لبخند ملیسا موند.
خوشحال بود که بالاخره حقیقت روشن شده.
اما خودش هم نمیفهمید چرا دیدن لبخند اون دختر، روزش رو کمی بهتر کرده بود.
صبح روز بعد، ملیسا با نگرانی وارد کلاس شد.
هنوز بعضی از دانشآموزها بهش شک داشتن، اما خودش تصمیم گرفته بود تا وقتی حقیقت روشن نشده، تسلیم نشه.
کمی بعد، معلم وارد کلاس شد و از ملیسا و یونا خواست جلوی کلاس بیان.
ـ دربارهٔ ماجرای نمرهها به نتیجه رسیدم. تغییرات از حساب کاربری یونا انجام شده و پیامهایی هم پیدا شده که نشون میده اون قصد داشته تقصیر رو گردن ملیسا بندازه.
همهمهٔ کلاس بلند شد.
ملیسا با ناباوری به یونا نگاه کرد.
ـ یعنی... من بیگناهم؟
معلم سر تکون داد.
ـ بله، ملیسا. بررسیها ثابت کرده که تو هیچ نقشی نداشتی. بابت اتهامی که بهت وارد شد، متأسفم.
یونا رنگش پریده بود.
ـ من... میتونم توضیح بدم!
اما این بار کسی برای شنیدن بهانههاش عجله نکرد.
ملیسا بهش نگاه کرد و گفت:
ـ لازم نیست. فقط دیگه دربارهٔ من دروغ نگو.
بعد به سمت میزش برگشت.
برای اولین بار، لازم نبود خودش رو برای کسی ثابت کنه. حقیقت بالاخره به نفعش حرف زده بود.
***
بعد از کلاس، آیومی جلوی ملیسا رو گرفت.
ـ ملیسا، میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
ملیسا مکث کرد.
ـ بگو.
آیومی نگاهش رو پایین انداخت.
ـ من باید ازت عذرخواهی کنم. وقتی اون اتهام رو شنیدم، بهجای اینکه از خودت بپرسم چه اتفاقی افتاده، حرف بقیه رو باور کردم.
چشمهاش پر از پشیمونی شد.
ـ میدونم کارم اشتباه بود. متأسفم که توی اون روزهای سخت تنهات گذاشتم.
ملیسا چیزی نگفت.
آیومی ادامه داد:
ـ میدونم شاید دیگه نخوای باهام حرف بزنی، ولی... میخواستم ازت بپرسم، میتونیم دوست بشیم؟
ملیسا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا من؟
آیومی لبخند غمگینی زد.
ـ چون حالا فهمیدم که بدون شناختن کسی، دربارهاش قضاوت کردم. دوست دارم این فرصت رو داشته باشم که واقعاً بشناسمت.
ملیسا کمی فکر کرد.
هنوز از اتفاقات گذشته ناراحت بود و نمیخواست دوباره بهسرعت به کسی اعتماد کنه.
پس گفت:
ـ میتونیم از یه دوستی ساده شروع کنیم. ولی اعتماد کردن زمان میبره.
آیومی با خوشحالی سر تکون داد.
ـ قبول دارم. ممنون که بهم فرصت میدی.
وقتی آیومی رفت، ملیسا برای اولین بار بعد از چند روز لبخند زد.
از انتهای راهرو، کایزن این صحنه رو دیده بود.
چیزی نگفت و نزدیک نشد؛ فقط برای لحظهای نگاهش روی لبخند ملیسا موند.
خوشحال بود که بالاخره حقیقت روشن شده.
اما خودش هم نمیفهمید چرا دیدن لبخند اون دختر، روزش رو کمی بهتر کرده بود.
- ۲.۰k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط