𝖕𝖆𝖗𝖙12

𝖕𝖆𝖗𝖙12

سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.

مارال در اتاقش بود. داشت داروها را مرتب می‌کرد. در باز شد، بی‌صدا. سوهو وارد شد. دو سرباز پشت سرش. سربازها بیرون ماندند. در بسته شد. قفل چرخید.

مارال از جا پرید. «چی...»

سوهو جلو آمد. مارال عقب رفت. پشتش به تخت خورد. افتاد. سوهو بالای سرش ایستاد. نگاهش می‌سوزاند.

«گفتم بهت.» صدایش آرام بود. «گفتم اگه یه بار دیگه ببینم...»

مارال نفس‌نفس می‌زد. «سوهو، تو مستی. برو.»

سوهو خم شد. دستش را دور بازوی مارال حلقه کرد. بلندش کرد. مارال خواست جیغ بزند. دست سوهو روی دهانش نشست. محکم.

«هیس.» گفت. «کسی نمی‌تونه کمکت کنه. این‌جا قصر منه. من پادشاهم.»

مارال تقلا کرد. چنگ زد. لگد زد. سوهو او را به دیوار چسباند. بدنش سنگین بود. نفسش داغ.

«چرا از من فرار می‌کنی؟» زمزمه کرد. «چرا؟ من از جیمین بهترم. من تخت دارم. من قدرت دارم. من...»

مارال دستش را آزاد کرد. سیلی زد. صدای سیلی در اتاق پیچید. سوهو گونه‌اش را گرفت. برای یک لحظه، چشمانش گرد شد. بعد، لبخند زد. آن لبخند خطرناک.

«همین رو دوست دارم.» گفت. «سرکش. مثل یه اسب وحشی.»

و بعد، صورتش را نزدیک صورت مارال آورد. آن‌قدر نزدیک که مارال چشمانش را بست. نفسش را حبس کرد. منتظر ماند. تنش، مثل کشیدن طناب تا آخرین حد.


این تیکه داخل کامنت🎀

---

وقتی مارال چشمانش را باز کرد، سوهو کنار پنجره ایستاده بود. پشتش به او. شنلش روی زمین افتاده بود. موهایش به هم ریخته. مارال روی زمین نشسته بود. لباسش چرک. دستانش می‌لرزیدند.

سوهو برگشت. به او نگاه کرد. صورتش آرام بود. آرامِ آرام. مثل کسی که کاری کرده و از آن پشیمان نیست.

«حالا می‌فهمی.» گفت. «تو مال منی. چه بخوای، چه نخوای.»

مارال سرش را بالا آورد. چشمانش پر از اشک بود. اما اشک نریخت. فقط نگاه کرد. خشم. خشم خالص.

«هیچ‌وقت.» گفت. صدایش خش داشت. «هیچ‌وقت مال تو نمی‌شم.»

سوهو لبخند زد. «ما می‌بینیم.»

از اتاق بیرون رفت. در بسته شد. مارال تنها ماند. روی زمین. در سکوت.

بعد، به آرامی، از جا بلند شد. به آینه نگاه کرد. موهایش به هم ریخته. گوشه‌ی لبش سرخ. دستش را روی لبش گذاشت. لرزید.

از اتاق بیرون رفت. راهرو خالی بود. به سمت باغ دوید. پشت گلخونه. جیمین آنجا نبود. مارال روی زمین زانو زد. دستانش را روی صورتش گذاشت. و بالاخره، گریه کرد.

از پشت درخت‌ها، جیمین بیرون آمد. ایستاد. به او نگاه کرد. مشتش را محکم کرد. جلو رفت. زانو زد. دستش را روی شانه‌ی مارال گذاشت.

مارال سرش را بالا آورد. چشمانش سرخ. «جیمین...»

جیمین چیزی نگفت. فقط او را بغل کرد. محکم. مارال صورتش را روی سینه‌اش پنهان کرد. جیمین دستش را روی موهایش کشید. آرام. آرام.

«می‌کشمت.» زیر لب گفت. «قسم می‌خورم، می‌کشمت.»

مارال چیزی نگفت. فقط گریه کرد.

👑💛
دیدگاه ها (۷)

.....پارت چهارم.....

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

سناریو

ادامه سناریو

پارت 2

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

برادر ناتنی

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط