رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم / الهه پورعلی

پارت پنجم منیم گوزل سِئوگیلیم


همه جواب سلامش را دادند و هر یک مشغول احوالپرسی با یکدیگر شدند، سوگل با عمویش دست داده و احوال‌پرسی کرد، البته عمویی که فقط چند بار او را دیده بود!
و با دیدن چهره خندان کایان لبخندی زده و گفت:
- سلام!
کایان سرش را بالا آورد، نگاهی به چهره سوگل انداخت و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد چشمان رنگی او بود، با دیدن چشمانش، لبخندش پررنگ‌تر شد و پس از صاف کردن صدایش گفت:
- merhaba kuzenim
(سلام دخترعمو)
سوگل که تنها معنی مرحبا را فهمیده بود بدون گفتن هیچ حرفی سری تکان داده و دستانش را به سمت شال مشکی رنگش برد تا شال را روی سرش صاف کند.
دنیز از بغل کایان پایین آمده و همان حین آسلی با شیطنت رو به کایان گفت:
- من آسلی هستم، شما داداش دنیز هستی؟
کایان ابروهایش را بالا فرستاد و چهارزانو نشست دست آسلی را گرفته و گفت:
- Evet Deniz'in kardeşiyim, ne kadar güzel bir kızsın
(بله من داداش دنیز هستم، توچقدر نازی!)
آسلی که هیچ یک از حرف‌های کایان را متوجه نشده بود تنها به لبخندی اکتفا کرده و دوباره دست دنیز را گرفت.
کنارش ایستاده بود اما نه دنیز نه آسلی هیچ‌یک حرف یک‌دیگر را نمی‌فهمیدند.
بکتاش با قد و قواره‌ای استوار کنار قدیر ایستاده و با او سخن می‌گفت، گویی صحبت‌هایش با برادر تمامی نداشت، با صدای راحله به سمتشان برگشتند که گفت:
- شما دو برادر بقیه حرفاتونو بزارید برای خونه، بفرمایید بریم!
آسیه نیز حرفش را تایید کرده و گفت:
- آره قدیرجان، لطفا کیف منو هم بیار!
با این که آسیه اصالتا اهل ترکیه بوده و همان‌جا بزرگ شده بود اما طی سال‌های ازدواجش با قدیر صحبت کردن به زبان فارسی را کامل یاد گرفته و با قدیر فارسی صحبت می‌کرد، سوزان نیز مثل مادر صحبت کردن به زبان فارسی را کامل بلد بود، کایان و اِمَل نیز صحبت‌های طرف مقابل به فارسی را کامل متوجه می‌شدند اما صحبت کردن با زبان فارسی برایشان بسیار مشکل بود.
تنها کسانی که فارسی را هیچ متوجه نمی‌شدند نویان، دنیز و ایل‌ناز بودند.
همگی به سمت در خروجی به راه افتادند، کایان دست در دست آسلی و دنیز در حرکت بود که ایل‌ناز با اصرار فراوان و با شیرین‌زبانی گفت:
- Amca, annem sana sarılmama izin vermiyor
(دایی مامان نمیزاره بیام بغلت)
کایان دست دنیز و آسلی را رها کرده و رو به سوزان گفت:
- Onu rahatsız etme, sarıl bana
(اذیتش نکن بده بغلم)
سوزان نگاهی به او انداخت که گویی نگهبان کودکان بود و گفت:
- Rahatsız edilmeni istemiyorum
(نمی‌خوام اذیت بشی)
کایان لبخندی به روی سوزان پاشیده و گفت:
- O güzel amcayı ver
(بده اون خوشگل دایی رو)
و هم‌زمان ایل‌ناز را بغل گرفته و روی شانه‌هایش گذاشت و دوباره با لبخند دست آسلی و دنیز را گرفت.
نگاه همه به کایان بود که با لبخند درحال گفتوگو با بچه بوده و به سمت بوفه رفته بود تا برایشان خوراکی بخرد.
دیدگاه ها (۰)

(:♡رز ابی من part.3/3اول متن رو بخونید زیر لب گفت و سرعت ماش...

دفترچه زندگی

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

پارت ۲ ویو ا.ت همونجا ساکت نشسته بودم و اهمیتی به حرفای بقیه...

رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی

رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم / الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم/ الهه پورعلی

رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم / الهه پورعلی

رمان منیم‌گوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی

رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط