🌸پارت سی و ششم🌸
🌸پارت سی و ششم🌸
داشتم میبوسیدمش که یهو با صدای نازی که مخاطبش یکی دیگه رو قرار داده بود شوکه برگشتم
با دیدن سارا که توی چهارچوب در اشک میریخت نگاهی به زیرم کردم و هنگ کردم
مگ الان سارا تو اتاق نبود؟
پس سارا پشت در چی میخواست
نکنه هلیا واقعا قرص داده باشه بهم؟
با شک نگاهی به هلیا انداختم و بدون برداشتن لباس زیرم که طی رابطه درش اورده بودم پیراهن و شلوارم رو تند تند پوشیدم و به سمت سارا رفتم
انگار تاره به خودش اومده باشه
با بغض و صورتی خیس از اشک به سمت بیرون می دوید
دستش رو کشیدم و مجبورش کردم به ایسته
به سمتم برگشت و با چشم هایی پر از اشک نگاهم میکرد
با دیدن این حالش پشیمونی توی چشمام بیداد میکرد
شرمنده گفتم:
_سارا دورت بگردم وایسا داری اشتباه فکر میکنی
با تغییر ناگهانیش و چشم هایی که لبالب پر از نفرت بود خیره به چشم هام نگاه کرد و گفت:
سارا_دوستت داشتم..خیلی هم دوستت داشتم..ولی نخواستی منو
اون هاله ای از نفرت جاش رو به اشک داد و ادامه داد:
_چی من از اون کمتر بود هان؟
با مشت کوبید رو سینه اش و داد زد:
_زشت بودم؟
خواستم دستش رو بگیرم که دستش رو توی موهاش فرو کرد و موهاشو کشید و گفت:
_موهای من رنگی نبود؟
دستم رو بردم بغلش کنم که زانوهاش خم شد
انگار کمرش شکسته بود
همینجور میگفت صداش هی پایین تر میومد
همینجور مات خیره بودم بهش
اینا چیه داره میگه؟من هنوزم دوسش دارم
اخه چجوری باید ثابت میکردم که اونا فقط یه اشتباه بود؟
_سارا من هنوزم دوست دارم
یهو از جا پرید و....
داشتم میبوسیدمش که یهو با صدای نازی که مخاطبش یکی دیگه رو قرار داده بود شوکه برگشتم
با دیدن سارا که توی چهارچوب در اشک میریخت نگاهی به زیرم کردم و هنگ کردم
مگ الان سارا تو اتاق نبود؟
پس سارا پشت در چی میخواست
نکنه هلیا واقعا قرص داده باشه بهم؟
با شک نگاهی به هلیا انداختم و بدون برداشتن لباس زیرم که طی رابطه درش اورده بودم پیراهن و شلوارم رو تند تند پوشیدم و به سمت سارا رفتم
انگار تاره به خودش اومده باشه
با بغض و صورتی خیس از اشک به سمت بیرون می دوید
دستش رو کشیدم و مجبورش کردم به ایسته
به سمتم برگشت و با چشم هایی پر از اشک نگاهم میکرد
با دیدن این حالش پشیمونی توی چشمام بیداد میکرد
شرمنده گفتم:
_سارا دورت بگردم وایسا داری اشتباه فکر میکنی
با تغییر ناگهانیش و چشم هایی که لبالب پر از نفرت بود خیره به چشم هام نگاه کرد و گفت:
سارا_دوستت داشتم..خیلی هم دوستت داشتم..ولی نخواستی منو
اون هاله ای از نفرت جاش رو به اشک داد و ادامه داد:
_چی من از اون کمتر بود هان؟
با مشت کوبید رو سینه اش و داد زد:
_زشت بودم؟
خواستم دستش رو بگیرم که دستش رو توی موهاش فرو کرد و موهاشو کشید و گفت:
_موهای من رنگی نبود؟
دستم رو بردم بغلش کنم که زانوهاش خم شد
انگار کمرش شکسته بود
همینجور میگفت صداش هی پایین تر میومد
همینجور مات خیره بودم بهش
اینا چیه داره میگه؟من هنوزم دوسش دارم
اخه چجوری باید ثابت میکردم که اونا فقط یه اشتباه بود؟
_سارا من هنوزم دوست دارم
یهو از جا پرید و....
- ۱۸.۸k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط