زندگی تعیین شده
پارت ۱۳:
ا.ت: پس برات ارزوی موفقیت میکنم .
هیونجین:ممنون (لبخند کمرنگ)
یه سکوت ازاد دهنده بینتون افتاده بود و تو اصلا نمیخواستی این وضعیت ادامه پیدا کنه . دنبال موضوع میگشتی که با سوال هیونجین جا خوردی .
هیونجین:تو....با کسی هستی ؟....یا دست کم از کسی خوشت میاد...؟(لحن اروم)
ا.ت:عام....نه با کسی نیستم...حقیقتش دنبالش نرفتم...همیشه تلاش کردم روی تموم کردن دانشگاه متمرکز بشم و کسیو تو زندگیم راه ندادم .
با حرفایی که میزدی هیونجین یه نفس عمیق کشید که یه لبخند خیلی کوچولو روی لبش به وجود اومد . نمیدونستی چرا داره چنین واکنشی میده. صحبتتو ادامه دادی.
ا.ت:اما یه پسره هست تو دانشگاه که از من خوشش میاد . هر روز صبح زود برام قهوه میگیره و واسه استقبالم میاد دم در دانشگاه( خنده کوچولویی کردی) ولی خب من کاری بهش ندارم ....(صداتو اروم کردیو با تردید گفتی) من از کس دیگه ای خوشم میاد ......
با حرفت انگار یه پارچ اب سرد روی هیونجین خالی شد . چشماش درشت شده بود و نمیدونست باید چی بگه ....
هیونجین: پسره تو دانشگاهتونه ؟(با صدای کمی عصبی)
ا.ت:نه تو دانشگاهمون نیست.جدیدا ازش خوشم اومده ...
هیونجین:جایی کار میکنه ؟
بخاطر سوالاش یذره هول شدی . یذزه شک کردی ... یعنی اونم از تو خوشش میومد ؟ سریع این فکرو از سرت بیرون کردی . از روی مبل بلند شدی...
ا.ت:چقدر سوال میپرسی ...بیخیالش ...میشه بریم حس خوبی ندارم اینجا .
هیونجین:نمیخواستم فضولی کنم فقط.....هیچی ولش کن . بیا بریم .
از خونه خارج شدی و به سمت ماشینش رفتی . درو باز کردی و نشستی . اونم سوار ماشین شد و کمربندشو بست . به سمت عمارت حرکت کردین . حدودا بیست دقیقه توی راه بودین .وقتی رسیدین سولی به سرعت از در خونه زد بیرون و با صدای بلند به سمت هیونجین رفت و محکم پرید تو بغلش ...هیونجین شوکه شده بود و نگاهی بهت انداخت . سرتو برگردوندی که هیونجین نفس عمیقی کشید و از سولی فاصله گرفت...
سولی:یا اوپا ..... این دختررو تنبیه کردی ؟...چیکار کرده بود ؟(با کنایه و نیشخند)
ا.ت:چی میگی تو حرف دهنتو بفهم ....(کمی عصبی)
سولی صداشو بالاتر برد و گفت.
سولی:چیه بهتربرخورد خانم کوچولو....چطور انتظار داری هیونجین بهت توجه کنه اخه ....تورو که خانوادتم نتونستن تحملت کنن و مثل اشغال انداختنت دم در .
با قدمای محکم رفتی سمتش که هیونجین سریع اومد گرفتت و دم گوشت گفت.
هیونجین: ولش کن .
بعدشم برگشت سمت سولی و با داد گفت .
هیونجین:ببند دهنتو سولی(داد و عصبی)
سولی جا خورده بود و با دیدن قیافش لذت میبردی که گفت...
سولی: حالا به این هرزه رو دادی اره ؟
با فرود اومدن دستی توی صورتش خفه شد....
میرا:یه بار دیگه ...فقط یه بار دیگه درمورد ا.ت اینجوری صحبت کنی . بهت قول میدم که کاری میکنم از زندگی کردنت پشیمون بشی فهمیدی یا نه ؟ همینجا چالت میکنم فهمیدی؟....به پر و پای ا.ت و هیچ کدوم از اعضا این خانواده به غیر از اون نننه ی عفریتت که لنگه خودته نپیچ وگرنه با من طرفی ....فکر نکن کسی نمیدونه که داداشم عاشقت نیشت و فقط از سر اجبار باهاته فهمیدی؟(کمی داد )
با لبخند بهش نگاه میکردی . خوشحال بودی که از این جهت شانس اورده بودی .هیونجین با یه لبخند کوچولو گوشه لبش داشت به خواهرش نگاه میکرد ....
به سمت میرا رفتی و دستشو گرفتی ...
ا.ت:بیا بریم میرا ولش کن ...ارزششو نداره ...(لبخند)
میرا:بریم ا.ت ... (لبخند)
سولی با حرص بهتون نگاه میکرد و سنگ کنار پاشو محکم پرت کرد تو خیابون . هیونجینم بدون توجه به رفتاراش پشت شما دوتا اومد .
به سمت اتاق میرا رفتین و همینکه درو بستین محکم میرا رو بغل کردی .
ا.ت:ممنونم میرا ...مرسی که هستی ...(کمی بغض)
میرا به صورتت نگاه کرد و اشک گوشه چشمت رو پاک کرد ...
میرا:خودتو ناراحت نکن باشه ... بیا بشین بگو کجا بودی(لبخند شرورانه)
ا.ت:(با خنده روی تخت نشستی) همشو توضیح میدم.
تمام اتفاقارو توضیح دادی ...
میرا:ا.ت... شاید باور نکنی ولی....هیونجین بهت علاقه داره....من مطمئنم ...اون نسبت به هیچکسی انقدر حساس نیست...مخصوصا سوالایی که ازت پرسیده خب شکمو به یقین تبدیل میکنه..
ا.ت،:چمیدونم . نظری ندارم .ولی بازم فکر نمیکنم از من خوشش اومده باشه.شاید چون ازدواج ما الکیه نمیخواد کسی متوجه بشه...میدونی چی میگم؟
میرا:به من اعتماد من من هیونجینو مثل کف دستم میشناسم....
توی فکر فرو رفتی که بعد از چند دقیقه میرا سکوتو شکست .
میرا:بگذریم...دیدی جای دستم رو صورت سولی موند(خنده)
ا.ت:وای اره خیلی خوب بود(خنده)
و به این ترتیب انقدر صحبت کردین که کم کم خوابتون برد....
اینم از این💜
بچه ها بابت دیر گذاشتن عذر میخوام دیروز واقعا شرایطش رو نداشتم.🫶😘
ا.ت: پس برات ارزوی موفقیت میکنم .
هیونجین:ممنون (لبخند کمرنگ)
یه سکوت ازاد دهنده بینتون افتاده بود و تو اصلا نمیخواستی این وضعیت ادامه پیدا کنه . دنبال موضوع میگشتی که با سوال هیونجین جا خوردی .
هیونجین:تو....با کسی هستی ؟....یا دست کم از کسی خوشت میاد...؟(لحن اروم)
ا.ت:عام....نه با کسی نیستم...حقیقتش دنبالش نرفتم...همیشه تلاش کردم روی تموم کردن دانشگاه متمرکز بشم و کسیو تو زندگیم راه ندادم .
با حرفایی که میزدی هیونجین یه نفس عمیق کشید که یه لبخند خیلی کوچولو روی لبش به وجود اومد . نمیدونستی چرا داره چنین واکنشی میده. صحبتتو ادامه دادی.
ا.ت:اما یه پسره هست تو دانشگاه که از من خوشش میاد . هر روز صبح زود برام قهوه میگیره و واسه استقبالم میاد دم در دانشگاه( خنده کوچولویی کردی) ولی خب من کاری بهش ندارم ....(صداتو اروم کردیو با تردید گفتی) من از کس دیگه ای خوشم میاد ......
با حرفت انگار یه پارچ اب سرد روی هیونجین خالی شد . چشماش درشت شده بود و نمیدونست باید چی بگه ....
هیونجین: پسره تو دانشگاهتونه ؟(با صدای کمی عصبی)
ا.ت:نه تو دانشگاهمون نیست.جدیدا ازش خوشم اومده ...
هیونجین:جایی کار میکنه ؟
بخاطر سوالاش یذره هول شدی . یذزه شک کردی ... یعنی اونم از تو خوشش میومد ؟ سریع این فکرو از سرت بیرون کردی . از روی مبل بلند شدی...
ا.ت:چقدر سوال میپرسی ...بیخیالش ...میشه بریم حس خوبی ندارم اینجا .
هیونجین:نمیخواستم فضولی کنم فقط.....هیچی ولش کن . بیا بریم .
از خونه خارج شدی و به سمت ماشینش رفتی . درو باز کردی و نشستی . اونم سوار ماشین شد و کمربندشو بست . به سمت عمارت حرکت کردین . حدودا بیست دقیقه توی راه بودین .وقتی رسیدین سولی به سرعت از در خونه زد بیرون و با صدای بلند به سمت هیونجین رفت و محکم پرید تو بغلش ...هیونجین شوکه شده بود و نگاهی بهت انداخت . سرتو برگردوندی که هیونجین نفس عمیقی کشید و از سولی فاصله گرفت...
سولی:یا اوپا ..... این دختررو تنبیه کردی ؟...چیکار کرده بود ؟(با کنایه و نیشخند)
ا.ت:چی میگی تو حرف دهنتو بفهم ....(کمی عصبی)
سولی صداشو بالاتر برد و گفت.
سولی:چیه بهتربرخورد خانم کوچولو....چطور انتظار داری هیونجین بهت توجه کنه اخه ....تورو که خانوادتم نتونستن تحملت کنن و مثل اشغال انداختنت دم در .
با قدمای محکم رفتی سمتش که هیونجین سریع اومد گرفتت و دم گوشت گفت.
هیونجین: ولش کن .
بعدشم برگشت سمت سولی و با داد گفت .
هیونجین:ببند دهنتو سولی(داد و عصبی)
سولی جا خورده بود و با دیدن قیافش لذت میبردی که گفت...
سولی: حالا به این هرزه رو دادی اره ؟
با فرود اومدن دستی توی صورتش خفه شد....
میرا:یه بار دیگه ...فقط یه بار دیگه درمورد ا.ت اینجوری صحبت کنی . بهت قول میدم که کاری میکنم از زندگی کردنت پشیمون بشی فهمیدی یا نه ؟ همینجا چالت میکنم فهمیدی؟....به پر و پای ا.ت و هیچ کدوم از اعضا این خانواده به غیر از اون نننه ی عفریتت که لنگه خودته نپیچ وگرنه با من طرفی ....فکر نکن کسی نمیدونه که داداشم عاشقت نیشت و فقط از سر اجبار باهاته فهمیدی؟(کمی داد )
با لبخند بهش نگاه میکردی . خوشحال بودی که از این جهت شانس اورده بودی .هیونجین با یه لبخند کوچولو گوشه لبش داشت به خواهرش نگاه میکرد ....
به سمت میرا رفتی و دستشو گرفتی ...
ا.ت:بیا بریم میرا ولش کن ...ارزششو نداره ...(لبخند)
میرا:بریم ا.ت ... (لبخند)
سولی با حرص بهتون نگاه میکرد و سنگ کنار پاشو محکم پرت کرد تو خیابون . هیونجینم بدون توجه به رفتاراش پشت شما دوتا اومد .
به سمت اتاق میرا رفتین و همینکه درو بستین محکم میرا رو بغل کردی .
ا.ت:ممنونم میرا ...مرسی که هستی ...(کمی بغض)
میرا به صورتت نگاه کرد و اشک گوشه چشمت رو پاک کرد ...
میرا:خودتو ناراحت نکن باشه ... بیا بشین بگو کجا بودی(لبخند شرورانه)
ا.ت:(با خنده روی تخت نشستی) همشو توضیح میدم.
تمام اتفاقارو توضیح دادی ...
میرا:ا.ت... شاید باور نکنی ولی....هیونجین بهت علاقه داره....من مطمئنم ...اون نسبت به هیچکسی انقدر حساس نیست...مخصوصا سوالایی که ازت پرسیده خب شکمو به یقین تبدیل میکنه..
ا.ت،:چمیدونم . نظری ندارم .ولی بازم فکر نمیکنم از من خوشش اومده باشه.شاید چون ازدواج ما الکیه نمیخواد کسی متوجه بشه...میدونی چی میگم؟
میرا:به من اعتماد من من هیونجینو مثل کف دستم میشناسم....
توی فکر فرو رفتی که بعد از چند دقیقه میرا سکوتو شکست .
میرا:بگذریم...دیدی جای دستم رو صورت سولی موند(خنده)
ا.ت:وای اره خیلی خوب بود(خنده)
و به این ترتیب انقدر صحبت کردین که کم کم خوابتون برد....
اینم از این💜
بچه ها بابت دیر گذاشتن عذر میخوام دیروز واقعا شرایطش رو نداشتم.🫶😘
- ۲.۷k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط