🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت هفتم: فقط تو رو می‌خوان

صدای قدم‌ها پشت در متوقف شد.

جونگ‌کوک اسلحه‌اش را بالا گرفت و با اشاره از الارا خواست عقب بماند.

اما پیش از اینکه دستگیره بچرخد، صدایی از بلندگوی اتاق پخش شد:

— الارا، سه دقیقه وقت داری. با ما بیا، وگرنه جونگ‌کوک امشب زنده از این ساختمان بیرون نمی‌ره.

جونگ‌کوک نگاهی به او انداخت.

— دوستات همیشه این‌قدر مؤدبن؟

الارا خشکش زده بود.

— اونا دوستای من نیستن.

— پس چرا اسمت رو می‌دونن؟

— چون منو می‌خوان، احمق!

جونگ‌کوک ابرو بالا انداخت.

— چه تعریف عاشقانه‌ای از وضعیت فعلی‌مون.

الارا با عصبانیت نگاهش کرد.

— الان واقعاً وقت شوخی کردنه؟

— وقتی یکی وارد خونه‌م می‌شه و برای من اولتیماتوم تعیین می‌کنه؟ آره، یکم.

صدای انفجار کوچکی از راهرو آمد. قفل الکترونیکی از کار افتاد.

جونگ‌کوک دست الارا را گرفت و به سمت خروجی اضطراری کشید.

این بار الارا مقاومت نکرد.

در پارکینگ، درست وقتی به ماشین رسیدند، الارا ایستاد.

— باید برگردم.

جونگ‌کوک برگشت.

— چی؟

— اونا چیزی رو توی گاوصندوقت می‌خوان. چیزی که من قبل از رسیدن تو دیدم.

— و تازه الان یادت افتاده بگی؟

— اگه بهت می‌گفتم، اجازه نمی‌دادی بیام.

جونگ‌کوک یک قدم نزدیک شد.

— داری خیلی سریع یاد می‌گیری چطور اعصابم رو خرد کنی.

الارا مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

— و تو داری خیلی سریع فراموش می‌کنی که من زیردستت نیستم.

برای چند ثانیه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد جونگ‌کوک در ماشین را باز کرد.

— سوار شو.

— اگه نخوام؟

— اون‌وقت همین‌جا می‌ایستم تا خودت تصمیم بگیری. ولی تا وقتی این آدم‌ها دنبالتن، نمی‌ذارم تنها بری.

الارا از لحنش جا خورد. نه تهدید بود، نه دستور؛ بیشتر شبیه تصمیمی بود که خودش هم دلیلش را نمی‌فهمید.

بالاخره سوار شد.

بیست دقیقه بعد، ماشین مقابل ساختمانی متروکه توقف کرد.

جونگ‌کوک تبلتش را به سمت الارا گرفت. تصویر دوربین امنیتی، مردی را نشان می‌داد که وارد گاوصندوق شده بود.

الارا رنگش پرید.

جونگ‌کوک تصویر را متوقف کرد.

— می‌شناسیش؟

الارا آهسته سر تکان داد.

— بله.

— کیه؟

لب‌های الارا لرزید، اما صدایش محکم ماند.

— دست راست سابق تو. مردی که سه سال پیش خودت از سازمان بیرونش کردی.

جونگ‌کوک به صفحه خیره شد.

— اون مرد مرده.

الارا نگاهش را به او دوخت.

— نه، جونگ‌کوک. فقط کاری کرده بود همه باور کنن مرده.

گوشی جونگ‌کوک زنگ خورد.

تماس تصویری بود؛ از همان مرد.

جونگ‌کوک جواب داد.

مرد لبخند زد و گفت:

— دلم برات تنگ شده بود، رئیس.

بعد دوربین را چرخاند.

الارا روی صفحه، خودش را دید؛ در تصویری قدیمی، کنار همان مرد، مقابل گاوصندوقی که حالا جونگ‌کوک می‌شناخت.

مرد دوباره رو به دوربین برگشت.

— فکر کنم وقتشه بهش بگی چرا از اول بهش نزدیک شدی، الارا.
دیدگاه ها (۲)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

### A Shadow Named You### سایه‌ای به نام تو### P.13(روایت از...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

ملکهٔ هفت گناه | پارت ۲ نگاه جونگ‌کوک روی آریا ثابت موند.آری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط