🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت چهارم
🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت چهارم
حدود یک هفته از آخرین دیدارشان گذشته بود.
ا/ت دیگر مثل روزهای اول، مدام به تهیونگ فکر نمیکرد. زندگی دانشگاه، کلاسها و کارهای روزمره دوباره سرش را شلوغ کرده بود.
آن روز بعد از کلاس، تصمیم گرفت به جای مستقیم رفتن خانه، کمی در محله قدم بزند.
هوا خنک بود و خیابانها شلوغتر از همیشه.
ا/ت وارد یک فروشگاه کوچک شد تا برای خودش چیزی بخرد. چند دقیقه بعد، وقتی از فروشگاه بیرون آمد، متوجه شد یکی از کیسههای خریدش پاره شده.
— «اوه، نه...»
چند وسیله روی زمین افتاد.
خم شد تا آنها را جمع کند، اما یک نفر زودتر یکی از وسایل را برداشت.
— «فکر کنم این افتاد.»
ا/ت سرش را بالا آورد.
تهیونگ.
اما این بار خودش هم از دیدن او تعجب کرده بود.
— «تو اینجایی؟»
تهیونگ وسیله را به دستش داد.
— «آره. من معمولاً از این مسیر رد میشم.»
ا/ت نگاهی به کیسهی پاره انداخت.
تهیونگ خندید.
— «فکر کنم این کیسه دیگه تصمیم گرفته همکاری نکنه.»
ا/ت خندید.
— «از اول هم بهش اعتماد نداشتم.»
تهیونگ به فروشگاه اشاره کرد.
— «بیا، یکی دیگه میگیریم.»
— «نه، خودم میتونم.»
— «میدونم.»
تهیونگ کیسه را برداشت.
— «ولی منم دارم از همین مسیر میرم.»
ا/ت چند لحظه نگاهش کرد و در نهایت شانه بالا انداخت.
— «باشه.»
کنار هم راه افتادند.
اولش حرف زیادی بینشان رد و بدل نشد.
دربارهی هوا، دانشگاه و شلوغی خیابان صحبت کردند؛ حرفهای کاملاً معمولی.
بعد کمکم گفتوگو راحتتر شد.
ا/ت فهمید تهیونگ به عکاسی علاقه دارد و بیشتر اوقات برای عکاسی از خیابانها در این محله قدم میزند.
تهیونگ هم فهمید ا/ت تقریباً هر وقت ذهنش شلوغ میشود، پیادهروی میکند.
تهیونگ پرسید:
— «پس وقتی ناراحتی، راه میری؟»
ا/ت کمی فکر کرد.
— «نه دقیقاً. بیشتر وقتی نمیدونم به چی فکر میکنم.»
تهیونگ لبخند زد.
— «فرقش چیه؟»
— «خیلی فرق داره.»
— «مثلاً؟»
ا/ت خندید.
— «وقتی ناراحتی، میدونی چی ناراحتت کرده. ولی بعضی وقتها فقط احساس میکنی ذهنت زیادی شلوغه.»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
— «این یکی رو میفهمم.»
ا/ت به او نگاه کرد.
— «تو هم اینطوری میشی؟»
— «خیلی وقتها.»
چند ثانیه سکوت کردند.
این بار سکوتشان عجیب نبود.
وقتی به یک چهارراه رسیدند، تهیونگ ناگهان ایستاد.
ا/ت برگشت.
— «چی شد؟»
تهیونگ به کافهی روبهرو اشاره کرد.
— «اونجا رو میبینی؟»
— «آره.»
— «تا حالا رفتی؟»
ا/ت سرش را تکان داد.
— «نه.»
تهیونگ به کیسهای که هنوز دستش بود نگاه کرد و گفت:
— «پس بیا یه نوشیدنی بگیریم.»
ا/ت خندید.
— «این دیگه بهونهست؟»
تهیونگ هم خندید.
— «شاید.»
هر دو وارد کافه شدند.
چند دقیقه بعد، روبهروی هم نشسته بودند.
ا/ت همان نوشیدنی صورتی همیشگی را سفارش داده بود و تهیونگ بالاخره تصمیم گرفت آن را امتحان کند.
اولین جرعه را خورد.
ا/ت منتظر واکنشش ماند.
تهیونگ کمی فکر کرد.
— «خوبه.»
ا/ت با تعجب گفت:
— «فقط خوبه؟»
— «خیلی خوبه.»
— «پس چرا اینقدر فکر کردی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «داشتم سعی میکردم بفهمم چرا تو اینقدر دوستش داری.»
— «خب؟ فهمیدی؟»
تهیونگ نگاهی به لیوانش انداخت.
— «هنوز نه.»
ا/ت خندید.
— «پس باید دوباره امتحانش کنی.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
— «فکر کنم مجبورم.»
آنها نزدیک یک ساعت در کافه ماندند.
از چیزهای ساده حرف زدند؛ از غذاهای موردعلاقهشان، فیلمهایی که دیده بودند، استادهای سختگیر دانشگاه و حتی اینکه کدامیک بیشتر دیر میکند.
وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود.
تهیونگ کیسه را به ا/ت داد.
— «فکر کنم اینجا دیگه مسیرمون جدا میشه.»
ا/ت کیسه را گرفت.
— «آره.»
چند لحظه هر دو همانجا ایستادند.
نه حرف خاصی داشتند، نه دلیلی برای ماندن.
اما هیچکدام هم عجلهای برای رفتن نداشتند.
بالاخره ا/ت گفت:
— «خب... خداحافظ، تهیونگ.»
— «خداحافظ، ا/ت.»
ا/ت چند قدم رفت.
بعد برگشت.
— «راستی...»
تهیونگ نگاهش کرد.
— «نوشیدنیه رو دوست داشتی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «آره.»
ا/ت هم لبخند زد.
— «خوبه.»
و این بار، وقتی از هم دور شدند، هیچکدام لازم نبود وانمود کنند که دیدار بعدی برایشان مهم نیست.
چون هر دو، خیلی ساده و بیسروصدا، به آن عادت کرده بودند. 🩷
حدود یک هفته از آخرین دیدارشان گذشته بود.
ا/ت دیگر مثل روزهای اول، مدام به تهیونگ فکر نمیکرد. زندگی دانشگاه، کلاسها و کارهای روزمره دوباره سرش را شلوغ کرده بود.
آن روز بعد از کلاس، تصمیم گرفت به جای مستقیم رفتن خانه، کمی در محله قدم بزند.
هوا خنک بود و خیابانها شلوغتر از همیشه.
ا/ت وارد یک فروشگاه کوچک شد تا برای خودش چیزی بخرد. چند دقیقه بعد، وقتی از فروشگاه بیرون آمد، متوجه شد یکی از کیسههای خریدش پاره شده.
— «اوه، نه...»
چند وسیله روی زمین افتاد.
خم شد تا آنها را جمع کند، اما یک نفر زودتر یکی از وسایل را برداشت.
— «فکر کنم این افتاد.»
ا/ت سرش را بالا آورد.
تهیونگ.
اما این بار خودش هم از دیدن او تعجب کرده بود.
— «تو اینجایی؟»
تهیونگ وسیله را به دستش داد.
— «آره. من معمولاً از این مسیر رد میشم.»
ا/ت نگاهی به کیسهی پاره انداخت.
تهیونگ خندید.
— «فکر کنم این کیسه دیگه تصمیم گرفته همکاری نکنه.»
ا/ت خندید.
— «از اول هم بهش اعتماد نداشتم.»
تهیونگ به فروشگاه اشاره کرد.
— «بیا، یکی دیگه میگیریم.»
— «نه، خودم میتونم.»
— «میدونم.»
تهیونگ کیسه را برداشت.
— «ولی منم دارم از همین مسیر میرم.»
ا/ت چند لحظه نگاهش کرد و در نهایت شانه بالا انداخت.
— «باشه.»
کنار هم راه افتادند.
اولش حرف زیادی بینشان رد و بدل نشد.
دربارهی هوا، دانشگاه و شلوغی خیابان صحبت کردند؛ حرفهای کاملاً معمولی.
بعد کمکم گفتوگو راحتتر شد.
ا/ت فهمید تهیونگ به عکاسی علاقه دارد و بیشتر اوقات برای عکاسی از خیابانها در این محله قدم میزند.
تهیونگ هم فهمید ا/ت تقریباً هر وقت ذهنش شلوغ میشود، پیادهروی میکند.
تهیونگ پرسید:
— «پس وقتی ناراحتی، راه میری؟»
ا/ت کمی فکر کرد.
— «نه دقیقاً. بیشتر وقتی نمیدونم به چی فکر میکنم.»
تهیونگ لبخند زد.
— «فرقش چیه؟»
— «خیلی فرق داره.»
— «مثلاً؟»
ا/ت خندید.
— «وقتی ناراحتی، میدونی چی ناراحتت کرده. ولی بعضی وقتها فقط احساس میکنی ذهنت زیادی شلوغه.»
تهیونگ چند لحظه ساکت ماند.
— «این یکی رو میفهمم.»
ا/ت به او نگاه کرد.
— «تو هم اینطوری میشی؟»
— «خیلی وقتها.»
چند ثانیه سکوت کردند.
این بار سکوتشان عجیب نبود.
وقتی به یک چهارراه رسیدند، تهیونگ ناگهان ایستاد.
ا/ت برگشت.
— «چی شد؟»
تهیونگ به کافهی روبهرو اشاره کرد.
— «اونجا رو میبینی؟»
— «آره.»
— «تا حالا رفتی؟»
ا/ت سرش را تکان داد.
— «نه.»
تهیونگ به کیسهای که هنوز دستش بود نگاه کرد و گفت:
— «پس بیا یه نوشیدنی بگیریم.»
ا/ت خندید.
— «این دیگه بهونهست؟»
تهیونگ هم خندید.
— «شاید.»
هر دو وارد کافه شدند.
چند دقیقه بعد، روبهروی هم نشسته بودند.
ا/ت همان نوشیدنی صورتی همیشگی را سفارش داده بود و تهیونگ بالاخره تصمیم گرفت آن را امتحان کند.
اولین جرعه را خورد.
ا/ت منتظر واکنشش ماند.
تهیونگ کمی فکر کرد.
— «خوبه.»
ا/ت با تعجب گفت:
— «فقط خوبه؟»
— «خیلی خوبه.»
— «پس چرا اینقدر فکر کردی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «داشتم سعی میکردم بفهمم چرا تو اینقدر دوستش داری.»
— «خب؟ فهمیدی؟»
تهیونگ نگاهی به لیوانش انداخت.
— «هنوز نه.»
ا/ت خندید.
— «پس باید دوباره امتحانش کنی.»
تهیونگ سرش را تکان داد.
— «فکر کنم مجبورم.»
آنها نزدیک یک ساعت در کافه ماندند.
از چیزهای ساده حرف زدند؛ از غذاهای موردعلاقهشان، فیلمهایی که دیده بودند، استادهای سختگیر دانشگاه و حتی اینکه کدامیک بیشتر دیر میکند.
وقتی از کافه بیرون آمدند، هوا تاریک شده بود.
تهیونگ کیسه را به ا/ت داد.
— «فکر کنم اینجا دیگه مسیرمون جدا میشه.»
ا/ت کیسه را گرفت.
— «آره.»
چند لحظه هر دو همانجا ایستادند.
نه حرف خاصی داشتند، نه دلیلی برای ماندن.
اما هیچکدام هم عجلهای برای رفتن نداشتند.
بالاخره ا/ت گفت:
— «خب... خداحافظ، تهیونگ.»
— «خداحافظ، ا/ت.»
ا/ت چند قدم رفت.
بعد برگشت.
— «راستی...»
تهیونگ نگاهش کرد.
— «نوشیدنیه رو دوست داشتی؟»
تهیونگ لبخند زد.
— «آره.»
ا/ت هم لبخند زد.
— «خوبه.»
و این بار، وقتی از هم دور شدند، هیچکدام لازم نبود وانمود کنند که دیدار بعدی برایشان مهم نیست.
چون هر دو، خیلی ساده و بیسروصدا، به آن عادت کرده بودند. 🩷
- ۵۰۲
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط