هنگامی که از رسیدن به او ناامید شدم
هنگامی که از رسیدن به او ناامید شدم
خودم را زدم به فراموشی
اما کجای این فراموشی به فراموشی می ماند؟
وقتی هر روز به وقت تنهایی ام سراغی از خاطراتش میگیرم
لب پنجره می ایستم
خیره به نقطه ای نامعلوم
میبینمش که میخندید که میرقصید که در آغوشم آرام میشد
فرق زیادی ست جانم
فرق زیادی ست بین کسی که فراموش میکند با کسی که خودش را به فراموشی میزند...!
خودم را زدم به فراموشی
اما کجای این فراموشی به فراموشی می ماند؟
وقتی هر روز به وقت تنهایی ام سراغی از خاطراتش میگیرم
لب پنجره می ایستم
خیره به نقطه ای نامعلوم
میبینمش که میخندید که میرقصید که در آغوشم آرام میشد
فرق زیادی ست جانم
فرق زیادی ست بین کسی که فراموش میکند با کسی که خودش را به فراموشی میزند...!
- ۱.۱k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط