رنگ عشق
پارت هفتم
روزها به همین ترتیب میگذشت. جونگ کوک و ا/ت هر لحظه کنار هم بودن و از با هم بودن لذت میبردن. اونها با هم به سفر میرفتن، با هم فیلم میدیدن و با هم آشپزی میکردن. هر کاری که با هم انجام میدادن، براشون یه خاطرهی شیرین میشد.
یه شب، وقتی جونگ کوک و ا/ت تو خونهشون نشسته بودن و فیلم تماشا میکردن، جونگ کوک یهو گفت: “ا/ت، یه سوال ازت دارم.”
ا/ت با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد. “چه سوالی؟”
جونگ کوک از جاش بلند شد، جلوی ا/ت زانو زد و یه جعبهی کوچیک از جیبش درآورد. در جعبه رو باز کرد و یه حلقه الماس زیبا رو به ا/ت نشون داد.
“ا/ت، با من ازدواج میکنی؟”
ا/ت با دیدن حلقه شوکه شد و اشک تو چشماش جمع شد. “آره! آره، باهات ازدواج میکنم!”
جونگ کوک با خوشحالی حلقه رو تو انگشت ا/ت کرد و ا/ت رو محکم بغل کرد. اونها برای چند دقیقه فقط همدیگه رو تو آغوش گرفته بودن و از خوشحالی گریه میکردن.
بعد از اون، جونگ کوک و ا/ت شروع به برنامهریزی برای عروسیشون کردن. اونها میخواستن یه عروسی ساده و صمیمی داشته باشن، فقط با حضور خانواده و دوستای نزدیک
روز عروسی فرا رسید. هوا آفتابی و دلپذیر بود و عطر گلها همه جا پیچیده بود. ا/ت تو اتاق پرو، با کمک دوستاش آماده میشد. لباس عروس سفید و بلندش، که با دانتلهای ظریف و مروارید تزیین شده بود، زیبایی خیرهکنندهای بهش داده بود.
وقتی میکاپش تموم شد، به خودش تو آینه نگاه کرد. لبخندی زد. امروز، روزی بود که تمام رویاهاش به حقیقت میپیوست.
تو سالن اصلی، مهمونها جمع شده بودن. موسیقی ملایمی پخش میشد و همه منتظر شروع مراسم بودن. جونگ کوک با کت و شلوار مشکی ایستاده بود و با نگرانی به در ورودی نگاه میکرد.
ادامه دارد....
شرط برای پارت بعد
5تا لایک
5 تا کامنت
روزها به همین ترتیب میگذشت. جونگ کوک و ا/ت هر لحظه کنار هم بودن و از با هم بودن لذت میبردن. اونها با هم به سفر میرفتن، با هم فیلم میدیدن و با هم آشپزی میکردن. هر کاری که با هم انجام میدادن، براشون یه خاطرهی شیرین میشد.
یه شب، وقتی جونگ کوک و ا/ت تو خونهشون نشسته بودن و فیلم تماشا میکردن، جونگ کوک یهو گفت: “ا/ت، یه سوال ازت دارم.”
ا/ت با تعجب به جونگ کوک نگاه کرد. “چه سوالی؟”
جونگ کوک از جاش بلند شد، جلوی ا/ت زانو زد و یه جعبهی کوچیک از جیبش درآورد. در جعبه رو باز کرد و یه حلقه الماس زیبا رو به ا/ت نشون داد.
“ا/ت، با من ازدواج میکنی؟”
ا/ت با دیدن حلقه شوکه شد و اشک تو چشماش جمع شد. “آره! آره، باهات ازدواج میکنم!”
جونگ کوک با خوشحالی حلقه رو تو انگشت ا/ت کرد و ا/ت رو محکم بغل کرد. اونها برای چند دقیقه فقط همدیگه رو تو آغوش گرفته بودن و از خوشحالی گریه میکردن.
بعد از اون، جونگ کوک و ا/ت شروع به برنامهریزی برای عروسیشون کردن. اونها میخواستن یه عروسی ساده و صمیمی داشته باشن، فقط با حضور خانواده و دوستای نزدیک
روز عروسی فرا رسید. هوا آفتابی و دلپذیر بود و عطر گلها همه جا پیچیده بود. ا/ت تو اتاق پرو، با کمک دوستاش آماده میشد. لباس عروس سفید و بلندش، که با دانتلهای ظریف و مروارید تزیین شده بود، زیبایی خیرهکنندهای بهش داده بود.
وقتی میکاپش تموم شد، به خودش تو آینه نگاه کرد. لبخندی زد. امروز، روزی بود که تمام رویاهاش به حقیقت میپیوست.
تو سالن اصلی، مهمونها جمع شده بودن. موسیقی ملایمی پخش میشد و همه منتظر شروع مراسم بودن. جونگ کوک با کت و شلوار مشکی ایستاده بود و با نگرانی به در ورودی نگاه میکرد.
ادامه دارد....
شرط برای پارت بعد
5تا لایک
5 تا کامنت
- ۱۶.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط