•~•~قسمت پنجم: پیوند اجباری•~•~
•~•~قسمت پنجم: پیوند اجباری•~•~
+هووووففف...گوشیم هم برد
ات کلافه تو فکر رفته بود.... ، آنقدر غر زد تشنش شد
رفت تو پذیرایی چراغا خاموش بودن ، به نظر میاد خوابیدن، نگاهی به ساعت کرد
ساعت یه ربع کم به سه رو نشون میداد
با پنجه پا آروم آروم میرفت سمت آشپزخونه بطری و برداشتم و با دهنم لب شدم
گذاشتم سر جاش ، در یخچال و یکم اینور تر کردم که ....
قیافه خمار تهیونگ جلومو گرفت ، اومد سمتم
فک میکردم که مست کرده ..اما.... اینجا مشروب نبود!
هولم داد به سمت اوپن و دستاشو دورم حصار کرد .... صورتشو نزدیک کرد
که سرم و بردم عقب هر اعضای بدنم که میرفت عقب اون مخالفش رو انجام میداد
با اون چشمای خماری داشت به لبم نگا میکرد و بعد به چشام ..
+ ت..امممم...آآ....ت...تهیونگ ...میشه یکم ....بری کنار خوابم میاد
_ ازم میترسی؟!
+ نن...نه
_ فرار میکنی؟!
+ چی..چیزه ....نه..تهوینگ لطفا نزدیک نیا میشه بری اونطرف..
_ بگم نه چیکار میکنی؟!
+ عهه....واااییی...تهیونگ خیلی حرف میزنی برو اونور دیگه ...اه
پایان صحبتش با لبای تهیونگ رو لباش نقطه گذاشته شد .
تهیونگ مثل وحشی ها که تازه شکارشو دست آورده بود حمله کرده بود
ات سعی میکرد بزنش کنار و چنگش بزنه که....
تهیونگ گازی از لبای پر و گوشتی و صورتی ات گرفت
جیغ آروم ات توی دهن تهیونگ خفه شد ، چشمای ات اشک دورشون جمع شده بود
که صدایی از پشت سر تهیونگ اومد....
برگشت نگاه کرد با چهره .... روبه رو شد
لایک ۷ تا🎀
کامنت ۴ تا 🎀
از بازنشر بدم میاد نمیزارم
میدونم تو خماری گذاشتمتون ولی باید قدرم و بدونید من این همه وسط امتحانات دارم براتون رمان مینویسم ۳ روز پشت سر هم ۶ تا امتحان دادم روزی ۲ تا امتحان فعلا اومدم مسافرت یه مراسمی داریم ، ولی من نمیخوام بیشتر چیزا رو بهتون بگم چون معلوم نیس کی شرطا برسه ولی فحش مادر میزارم برا بعضیا که فالو دارن حمایت نمیکنن یا شرطا رو نمیرسونن و آن میکنن
ماچ به کله کسانی که حمایت میکنن و فالو دارن💋💋🦦
با اینکه شرطا نرسید ولی بخاطر ۷۰کتاییمون میزارم
+هووووففف...گوشیم هم برد
ات کلافه تو فکر رفته بود.... ، آنقدر غر زد تشنش شد
رفت تو پذیرایی چراغا خاموش بودن ، به نظر میاد خوابیدن، نگاهی به ساعت کرد
ساعت یه ربع کم به سه رو نشون میداد
با پنجه پا آروم آروم میرفت سمت آشپزخونه بطری و برداشتم و با دهنم لب شدم
گذاشتم سر جاش ، در یخچال و یکم اینور تر کردم که ....
قیافه خمار تهیونگ جلومو گرفت ، اومد سمتم
فک میکردم که مست کرده ..اما.... اینجا مشروب نبود!
هولم داد به سمت اوپن و دستاشو دورم حصار کرد .... صورتشو نزدیک کرد
که سرم و بردم عقب هر اعضای بدنم که میرفت عقب اون مخالفش رو انجام میداد
با اون چشمای خماری داشت به لبم نگا میکرد و بعد به چشام ..
+ ت..امممم...آآ....ت...تهیونگ ...میشه یکم ....بری کنار خوابم میاد
_ ازم میترسی؟!
+ نن...نه
_ فرار میکنی؟!
+ چی..چیزه ....نه..تهوینگ لطفا نزدیک نیا میشه بری اونطرف..
_ بگم نه چیکار میکنی؟!
+ عهه....واااییی...تهیونگ خیلی حرف میزنی برو اونور دیگه ...اه
پایان صحبتش با لبای تهیونگ رو لباش نقطه گذاشته شد .
تهیونگ مثل وحشی ها که تازه شکارشو دست آورده بود حمله کرده بود
ات سعی میکرد بزنش کنار و چنگش بزنه که....
تهیونگ گازی از لبای پر و گوشتی و صورتی ات گرفت
جیغ آروم ات توی دهن تهیونگ خفه شد ، چشمای ات اشک دورشون جمع شده بود
که صدایی از پشت سر تهیونگ اومد....
برگشت نگاه کرد با چهره .... روبه رو شد
لایک ۷ تا🎀
کامنت ۴ تا 🎀
از بازنشر بدم میاد نمیزارم
میدونم تو خماری گذاشتمتون ولی باید قدرم و بدونید من این همه وسط امتحانات دارم براتون رمان مینویسم ۳ روز پشت سر هم ۶ تا امتحان دادم روزی ۲ تا امتحان فعلا اومدم مسافرت یه مراسمی داریم ، ولی من نمیخوام بیشتر چیزا رو بهتون بگم چون معلوم نیس کی شرطا برسه ولی فحش مادر میزارم برا بعضیا که فالو دارن حمایت نمیکنن یا شرطا رو نمیرسونن و آن میکنن
ماچ به کله کسانی که حمایت میکنن و فالو دارن💋💋🦦
با اینکه شرطا نرسید ولی بخاطر ۷۰کتاییمون میزارم
- ۶۴
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط