رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی

پارت هجده منیم گوزل سِئوگیلیم


سوگل از پشت سر شاهد ماجرا بود با خنده رو به آسلی گفت:
- با هم‌اتاقی جدیدت چطوری؟
آسلی موهای سیاه و پرپشتش را پشت گوش فرستاده و درحالی که از پله اول پایین می‌رفت گفت:
- عالی، ولی هیچی از حرفای همدیگه نمی‌فهمیم!
سوگل خندید و در دل گفت:
- اتفاقا منم عین توام.
البته در اثر تمرین و تکرارهای دیشب توانسته بود چند کلمه یاد بگیرد پس از اتمام حرفش با آسلی کایان به سمتش برگشته و گفت:
- Günaydın
(صبح بخیر)
سوگل که این کلمه را یاد گرفته بود سریع گفت:
- Teşekkür ederim, size de günaydın
(ممنونم صبح شما هم بخیر)
با این جمله‌اش کایان از حرکت ایستاده و لبخندی به لب آورد به سمتش برگشته و گفت:
- Türkçe mi konuşuyorsun?
(داری ترکی حرف می‌زنی)
سوگل که در دل از حرف زدن به زبان ترکی ذوق‌زده شده بود خندید و گفت:
- خیلی دوست دارم یاد بگیرم!
کایان ابرویی بالا انداخت دنیز را روی زمین گذاشت و رو به او گفت:
- Sen Aslı'yla birlikte aşağı in, biz de geleceğiz
(با آسلی برین پایین ما هم بیایم)
همین که آسلی و دنیز پله‌ها را پایین رفتند کایان به سمت سوگل برگشته و گفت:
- Eğer istersen sana öğretebilirim
(اگه بخوای می‌تونم یادت بدم)
سوگل به سختی متوجه جمله شد اما نتوانست جواب ترکی دهد پس از این رو گفت:
- حتما توی اولین فرصت، چون خیلی دوست دارم یاد بگیرم!
کایان نفسی کشید و گفت:
- Kuzenimin adı Sugol'du, değil mi?
(دخترعمو اسمت سوگل بود درسته؟)
سوگل وقتی اسم خود را برای اولین بار از زبان کایان شنید لبخندی زده و گفت:
- Evet
(آره)
کایان درحال تکان دادن سرش، موهایش را با دست شانه کرده و دوباره به سمتش بازگشت، درحالی که به چشمان آبی سوگل چشم دوخته بود گفت:
- İsminize Türkçe diyebilir miyim?
(می‌تونم اسمتو ترکی صدا کنم؟)
سوگل که تنها کلمه اسم را متوجه شده بود بی‌هدف سر تکان داد که کایان ادامه داد:
- seni sevgil ararım
(من سِوگیل صدات می‌کنم!)
سوگل با تعجب لبخندی کوتاه زد و هر دو با صدای بلند عمه خانوم که گفت:
- چرا بعضی‌ها سرمیز نیستن!
یکدیگر را نگاه کرده و سریع از پله‌ها پایین رفتند.
سر میز کاملا پر شده و دو صندلی کنار هم خالی بود، هر کدام پس از بوسیدن دست عمه به سمت صندلی‌ها رفته و نشستند، نگاه عمه هاریکا به لباس‌های این دو بود، موهای کایان را هم که درهم دید اخمی کرد، قدیر که کنار کایان نشسته بود به طرفش خم شده و گفت:
- Keşke annen beni dinleseydi
کاشکی به حرفای منو مامانت گوش بدی!
کایان ابرویش را بالا برد و نگاهی به اطراف انداخت، این چه معنی می‌داد که همه با لباس بیرون در خانه بنشینند، سوزان و نویان بسیار آراسته و امل نیز لباسی درخور به تن داشت. سرش را تکان داده و به آرامی گفت:
- Keşke bana biraz huzur verseydin
(کاش شما هم یکم راحتم بزارید)
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش دوم_ناگهان دست های کوچکی ...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت یازدهمکوک به نایک خیره مانده بو...

𝖕𝖆𝖗𝖙۵سه روز بعد، قصر مروارید غرق در چراغ‌های طلایی شد.ملکه ت...

پارت ۶

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_43فصل هجدهم | ش...

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»خبر حمله به قلعه‌ی...

P26۵بار از پله ها بالا و پایین رفته بود تا یه ایده خوب برای ...

.....پارت هجدهم.....

### پارت نهم: پرواز در آسمان بارانیدویدن روی پشت‌بام خیس، با...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}مرد از دور اونو دید و یخ ابروش انداخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط