{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نذر کــَردم

نذر کــَردم

سفره ای پهــن کـُنم

از حــَـرف های نگفتــه ی دلم ......اگر برگـردی



سال هاستـــ در گلو مانده اند؛ .....

درددل نوشت ‌♥ کم کم دارد به بغضــــ ــ ـ هایم،خمس تعلق می گیرد . . .
دیدگاه ها (۱۲)

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد به من گفت: ...

همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت ن...

درختِ پیر ِ تن ِ من، دوباره سبز می شود... هر چه تبر زدی مرا،...

شانه هایم رابالامیندازم وتمام آدمهارانادیده میگیرم..... بگذا...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

🌻می خواستم یکم راجب شرایط حرف بزنم🌼۱ ـ مدرسه ها شروع شده پس ...

پارت ۱۸ وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.چراغ اضطراری کوچکی روی میز رو...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

P : 28

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

پارت ۲۰ چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.رابطه‌ی من و تهیون...

مهمونی پارت ۶۰

P : 32

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط