«معشوق سابق» پارت هجده
~~~
میدانست پدرش به این راحتی ها کوتاه نمی آمد. مطمئن بود رفته به سراغ فلیکس تا از طرف او همه چیز را خراب کند، میترسید بلایی سر فلیکس بیاورد یا تهدیدش کند، نگران بود.
غرورش اجازه نمیداد به پدرش زنگ بزند تا جویای حال فلیکس شود.
در نگرانی غرق بود که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید، میدانست ممکن است موفق نشود ولی به امتحانش می ارزید.
دوان دوان به سمت اتاق کارش رفت تا از طریق رزومه کاری فلیکس، شماره ی تلفن همراهش را پیدا کند و با او تماس بگیرد.
~~~
به خانه که رسید بی حوصله پالتوی کرم رنگش را پرت کرد روی تخت. بلافاصله خودش هم ولو شد و در دلش گفت: هیچوقت فکر نمیکردم از یه عشق ساده، توی یه همچین جهنمی سر در بیارم.
کمی با خودش فکر کرد و دید آن عشق خیلی هم ساده نبود، دو سال و نیم با خیالات یک نفر بیدار میشد و میخوابید، تنها امید زندگی اش شده بود هیونجین، اما هیچوقت نمیدانست نهایتش قرار است کل زندگی اش را به این عشق بفروشد.
در حسرت هایش غرق بود که با صدای زنگ تلفن همراهش به خودش آمد.
_الو؟ فلیکس؟
+سلام، شما؟
_فلیکس، حالت خوبه؟ پدرم رو دیدی مگه نه؟
+چی از جونم میخوای؟ مگه همون روز تو شرکت نمیخواستی از شرم خلاص شی؟
_فلیکس، منو ببخش، واقعا متاسفم که اون روز سرت جلوی همه داد زدم، من فکر میکردم بدون تو قوی ترم...
ولی تو که رفتی، فهمیدم نفس کشیدنمم با نبودنت فرق میکرد.
ازت نخواستم بمونی، چون بلد نبودم از کسی درخواست کنم، ولی حالا، حاضرم خودمو از نو بسازم، اگه هنوز جایی توی دنیات برای من باشه.»
+هیونجین، من عاشقت بودم، ولی تو به عشق من نیاز نداشتی، تو به یه شنونده نیاز داشتی، من حاضر شدم شنونده ی همه ی حرفات باشم، ولی تو بازم منو نخواستی، من تو هر شرایطی خواستم چیزی باشم که تو میخوای، ولی مشکل اینه تو هیچوقت منو نمیخواستی. لطفا دیگه زنگ نزن، من دارم میرم به استرالیا، پیش مادرم، شاید به خاطر تهدید های پدرت دارم میرم، دنبالم نیا، ممنون بابت اینکه باعث شدی یه احساس خاص رو تجربه کنم، خداحافظ.
_نه فلیکس قطع نکن، وایسا، فلیـ...
تلفن را قطع کرد، خودش هم نمیخواست تمام کند، اما از پدر هیونجین ترسیده بود، میترسید واقعا بلایی سر هیونجین بیاره...به خاطر خود هیونجین بود که ترکش میکرد.
~~~
با شنیدن صدای بوق تلفن، از پدرش متنفر شد، چون دلیل رفتن فلیکس از سئول پدرش بود، مطمئن بود دلیل همه ی این ها پدرش بود، میدانست اگر فلیکس سئول را ترک نکند پدرش بلایی سرش میاورد. نگران شد که نکند همین الان هم پدرش قصد داشته باشد بلایی سر فلیکس بیاورد.
سریعا از جایش بلند شد و به سمت کمدش رفت تا یک کت و شلوار رسمی بپوشد و به خانه یا به عبارتی تالار پدرش برود.
بدون اینکه بفهمد چه کار میکند سریعا لباسش را عوض کرد و به سمت ماشینش راه افتاد. عصبانی بود، از اینکه عضو خاندان هوانگ بود عصبی بود، از پدرش عصبی بود، از دنیا هم عصبی بود که اینگونه او و فلیکس را جدا میکند.
خیابونها توی چشمهاش محو میشدن... اصلاً نمیدونست چطور به اینجا رسیده. فقط یه صدا تو ذهنش تکرار میشد: نباید فلیکس رو از دست بدم.»
~~~
به مقصد که رسید سریعا ماشین را پارک کرد و به سمت درب ورودی بزرگ قهوه ای رنگ به راه افتاد، رگ های گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بودند، دستانش را مشت کرد و با عصبانیت در زد، انگار میخواست خشم خود را سر آن در بیچاره خالی کند.
خدمتکاری با چشمانی ترسیده در را باز کرد و گفت: چه خبرتو... ببخشید جناب هوانگ، تشریف بیار...
هیونجین بی توجه به خدمتکار حرفش را قطع کرد و با لحنی تند پرسید: من برای این تشریفات لعنتی ساخته نشدم، پدرم کجاست؟
خدمتکار که از خشم هیونجین و چهره ی سرخ شده اش حسابی ترسیده بود گفت: پدرتون توی اتاق خوابشون دارن استراحت میکنن، بهتره الان وارد اتاق نش...
هیونجین توجهی به حرف های اضافی خدمتکار نکرد و وارد راهروی سالن شد. با قدم هایی تند و محکم با جو ترسناکی به سمت اتاق خواب پدرش نزدیک میشد.
~~~
بچه ها من این پارت رو زود براتون اپلود کردم چون حمایت های پارت قبلی هنوز خیلی تکمیل نبود ولی درخواستی برای پارت بعد زیاد داشتیم و برا همین براتون گذاشتمش، امیدوارم با حمایت های انرژی بخشتون برای پارت بعد شارژم کنین✨✨🤍🫂
میدانست پدرش به این راحتی ها کوتاه نمی آمد. مطمئن بود رفته به سراغ فلیکس تا از طرف او همه چیز را خراب کند، میترسید بلایی سر فلیکس بیاورد یا تهدیدش کند، نگران بود.
غرورش اجازه نمیداد به پدرش زنگ بزند تا جویای حال فلیکس شود.
در نگرانی غرق بود که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید، میدانست ممکن است موفق نشود ولی به امتحانش می ارزید.
دوان دوان به سمت اتاق کارش رفت تا از طریق رزومه کاری فلیکس، شماره ی تلفن همراهش را پیدا کند و با او تماس بگیرد.
~~~
به خانه که رسید بی حوصله پالتوی کرم رنگش را پرت کرد روی تخت. بلافاصله خودش هم ولو شد و در دلش گفت: هیچوقت فکر نمیکردم از یه عشق ساده، توی یه همچین جهنمی سر در بیارم.
کمی با خودش فکر کرد و دید آن عشق خیلی هم ساده نبود، دو سال و نیم با خیالات یک نفر بیدار میشد و میخوابید، تنها امید زندگی اش شده بود هیونجین، اما هیچوقت نمیدانست نهایتش قرار است کل زندگی اش را به این عشق بفروشد.
در حسرت هایش غرق بود که با صدای زنگ تلفن همراهش به خودش آمد.
_الو؟ فلیکس؟
+سلام، شما؟
_فلیکس، حالت خوبه؟ پدرم رو دیدی مگه نه؟
+چی از جونم میخوای؟ مگه همون روز تو شرکت نمیخواستی از شرم خلاص شی؟
_فلیکس، منو ببخش، واقعا متاسفم که اون روز سرت جلوی همه داد زدم، من فکر میکردم بدون تو قوی ترم...
ولی تو که رفتی، فهمیدم نفس کشیدنمم با نبودنت فرق میکرد.
ازت نخواستم بمونی، چون بلد نبودم از کسی درخواست کنم، ولی حالا، حاضرم خودمو از نو بسازم، اگه هنوز جایی توی دنیات برای من باشه.»
+هیونجین، من عاشقت بودم، ولی تو به عشق من نیاز نداشتی، تو به یه شنونده نیاز داشتی، من حاضر شدم شنونده ی همه ی حرفات باشم، ولی تو بازم منو نخواستی، من تو هر شرایطی خواستم چیزی باشم که تو میخوای، ولی مشکل اینه تو هیچوقت منو نمیخواستی. لطفا دیگه زنگ نزن، من دارم میرم به استرالیا، پیش مادرم، شاید به خاطر تهدید های پدرت دارم میرم، دنبالم نیا، ممنون بابت اینکه باعث شدی یه احساس خاص رو تجربه کنم، خداحافظ.
_نه فلیکس قطع نکن، وایسا، فلیـ...
تلفن را قطع کرد، خودش هم نمیخواست تمام کند، اما از پدر هیونجین ترسیده بود، میترسید واقعا بلایی سر هیونجین بیاره...به خاطر خود هیونجین بود که ترکش میکرد.
~~~
با شنیدن صدای بوق تلفن، از پدرش متنفر شد، چون دلیل رفتن فلیکس از سئول پدرش بود، مطمئن بود دلیل همه ی این ها پدرش بود، میدانست اگر فلیکس سئول را ترک نکند پدرش بلایی سرش میاورد. نگران شد که نکند همین الان هم پدرش قصد داشته باشد بلایی سر فلیکس بیاورد.
سریعا از جایش بلند شد و به سمت کمدش رفت تا یک کت و شلوار رسمی بپوشد و به خانه یا به عبارتی تالار پدرش برود.
بدون اینکه بفهمد چه کار میکند سریعا لباسش را عوض کرد و به سمت ماشینش راه افتاد. عصبانی بود، از اینکه عضو خاندان هوانگ بود عصبی بود، از پدرش عصبی بود، از دنیا هم عصبی بود که اینگونه او و فلیکس را جدا میکند.
خیابونها توی چشمهاش محو میشدن... اصلاً نمیدونست چطور به اینجا رسیده. فقط یه صدا تو ذهنش تکرار میشد: نباید فلیکس رو از دست بدم.»
~~~
به مقصد که رسید سریعا ماشین را پارک کرد و به سمت درب ورودی بزرگ قهوه ای رنگ به راه افتاد، رگ های گردنش از شدت عصبانیت بیرون زده بودند، دستانش را مشت کرد و با عصبانیت در زد، انگار میخواست خشم خود را سر آن در بیچاره خالی کند.
خدمتکاری با چشمانی ترسیده در را باز کرد و گفت: چه خبرتو... ببخشید جناب هوانگ، تشریف بیار...
هیونجین بی توجه به خدمتکار حرفش را قطع کرد و با لحنی تند پرسید: من برای این تشریفات لعنتی ساخته نشدم، پدرم کجاست؟
خدمتکار که از خشم هیونجین و چهره ی سرخ شده اش حسابی ترسیده بود گفت: پدرتون توی اتاق خوابشون دارن استراحت میکنن، بهتره الان وارد اتاق نش...
هیونجین توجهی به حرف های اضافی خدمتکار نکرد و وارد راهروی سالن شد. با قدم هایی تند و محکم با جو ترسناکی به سمت اتاق خواب پدرش نزدیک میشد.
~~~
بچه ها من این پارت رو زود براتون اپلود کردم چون حمایت های پارت قبلی هنوز خیلی تکمیل نبود ولی درخواستی برای پارت بعد زیاد داشتیم و برا همین براتون گذاشتمش، امیدوارم با حمایت های انرژی بخشتون برای پارت بعد شارژم کنین✨✨🤍🫂
- ۸.۳k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط