اتاقی که وجود نداشت(part6)
اتاقی که وجود نداشت(part6)
صبح روز بعد، ا/ت دوباره به اتاق سوخته برگشت
میان وسایل باقیمانده، جعبهی فلزی کوچکی پیدا کرد قفلش زنگ زده بود و بهسختی باز میشد
داخل جعبه چند عکس و نامهای تاخورده قرار داشت
ا/ت یکی از عکسها را برداشت
هیونجین در عکس لبخند میزد و دختر بچهای با موهای کوتاه کنارش ایستاده بود دستش را دور شانهی او انداخته بود؛ لبخندی بیخبر از روزی که قرار بود آخرین تصویر مشترکشان باشد
+ این خواهرته؟
هیونجین نزدیک شد، نگاهش روی عکس ثابت ماند
_ سوهیون...
نامش را آرام گفت؛ انگار میترسید با بلند گفتنش خاطره ی او دوباره از دسترسش دور شود
ا/ت نامه را باز کرد. تاریخ آن مربوط به چند سال بعد از حادثه بود
(هیونجین عزیزم،
نمیدونم این نامه هیچوقت به دستت میرسه یا نه.
من بزرگ شدم، اما هنوز بعضی شبها خواب اون روز رو میبینم.
مامان میگه باید با گذشت زمان فراموش کنم، ولی من نمیخوام فراموشت کنم.
هر سال روز تولدت برات کیک میخرم. هنوز هم شمعهاش رو روشن میکنم.
دلم برات تنگ شده.
کاش بودی تا میدیدی چقدر بزرگ شدم.)
ا/ت نامه را پایین آورد، چند لحظه به هیونجین خیره ماند
+ هیونجین... خواهرت زنده مونده
هیونجین به او خیره شد
_ زندهست؟
ا/ت سر تکان داد
+ زندهست
هیونجین به عکس نگاه کرد. لبخندی آرام روی لبش نشست، اما اشک از گوشهی چشمش پایین آمد
_ پس بزرگ شده...
مکث کرد
_ دیگه اون دختر کوچولوی توی عکس نیس.
+ نه، حتما خیلی بزرگ شده
هیونجین نگاهش را از عکس نگرفت
_ خوشحالم...
صدایش لرزید
_ خیلی خوشحالم که زنده مونده
+ میتونم یه روز پیداش کنم. میتونم بهش بگم تو...
هیونجین آرام سرش را تکان داد
_ نه، لازم نیست... همین که فهمیدم زندهست، کافیه
چند لحظه سکوت کرد
_ فقط دلم میخواست میدیدمش
ا/ت لبهایش را به هم فشرد. بعضی خبرهای خوب هم میتوانند آدم را بشکنند مخصوصا وقتی به دست کسی میرسند که دیگر فرصتی برای خوشحال شدن در کنار عزیزانش ندارد
آن روز، بیشتر از همیشه کنار هم ماندند
عصر، ا/ت روی مبل نشسته بود و کتابی میخواند هیونجین روبهرویش، کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه میکرد
_ میدونی...
+ هوم؟
_ قبلاً وقتی صدای در میاومد، فکر میکردم شاید یکی اومده منو از اینجا ببره
ا/ت کتاب را بست
هیونجین ادامه داد:
_ ولی حالا وقتی صدای قدمهات رو میشنوم، منتظرم بیای تو
ا/ت لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که پیش از رسیدن به چشمهایش، زیر سایهی اندوه محو شد
+ منم به بودنت عادت کردم
هیونجین نگاهش کرد
_ این خوبه یا بد؟
+ نمیدونم... فقط امیدوارم مجبور نشم به نبودنت عادت کنم
لبخند هیونجین آرامآرام از بین رفت
برای چند ثانیه به او نگاه کرد اما چیزی نگفت
آن شب، وقتی ا/ت خوابید، هیونجین مدت زیادی کنار تختش نشست
به چهرهی آرامش نگاه کرد؛ به موهایی که روی بالش پخش شده بودند و دستی که از لبهی تخت آویزان مانده بود
دلش میخواست فقط یک بار میتوانست دستش را بگیرد
اما بعضی آرزوها حتی برای یک روح هم زیادی دور بودند
ادامه دارد...
صبح روز بعد، ا/ت دوباره به اتاق سوخته برگشت
میان وسایل باقیمانده، جعبهی فلزی کوچکی پیدا کرد قفلش زنگ زده بود و بهسختی باز میشد
داخل جعبه چند عکس و نامهای تاخورده قرار داشت
ا/ت یکی از عکسها را برداشت
هیونجین در عکس لبخند میزد و دختر بچهای با موهای کوتاه کنارش ایستاده بود دستش را دور شانهی او انداخته بود؛ لبخندی بیخبر از روزی که قرار بود آخرین تصویر مشترکشان باشد
+ این خواهرته؟
هیونجین نزدیک شد، نگاهش روی عکس ثابت ماند
_ سوهیون...
نامش را آرام گفت؛ انگار میترسید با بلند گفتنش خاطره ی او دوباره از دسترسش دور شود
ا/ت نامه را باز کرد. تاریخ آن مربوط به چند سال بعد از حادثه بود
(هیونجین عزیزم،
نمیدونم این نامه هیچوقت به دستت میرسه یا نه.
من بزرگ شدم، اما هنوز بعضی شبها خواب اون روز رو میبینم.
مامان میگه باید با گذشت زمان فراموش کنم، ولی من نمیخوام فراموشت کنم.
هر سال روز تولدت برات کیک میخرم. هنوز هم شمعهاش رو روشن میکنم.
دلم برات تنگ شده.
کاش بودی تا میدیدی چقدر بزرگ شدم.)
ا/ت نامه را پایین آورد، چند لحظه به هیونجین خیره ماند
+ هیونجین... خواهرت زنده مونده
هیونجین به او خیره شد
_ زندهست؟
ا/ت سر تکان داد
+ زندهست
هیونجین به عکس نگاه کرد. لبخندی آرام روی لبش نشست، اما اشک از گوشهی چشمش پایین آمد
_ پس بزرگ شده...
مکث کرد
_ دیگه اون دختر کوچولوی توی عکس نیس.
+ نه، حتما خیلی بزرگ شده
هیونجین نگاهش را از عکس نگرفت
_ خوشحالم...
صدایش لرزید
_ خیلی خوشحالم که زنده مونده
+ میتونم یه روز پیداش کنم. میتونم بهش بگم تو...
هیونجین آرام سرش را تکان داد
_ نه، لازم نیست... همین که فهمیدم زندهست، کافیه
چند لحظه سکوت کرد
_ فقط دلم میخواست میدیدمش
ا/ت لبهایش را به هم فشرد. بعضی خبرهای خوب هم میتوانند آدم را بشکنند مخصوصا وقتی به دست کسی میرسند که دیگر فرصتی برای خوشحال شدن در کنار عزیزانش ندارد
آن روز، بیشتر از همیشه کنار هم ماندند
عصر، ا/ت روی مبل نشسته بود و کتابی میخواند هیونجین روبهرویش، کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه میکرد
_ میدونی...
+ هوم؟
_ قبلاً وقتی صدای در میاومد، فکر میکردم شاید یکی اومده منو از اینجا ببره
ا/ت کتاب را بست
هیونجین ادامه داد:
_ ولی حالا وقتی صدای قدمهات رو میشنوم، منتظرم بیای تو
ا/ت لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که پیش از رسیدن به چشمهایش، زیر سایهی اندوه محو شد
+ منم به بودنت عادت کردم
هیونجین نگاهش کرد
_ این خوبه یا بد؟
+ نمیدونم... فقط امیدوارم مجبور نشم به نبودنت عادت کنم
لبخند هیونجین آرامآرام از بین رفت
برای چند ثانیه به او نگاه کرد اما چیزی نگفت
آن شب، وقتی ا/ت خوابید، هیونجین مدت زیادی کنار تختش نشست
به چهرهی آرامش نگاه کرد؛ به موهایی که روی بالش پخش شده بودند و دستی که از لبهی تخت آویزان مانده بود
دلش میخواست فقط یک بار میتوانست دستش را بگیرد
اما بعضی آرزوها حتی برای یک روح هم زیادی دور بودند
ادامه دارد...
- ۷۷
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط