رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت بیست و شش منیم گوزل سِئوگیلیم
سوگل پشت فرمان نشست، کایان درحالی که دستمال را روی لبش قرار داده بود گفت:
- Bu çocuk
(این پسره!)
سوگل نفسش را فوت کرد، لبهایش را جمع کرده و زیر لب طوری که کایان بشنود گفت:
- عمو بویوک رو ندیدی تا حالا نه؟ این فاتح بود پسر عمو بویوک.
کایان ابرویش بالا پرید، درحالی که سعی میکرد از زور عصبانیت داد نزند با اخمی غلیظ گفت:
- Değişen
(عوضی!)
سپس پرسید:
- Mertike'nin hiç siniri yok, bunu neden yaptı?
مرتیکه اعصاب نداره، چرا همچین کرد؟
سوگل موهایش را پشت گوش فرستاد و شانهای بالا انداخت، درحالی که حرف کایان را متوجه نشده بود، نگاهی به بیرون انداخته و گفت:
- مثلا میخواست غیرتی بشه!
بعد ادامه داد:
- تف تو غیرتت که فقط برای دیگرونه!
لبهای کایان هنوز هم آغشته به خون بوده و زیر چشمش مقداری قرمز شده بود، سوگل همانطور که ماشین را روشن میکرد گفت:
- میخوای بریم دکتر.
کایان سرش را به علامت منفی تکان داد که سوگل ادامه داد:
- ببین چهقدر حالمون رو بد کرد! بیشعور!
سپس به کایان نگاهی کرده و گفت:
- عصبی نباش دیگه ولش کن!
در این دو روز آشنایی، کایان را به غیر از خنده و شوخی ندیده بود اما اینک هیچ بشری نمیتوانست او را آرام کند، چه برسد که بخنداند.
کایان درحالی که سعی میکرد خشمش را کنترل کند دستش را روی پایشکوبیده و پرسید:
- sevgil Ölümü neydi, neden beni görünce kafası karışmıştı!
(سئوگیل اون چه مرگش بود با دیدن من چرا قاطی کرد!)
سوگل با متوجه نشدن جمله کایان خود را فحش باران کرد ولی به سمت کایان برگشته و گفت:
- بیخیال، تو خوبی؟
کایان دوباره دستمال را روی لبش فشرد و حجمی از خون دستمال را پر کرد، دستمال را از روی لبش کشیده و گفت:
- no!
( نه!)
سوگل ماشین را به حرکت درآورده و درحالی که دنده را عوض میکرد نگاهش به دستمال خونی افتاد، هزار بار فاتح را فحش داده و و درحالی که لبانش را جمع کرده بود از آن مکان دور شد.
ترافیک کم شده و سوگل به راحتی توانست به سمت کتابخانه برود.
مسیر بدون هیچ حرفی سپری شد، سوگل ماشین را جلوی درب بزرگ و شیشهای کتابخانه نگه داشته و گفت:
- خب من میرم، تو هم میای کتابخونه.
خون لب کایان بند آمده بود اما لبش کمی کبود شده و صورتش نیاز به شستن داشت.
سوگل اشارهای به کتابخانه انداخت و گفت:
- اینجا سرویس داره، اگه بخوای بیا صورتت رو بشور.
کایان هنوز از زور خشم، دندانهایش را به هم میسابید و هیچ حوصله رفتن به بیمارستان را نداشت، پس از این رو از ماشین پیاده شد و همراه سوگل به راه افتاد.
سوگل نیز پس از بستن سانروف، وارد کتابخانه شده و به سمت قفسههای کتابها حرکت کرد.
کایان بیهدف به دنبالش کشیده میشد تا اینکه با دیدن سرویس بهداشتی از سوگل جدا شده و برای شستن صورت و تمیز کردن لبش او را ترک کرد.
ده دقیقه نگذشته بود که بازگشت اما هنوز هم رگههایی از عصبانیت درون نگاهش موج میزد و این باعث میشد که هیچ نگوید، سوگل درحالی که سعی داشت او را خندانده و به حالت قبلی برگرداند گفت:
- کایانخان! حرفت نصفه موند، کی میخوای پیش عمه برقصی.
کایان با یادآوری این جمله که با رقصش سوگل را به خنده انداخته بود لبخند مصنوعی گوشه لبش نقش بسته و گفت:
- Bırak
(ولش کن!)
سوگل پشت فرمان نشست، کایان درحالی که دستمال را روی لبش قرار داده بود گفت:
- Bu çocuk
(این پسره!)
سوگل نفسش را فوت کرد، لبهایش را جمع کرده و زیر لب طوری که کایان بشنود گفت:
- عمو بویوک رو ندیدی تا حالا نه؟ این فاتح بود پسر عمو بویوک.
کایان ابرویش بالا پرید، درحالی که سعی میکرد از زور عصبانیت داد نزند با اخمی غلیظ گفت:
- Değişen
(عوضی!)
سپس پرسید:
- Mertike'nin hiç siniri yok, bunu neden yaptı?
مرتیکه اعصاب نداره، چرا همچین کرد؟
سوگل موهایش را پشت گوش فرستاد و شانهای بالا انداخت، درحالی که حرف کایان را متوجه نشده بود، نگاهی به بیرون انداخته و گفت:
- مثلا میخواست غیرتی بشه!
بعد ادامه داد:
- تف تو غیرتت که فقط برای دیگرونه!
لبهای کایان هنوز هم آغشته به خون بوده و زیر چشمش مقداری قرمز شده بود، سوگل همانطور که ماشین را روشن میکرد گفت:
- میخوای بریم دکتر.
کایان سرش را به علامت منفی تکان داد که سوگل ادامه داد:
- ببین چهقدر حالمون رو بد کرد! بیشعور!
سپس به کایان نگاهی کرده و گفت:
- عصبی نباش دیگه ولش کن!
در این دو روز آشنایی، کایان را به غیر از خنده و شوخی ندیده بود اما اینک هیچ بشری نمیتوانست او را آرام کند، چه برسد که بخنداند.
کایان درحالی که سعی میکرد خشمش را کنترل کند دستش را روی پایشکوبیده و پرسید:
- sevgil Ölümü neydi, neden beni görünce kafası karışmıştı!
(سئوگیل اون چه مرگش بود با دیدن من چرا قاطی کرد!)
سوگل با متوجه نشدن جمله کایان خود را فحش باران کرد ولی به سمت کایان برگشته و گفت:
- بیخیال، تو خوبی؟
کایان دوباره دستمال را روی لبش فشرد و حجمی از خون دستمال را پر کرد، دستمال را از روی لبش کشیده و گفت:
- no!
( نه!)
سوگل ماشین را به حرکت درآورده و درحالی که دنده را عوض میکرد نگاهش به دستمال خونی افتاد، هزار بار فاتح را فحش داده و و درحالی که لبانش را جمع کرده بود از آن مکان دور شد.
ترافیک کم شده و سوگل به راحتی توانست به سمت کتابخانه برود.
مسیر بدون هیچ حرفی سپری شد، سوگل ماشین را جلوی درب بزرگ و شیشهای کتابخانه نگه داشته و گفت:
- خب من میرم، تو هم میای کتابخونه.
خون لب کایان بند آمده بود اما لبش کمی کبود شده و صورتش نیاز به شستن داشت.
سوگل اشارهای به کتابخانه انداخت و گفت:
- اینجا سرویس داره، اگه بخوای بیا صورتت رو بشور.
کایان هنوز از زور خشم، دندانهایش را به هم میسابید و هیچ حوصله رفتن به بیمارستان را نداشت، پس از این رو از ماشین پیاده شد و همراه سوگل به راه افتاد.
سوگل نیز پس از بستن سانروف، وارد کتابخانه شده و به سمت قفسههای کتابها حرکت کرد.
کایان بیهدف به دنبالش کشیده میشد تا اینکه با دیدن سرویس بهداشتی از سوگل جدا شده و برای شستن صورت و تمیز کردن لبش او را ترک کرد.
ده دقیقه نگذشته بود که بازگشت اما هنوز هم رگههایی از عصبانیت درون نگاهش موج میزد و این باعث میشد که هیچ نگوید، سوگل درحالی که سعی داشت او را خندانده و به حالت قبلی برگرداند گفت:
- کایانخان! حرفت نصفه موند، کی میخوای پیش عمه برقصی.
کایان با یادآوری این جمله که با رقصش سوگل را به خنده انداخته بود لبخند مصنوعی گوشه لبش نقش بسته و گفت:
- Bırak
(ولش کن!)
- ۲.۹k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط