وارث ماه خاموش

#وارث-ماه-خاموش
فصل اول: سایه‌های تاج
پارت اول؛ غریبه‌ای در سایه

دختری که به پشت سرش نگاه نمی‌کرد
باد سرد از میان درختان سرو می‌گذشت و بوی خاک خیس را با خود تا بالای تپه می‌آورد.
آرلیا اسبش را آرام نگه داشت.
نه به خاطر خستگی.
به خاطر صدا.
صدای شکستن شاخه‌ای خشک، چند متر پشت سرش.
دست راستش بی‌اختیار به سمت خنجر باریکی رفت که زیر شنل پنهان کرده بود.
برنگشت.
این یکی از اولین چیزهایی بود که پدرش به او یاد داده بود:
«وقتی صدایی پشت سرت شنیدی، فوراً برنگرد. کسی که می‌خواهد غافلگیرت کند، از همین واکنش استفاده می‌کند.»
آرلیا نفسش را آهسته بیرون داد.
اسب بی‌قرار شد.
دختر زمزمه کرد:
«آرام...»
دوباره صدا آمد.
این بار نزدیک‌تر.
آرلیا دستش را روی کمان گذاشت و بدون اینکه سرش را بچرخاند، گفت:
«اگر قصد کشتنم را داری، حداقل از جایی بیا که بتوانم ببینمت.»
سکوت.
لبخند بسیار محوی گوشه لبش نشست.
«و اگر قصد دزدیدن اسبم را داری، بهتر است بدانی اسب از من گران‌تر است.»
صدای مردی از پشت سرش آمد:
«من برای اسب نیامده‌ام.»
آرلیا بالاخره برگشت.
مردی چند قدم دورتر، میان مه ایستاده بود.
شنل سیاهی بر دوش داشت و موهای تیره‌اش از زیر کلاه بیرون ریخته بود. صورتش در تاریکی به‌وضوح دیده نمی‌شد، اما حالت ایستادنش به آرلیا می‌گفت که با یک راهزن معمولی طرف نیست.
شمشیر داشت.
اما دستش روی آن نبود.
این نکته آرلیا را بیشتر محتاط کرد.
آدم‌های خطرناک همیشه شمشیرشان را نمی‌کشیدند.
گاهی کافی بود نشان دهند که نیازی به کشیدن آن ندارند.
آرلیا کمانش را بیرون کشید.
تیر را در زه گذاشت.
مرد نگاهش کرد.
«قرار است تیر بزنی؟»
«اگر لازم باشد.»
«حتی اگر ندانی من کی هستم؟»
«برای تیر زدن لازم نیست آدم را بشناسم.»
مرد برای نخستین بار لبخند زد.
نه لبخندی گرم.
بیشتر شبیه لبخند کسی بود که چیزی غیرمنتظره دیده باشد.
«اسم تو چیست؟»
«این سؤال به تو مربوط نیست.»
«درست است.»
آرلیا اخم کرد.
انتظار داشت بحث کند.
مرد نکرد.
همین موضوع بیشتر عصبی‌اش کرد.
«پس چرا پرسیدی؟»
«می‌خواستم ببینم دروغ می‌گویی یا نه.»
چشم‌های آرلیا تنگ شد.
«و؟»
«هنوز نمی‌دانم.»
سکوت میانشان سنگین شد.
باد شنل مرد را تکان داد.
در همان لحظه نور ماه از میان ابرها عبور کرد و صورتش را روشن کرد.
آرلیا او را شناخت.
قلبش یک لحظه فرو ریخت.
نه از ترس.
از فهمیدن اینکه او چه کسی است.
تهیونگ.
شاهزاده‌ی دوم پادشاهیآراکان.
مردی که سه سال پیش، پس از مرگ مشکوک پادشاه، ناپدید شده بود.
مردی که شایعه شده بود به دنبال تاج نیست.
بلکه به دنبال چیزی است که حتی از تاج خطرناک‌تر است.
🌱
دیدگاه ها (۰)

اسب‌دوانی و افسار غنیمتیدر مسابقهٔ اسب‌دوانی، اسبِ مردی از ه...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

Heir of Light and Darknesspart : 13جونگ‌کوک تماس رو قطع کرد ...

🖤 OBSESSION | وسواسژانر: دارک رومنس | مافیایی | جنایی‌ـ‌پلی...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۳ روزها گذشت.مشتری ناشناس تقریباً هر دو...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت چــهار 𓆪 🖤🥀ات با تعجب به مرد خیره ش...

بیشتر آدم‌ها از تنهایی فرار نمی‌کنند؛از زخم‌هایی فرار می‌کنن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط