ازدواج اجباری پارت ۱۲
پیامک
سلام ارباب
پیامکی که در مورد خانم ا.ت بود و رهگیری کردیم و متوجه شدیم از طرف باند مینگ معلوم شد که اونا با باند لی وسلطی کردن و ا.ت رو دزدیدن به ا.ت در مورد شما دروغ گفتم و به شما هم همین طور
روزی هم که قرار شد شما رو گیر بندازن ا.ت یه کاری کرد که فرار کنید
در کل همه اون پیام ها چرت و پرت بودن
کوک
بعد اینکه پیامکو خوندم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم و ا.ت بیچاره رو الکی شکنجه دادم
الان چیکار کنم مگه با یه معذرت خواهی درست میشه خدا چیکار کنم
هووووف
اااااا اونم رییس یه بانده چطوره به باندش بگم تا بیان دنبالشو منو اسیر کنن بعد هم اون منو شکنجه کنه اگه این برا برگشتش کافیه من مشکلی ندارم
بلند شدم تا برم از تو گوشیش شماره دستیارشو بگیرم که دیدم نیست همه جا رو دنبالش گشتم یک دفعه بارون گرفت و صدای وحشتناکی اومد یادم افتاد ا.ت از رعدوبرق میترسه سری همه جارو گشتم دیدم در بالکن باز نکنه
نکنه خودشو کشت
دویدم دیدم ا.ت نبود از ترس داشتم میمردم رفتم پایین و دیدم ا.ت افتاده روی زمین و بیهوشه
سریع زنگ زدم به دستیارم و بردمش بیمارستان
یکی کمک کنه زنم حالش بده کمکککک(عربده)
نویسنده
دکتر اومد بالا سرش و گفت سریع ببرنش اتاق عمل بعد دو ساعت دکتر با قیافه ای غمگنین اومد و گفت
دکی
متاسفانه نتونستیم کاری کنیم
کوک
و رفتش
انگار کل دنیا رو سرم خراب شد چرا وقتی که میخواستم درستش کنم اینجوری شد هق آخه هق چراااااا
یکدفعه کل خاطراتم اومد جلوی چشمام
ا.ت
تصمیم گرفتم کلا از پیش کوک برم اصلا یه مدت دور از دنیای مافیایی زندگی کنم رفتم روی بالکن تا یکم فکر کنم نشستیم روی میله ی بالکن که بارون زد و یه رعدوبرق بزرگ زد منم ترسیدم و یکدفع از روی میله بالکن افتادم و سیاهی
وقتی به هوش اومدم دکتر بالای سرم بود توی اتاق عمل بودم به دکتر گفتم که بگن من مردم دکتر یکم سخت گیری کرد اما اخر رضایت داد روم پارچه سفید کشیدن روم و منو بردن بیرون صدای کوک میومد که داره گریه میکنه به زور جلوی خنده مو گرفتم و از اونجا رفتیم
از بیمارستان خارج شدم و رفتم یه خونه اجاره کردم و شب و اونجا خوابیدم
کوک
دستیارام منو بردن خونه و کل شبو داشتم به خاطراتمون فکر میکردم و گریه میکردم باورم نمیشد دیگه قرار نیست ببینمش
دو ماه بعد
ا.ت
الان کل خانوادم فکر میکنن من مردم واقعا آرامش دارم اما دلم برای همه شون تنگ شده
یه کار توی بار گیرم اومد و یه موتور برای خودم گرفتم زندگیم خوبه
آماده شدم رفتم سمت بار
واقعا کار کردن توی اینجا مزخرفه با دخترای هرزه ای که اینجا هستن نیمدونم چیکار کنم حالم از همشون بهم میخوره
همین جور تو فکر خودم بودم بتری ویسکی ۹۰ درصدی رو ریختم روی یکی
کل بدنم لرزید یخ کرده بودم
گفتم دیگه کارم تموم
مرده سرشو آورد بالا که دیدم
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁😁
خداحافظ 😘😘😘😘
سلام ارباب
پیامکی که در مورد خانم ا.ت بود و رهگیری کردیم و متوجه شدیم از طرف باند مینگ معلوم شد که اونا با باند لی وسلطی کردن و ا.ت رو دزدیدن به ا.ت در مورد شما دروغ گفتم و به شما هم همین طور
روزی هم که قرار شد شما رو گیر بندازن ا.ت یه کاری کرد که فرار کنید
در کل همه اون پیام ها چرت و پرت بودن
کوک
بعد اینکه پیامکو خوندم فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم و ا.ت بیچاره رو الکی شکنجه دادم
الان چیکار کنم مگه با یه معذرت خواهی درست میشه خدا چیکار کنم
هووووف
اااااا اونم رییس یه بانده چطوره به باندش بگم تا بیان دنبالشو منو اسیر کنن بعد هم اون منو شکنجه کنه اگه این برا برگشتش کافیه من مشکلی ندارم
بلند شدم تا برم از تو گوشیش شماره دستیارشو بگیرم که دیدم نیست همه جا رو دنبالش گشتم یک دفعه بارون گرفت و صدای وحشتناکی اومد یادم افتاد ا.ت از رعدوبرق میترسه سری همه جارو گشتم دیدم در بالکن باز نکنه
نکنه خودشو کشت
دویدم دیدم ا.ت نبود از ترس داشتم میمردم رفتم پایین و دیدم ا.ت افتاده روی زمین و بیهوشه
سریع زنگ زدم به دستیارم و بردمش بیمارستان
یکی کمک کنه زنم حالش بده کمکککک(عربده)
نویسنده
دکتر اومد بالا سرش و گفت سریع ببرنش اتاق عمل بعد دو ساعت دکتر با قیافه ای غمگنین اومد و گفت
دکی
متاسفانه نتونستیم کاری کنیم
کوک
و رفتش
انگار کل دنیا رو سرم خراب شد چرا وقتی که میخواستم درستش کنم اینجوری شد هق آخه هق چراااااا
یکدفعه کل خاطراتم اومد جلوی چشمام
ا.ت
تصمیم گرفتم کلا از پیش کوک برم اصلا یه مدت دور از دنیای مافیایی زندگی کنم رفتم روی بالکن تا یکم فکر کنم نشستیم روی میله ی بالکن که بارون زد و یه رعدوبرق بزرگ زد منم ترسیدم و یکدفع از روی میله بالکن افتادم و سیاهی
وقتی به هوش اومدم دکتر بالای سرم بود توی اتاق عمل بودم به دکتر گفتم که بگن من مردم دکتر یکم سخت گیری کرد اما اخر رضایت داد روم پارچه سفید کشیدن روم و منو بردن بیرون صدای کوک میومد که داره گریه میکنه به زور جلوی خنده مو گرفتم و از اونجا رفتیم
از بیمارستان خارج شدم و رفتم یه خونه اجاره کردم و شب و اونجا خوابیدم
کوک
دستیارام منو بردن خونه و کل شبو داشتم به خاطراتمون فکر میکردم و گریه میکردم باورم نمیشد دیگه قرار نیست ببینمش
دو ماه بعد
ا.ت
الان کل خانوادم فکر میکنن من مردم واقعا آرامش دارم اما دلم برای همه شون تنگ شده
یه کار توی بار گیرم اومد و یه موتور برای خودم گرفتم زندگیم خوبه
آماده شدم رفتم سمت بار
واقعا کار کردن توی اینجا مزخرفه با دخترای هرزه ای که اینجا هستن نیمدونم چیکار کنم حالم از همشون بهم میخوره
همین جور تو فکر خودم بودم بتری ویسکی ۹۰ درصدی رو ریختم روی یکی
کل بدنم لرزید یخ کرده بودم
گفتم دیگه کارم تموم
مرده سرشو آورد بالا که دیدم
.
.
.
.
.
.
.
خمارییییی 😁😁😁😁
خداحافظ 😘😘😘😘
- ۱۰.۴k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط