تکپارتی درخواستی🎀[تهیونگ]
P2
ویو ا/ت
کاش منم میتونستم یه آدم عادی باشم و با تهیونگ عاشقانه زندگی کنم..
ا/ت:کاش حداقل یه اعصاب آروم داشتم..
قهوه هارو هم گذاشتم روی میز..
ا/ت:یعنی برم بیدارش کنم؟
پوست لبمو با دندونم کندم..استرس عجیبی داشتم..
ا/ت:باید برم بیدارش کنم!
اومدم حرکت کنم سمت اتاقم که صدای گوشیم بلند شد..
گوشیم رو از جیبم دراوردم..جَک؟چرا اون داره زنگ میزنه؟..
بزار جواب بد..
ا/ت:نه!..شوهرم مهم تره!
گوشیم گذاشتم روی میز و رفتم سمت اتاقمون..
چند قدم مونده که برسم به اتاق که تهیونگ از در اومد بیرون..چرا این شکلی شده؟
چشماش قرمز شده بود..رگ گردنش زدن بود بیرون..زیر چشماش پف شده بود..
ا/ت:تهیونگ..خوبی تو؟
تهیونگ:اره..
واضحه که داره دروغ میگه..
ا/ت:تهیونگ..من زیاده روی کردم..نباید اون جوری باهات حرف میزدم!منو..ب..آهه نمیتونم بگم اون جمله رو
تهیونگ:ا/ت..من دوست ندارم زنم که روش غیرت دارم با پسرا بگرده!من عاشقتم!میخوام فقط برای من باشی!روز اول هم بهت گفتم..من نمیخوام حتی مگس نر هم از کنارت رد بشه..اما هروقت میرسم خونه میبینم زنم داره با یه مرد دیگه شاد و خندون حرف میزنه..
نفسی کشید و ادامه داد..
تهیونگ:یروز الکس یروز جک یروز هانسو یروز سوهو یروز سوجوا یروز..
ا/ت:باشه تهیونگ!میفهمم چی میگی..اما شغل من همینجوریه!باید باهاشون در ارتباط باشم..لطفا درکم کن..من..دوستت دارم!و هیچکدوم از این پسرا رو به تو ترجیح نمیدم!
تهیونگ کمی نگاهم کرد و نیشخنده ریزی زد..
تهیونگ:بعد یکسال جدی گفتی که دوستم داری(آروم)..تو حتی یبارم بهم نگفتی عزیزم(داد)یبارم نپرسیدی روزم چطور بود..یا حتی..
ویو تهیونگ
عصبی شده بودم..فقط میخواستم خودمو خالی کنم
چندساله دهنمو بستم و فقط نگاه میکنم..چرا؟چونکه دوستش دارم!
حالا که برای اینکه دعوا ادامه پیدا نکنه میگه دوستم داره!
تهیونگ:بعد یکسال جدی گفتی که دوستم داری(آروم)..تو حتی یبارم بهم نگفتی عزیزم(داد)یبارم نپرسیدی روزم چطور بود..یا حتی..
خواستم ادامه بدم..
چی؟ا..ا/ت داره منو میبوسه؟
کشیدمش عقب و بهش نگاهی انداختم..
تهیونگ:ا/ت..تو منو..بوسیدی؟(دستشو گذاشته رو لبش)
ا/ت:فقط سعی کن این ساعت و این روز رو فراموش کنی!
چی؟فراموش کنم؟
تهیونگ:ولی من..
{بوسه}…ا/ت گردنمو گرفته بود و داشته با ولع منو میبوسید..باورم نمیشه!اخرین باری که همو بوسیده بودیم روز عروسیمون بود..
دیگه نمیتونستم تحمل کنم..هلش دادم سمت دیوار و محکم به بوسهمون ادامه دادم..نمیخواستم این ساعت بگذره..
14 minutes later
از هم جدا شدیم..ا/ت بهم نگاه نمیکرد..خجالت کشیده؟فکر نکنم اصلا اهل خجالت و قهر نیست!
تهیونگ:من..باورم نمیشه.!
ا/ت:حالا که باید باورت بشه…عزیزم(با آخرین کلمه سرشو رو گرفت بالا)
چ..چی!!!!؟؟؟؟عزیزممم؟؟؟؟
خنده ی مستطیلی ای زدم و بغلش کردم..میدونستم از بغل بدش میاد!اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم..
تهیونگ:هرگز پشیمون نمیشم که عاشق یه مافیا شدم!..درواقع هروز خدارو شکر میکنم..
ا/ت:منم پشیمون نمیشم که عاشق یه جراح شدم!..درواقع به خودم آسیب میزنم تا تو دکترم باشی…
تهیونگ / ا/ت:درست مثل روز اول..
هردو خندیدن و توی عشق همدیگه فرو رفتند..
ویو ا/ت
کاش منم میتونستم یه آدم عادی باشم و با تهیونگ عاشقانه زندگی کنم..
ا/ت:کاش حداقل یه اعصاب آروم داشتم..
قهوه هارو هم گذاشتم روی میز..
ا/ت:یعنی برم بیدارش کنم؟
پوست لبمو با دندونم کندم..استرس عجیبی داشتم..
ا/ت:باید برم بیدارش کنم!
اومدم حرکت کنم سمت اتاقم که صدای گوشیم بلند شد..
گوشیم رو از جیبم دراوردم..جَک؟چرا اون داره زنگ میزنه؟..
بزار جواب بد..
ا/ت:نه!..شوهرم مهم تره!
گوشیم گذاشتم روی میز و رفتم سمت اتاقمون..
چند قدم مونده که برسم به اتاق که تهیونگ از در اومد بیرون..چرا این شکلی شده؟
چشماش قرمز شده بود..رگ گردنش زدن بود بیرون..زیر چشماش پف شده بود..
ا/ت:تهیونگ..خوبی تو؟
تهیونگ:اره..
واضحه که داره دروغ میگه..
ا/ت:تهیونگ..من زیاده روی کردم..نباید اون جوری باهات حرف میزدم!منو..ب..آهه نمیتونم بگم اون جمله رو
تهیونگ:ا/ت..من دوست ندارم زنم که روش غیرت دارم با پسرا بگرده!من عاشقتم!میخوام فقط برای من باشی!روز اول هم بهت گفتم..من نمیخوام حتی مگس نر هم از کنارت رد بشه..اما هروقت میرسم خونه میبینم زنم داره با یه مرد دیگه شاد و خندون حرف میزنه..
نفسی کشید و ادامه داد..
تهیونگ:یروز الکس یروز جک یروز هانسو یروز سوهو یروز سوجوا یروز..
ا/ت:باشه تهیونگ!میفهمم چی میگی..اما شغل من همینجوریه!باید باهاشون در ارتباط باشم..لطفا درکم کن..من..دوستت دارم!و هیچکدوم از این پسرا رو به تو ترجیح نمیدم!
تهیونگ کمی نگاهم کرد و نیشخنده ریزی زد..
تهیونگ:بعد یکسال جدی گفتی که دوستم داری(آروم)..تو حتی یبارم بهم نگفتی عزیزم(داد)یبارم نپرسیدی روزم چطور بود..یا حتی..
ویو تهیونگ
عصبی شده بودم..فقط میخواستم خودمو خالی کنم
چندساله دهنمو بستم و فقط نگاه میکنم..چرا؟چونکه دوستش دارم!
حالا که برای اینکه دعوا ادامه پیدا نکنه میگه دوستم داره!
تهیونگ:بعد یکسال جدی گفتی که دوستم داری(آروم)..تو حتی یبارم بهم نگفتی عزیزم(داد)یبارم نپرسیدی روزم چطور بود..یا حتی..
خواستم ادامه بدم..
چی؟ا..ا/ت داره منو میبوسه؟
کشیدمش عقب و بهش نگاهی انداختم..
تهیونگ:ا/ت..تو منو..بوسیدی؟(دستشو گذاشته رو لبش)
ا/ت:فقط سعی کن این ساعت و این روز رو فراموش کنی!
چی؟فراموش کنم؟
تهیونگ:ولی من..
{بوسه}…ا/ت گردنمو گرفته بود و داشته با ولع منو میبوسید..باورم نمیشه!اخرین باری که همو بوسیده بودیم روز عروسیمون بود..
دیگه نمیتونستم تحمل کنم..هلش دادم سمت دیوار و محکم به بوسهمون ادامه دادم..نمیخواستم این ساعت بگذره..
14 minutes later
از هم جدا شدیم..ا/ت بهم نگاه نمیکرد..خجالت کشیده؟فکر نکنم اصلا اهل خجالت و قهر نیست!
تهیونگ:من..باورم نمیشه.!
ا/ت:حالا که باید باورت بشه…عزیزم(با آخرین کلمه سرشو رو گرفت بالا)
چ..چی!!!!؟؟؟؟عزیزممم؟؟؟؟
خنده ی مستطیلی ای زدم و بغلش کردم..میدونستم از بغل بدش میاد!اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم..
تهیونگ:هرگز پشیمون نمیشم که عاشق یه مافیا شدم!..درواقع هروز خدارو شکر میکنم..
ا/ت:منم پشیمون نمیشم که عاشق یه جراح شدم!..درواقع به خودم آسیب میزنم تا تو دکترم باشی…
تهیونگ / ا/ت:درست مثل روز اول..
هردو خندیدن و توی عشق همدیگه فرو رفتند..
- ۲۶.۳k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط