سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان
سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان بی زبانی ، نام تو را فریاد میکنم
بغض گلویم را گرفته است
و مروارید های اشکم در فراق تو بر روی کویر تشنه ی دیدگانم ،جاری می شوند.
جمله هایم کوتاهند ، ولی غمم چون کوه بزرگ.
هر کدام از یارانم که رفتند اشکی ریختم ؛ زیرا میدانستم تو هستی که مرا تسکین دهی ؛
چشمی هست که به من آرامش بخشد ولی با رفتن تو...........
این اشکی که میریزم از غم نیست ، از تنهایی و بی یاوریست.
با صدای رفتن تو ، صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت
و دیگر هیچ دستی مرا نوازش نخواهد کرد.
دیگر هیچ گلی برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمیاید.
بگذار بگریم.
بگذار بگریم و آرام اشک بریزم. با رفتن تو تنها شدم و تنهایی را شناختم.
مرغ خونین بالی درون سینه ام بیقراری میکند ، بی تابی های او راه گلویم را بسته است.
نفسهایم به شماره افتا ده اند و هیجان غم جدایی مرا به این سو و آن سو می کشد.
حرفها دارم می خواهم لب بگشایم و سخن بگویم........
می خواهم او را باری دیگر ببینم
آه میان واژه هایم غم جدایی موج می زند.
دیگر طاقت این جدایی ها را ندارم... :-(
بغض گلویم را گرفته است
و مروارید های اشکم در فراق تو بر روی کویر تشنه ی دیدگانم ،جاری می شوند.
جمله هایم کوتاهند ، ولی غمم چون کوه بزرگ.
هر کدام از یارانم که رفتند اشکی ریختم ؛ زیرا میدانستم تو هستی که مرا تسکین دهی ؛
چشمی هست که به من آرامش بخشد ولی با رفتن تو...........
این اشکی که میریزم از غم نیست ، از تنهایی و بی یاوریست.
با صدای رفتن تو ، صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت
و دیگر هیچ دستی مرا نوازش نخواهد کرد.
دیگر هیچ گلی برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمیاید.
بگذار بگریم.
بگذار بگریم و آرام اشک بریزم. با رفتن تو تنها شدم و تنهایی را شناختم.
مرغ خونین بالی درون سینه ام بیقراری میکند ، بی تابی های او راه گلویم را بسته است.
نفسهایم به شماره افتا ده اند و هیجان غم جدایی مرا به این سو و آن سو می کشد.
حرفها دارم می خواهم لب بگشایم و سخن بگویم........
می خواهم او را باری دیگر ببینم
آه میان واژه هایم غم جدایی موج می زند.
دیگر طاقت این جدایی ها را ندارم... :-(
- ۲.۸k
- ۱۰ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط