شب شده بود و پری بعد از یک روز طولانی، تنها توی خونه استر
شب شده بود و پری بعد از یک روز طولانی، تنها توی خونه استراحت میکرد.
هنوز لبخند اعتراف هیونجین از ذهنش بیرون نرفته بود که صدای کوبیدهشدن در، سکوت خونه رو شکست.
پری با تعجب به سمت در رفت.
پری: «کیه؟»
جوابی نشنید.
چند لحظه بعد، چند نفر با زور وارد خونه شدن.
پری وحشتزده عقب رفت.
پری: «شما کی هستین؟! از خونهم برین بیرون!»
یکی از اونها جلو اومد و پری فوراً سعی کرد ازشون فاصله بگیره. وقتی فهمید قصدشون آزار دادن و تعرض به اونه، تمام وجودش از ترس لرزید.
پری فرصت پیدا کرد خودش رو به اتاقش برسونه و در رو ببنده.
با دستهای لرزون گوشیش رو برداشت و اولین اسمی که روی صفحه دید، هیونجین بود.
تماس گرفت.
هیونجین که تازه به خونه رسیده بود، فوراً جواب داد.
هیونجین: «پری؟ چیزی شده؟»
پری با صدای لرزون گفت:
«هیونجین... کمکم کن... چند نفر اومدن توی خونهم... میترسم!»
هیونجین از جاش بلند شد.
هیونجین: «پری، به حرفم گوش کن. اگه میتونی در رو قفل کن و ازشون فاصله بگیر. من همین الان کمک خبر میکنم و میام. گوشی رو قطع نکن، باشه؟»
پری با گریه گفت:
«خواهش میکنم زود بیا...»
هیونجین: «قول میدم هر کاری از دستم بربیاد انجام بدم. فقط با من حرف بزن.»
همزمان با تماس با اورژانس پلیس، خودش رو به خونهی پری رسوند.
وقتی رسید، صدای آژیر ماشین پلیس هم از دور شنیده میشد.
هیونجین با کمک مأموران وارد خونه شد و وقتی دید پری در گوشهی اتاق پناه گرفته، قلبش فشرده شد.
هیونجین: «پری!»
پری سرش رو بلند کرد.
همین که هیونجین رو دید، به سمتش دوید و خودش رو توی آغوشش انداخت.
پری: «هیونجین...»
هیونجین محکم در آغوشش گرفت، اما مراقب بود بهش فشاری نیاره.
هیونجین: «من اینجام... دیگه تنها نیستی.»
پری به پیراهنش چنگ زد و با گریه گفت:
«فکر کردم دیگه نمیبینمت... خیلی ترسیده بودم...»
هیونجین آروم دستش رو روی سر پری گذاشت.
هیونجین: «متأسفم که مجبور شدی این ترس رو تحمل کنی. ولی تقصیر تو نیست، پری. هیچکدوم از این اتفاقها تقصیر تو نیست.»
مأمورها افراد مهاجم رو بازداشت کردن و برای بررسی وضعیت پری، کمک پزشکی خبر شد.
هیونجین تا وقتی پری اجازه میداد، کنارش موند و دستش رو گرفت.
بعد از مدتی، پری با صدای ضعیفی پرسید:
«میمونی؟ نمیخوام امشب تنها باشم...»
هیونجین بدون لحظهای تردید جواب داد:
«هرچقدر خودت بخوای. تا وقتی احساس امنیت کنی، کنارت میمونم.»
پری دوباره سرش رو روی شونهی هیونجین گذاشت.
پری: «هیونجین؟»
هیونجین: «جانم؟»
پری: «خوشحالم که بهت زنگ زدم.»
هیونجین دستش رو آروم فشرد.
هیونجین: «منم خوشحالم که بهم زنگ زدی.»
اون شب، هیونجین فهمید دوست داشتن فقط اعتراف کردن و قرار گذاشتن نیست؛ گاهی یعنی کنار کسی موندن، بهش گوش دادن و کمک کردن تا دوباره احساس امنیت کنه.
و پری، با وجود تمام ترسش، میدونست که دستکم امشب مجبور نیست این لحظههای سخت رو بهتنهایی پشت سر بذاره.
ادامه دارد... ❤️🩹
دوستان اسم لویئس رو عوض کردم، شد پری
هنوز لبخند اعتراف هیونجین از ذهنش بیرون نرفته بود که صدای کوبیدهشدن در، سکوت خونه رو شکست.
پری با تعجب به سمت در رفت.
پری: «کیه؟»
جوابی نشنید.
چند لحظه بعد، چند نفر با زور وارد خونه شدن.
پری وحشتزده عقب رفت.
پری: «شما کی هستین؟! از خونهم برین بیرون!»
یکی از اونها جلو اومد و پری فوراً سعی کرد ازشون فاصله بگیره. وقتی فهمید قصدشون آزار دادن و تعرض به اونه، تمام وجودش از ترس لرزید.
پری فرصت پیدا کرد خودش رو به اتاقش برسونه و در رو ببنده.
با دستهای لرزون گوشیش رو برداشت و اولین اسمی که روی صفحه دید، هیونجین بود.
تماس گرفت.
هیونجین که تازه به خونه رسیده بود، فوراً جواب داد.
هیونجین: «پری؟ چیزی شده؟»
پری با صدای لرزون گفت:
«هیونجین... کمکم کن... چند نفر اومدن توی خونهم... میترسم!»
هیونجین از جاش بلند شد.
هیونجین: «پری، به حرفم گوش کن. اگه میتونی در رو قفل کن و ازشون فاصله بگیر. من همین الان کمک خبر میکنم و میام. گوشی رو قطع نکن، باشه؟»
پری با گریه گفت:
«خواهش میکنم زود بیا...»
هیونجین: «قول میدم هر کاری از دستم بربیاد انجام بدم. فقط با من حرف بزن.»
همزمان با تماس با اورژانس پلیس، خودش رو به خونهی پری رسوند.
وقتی رسید، صدای آژیر ماشین پلیس هم از دور شنیده میشد.
هیونجین با کمک مأموران وارد خونه شد و وقتی دید پری در گوشهی اتاق پناه گرفته، قلبش فشرده شد.
هیونجین: «پری!»
پری سرش رو بلند کرد.
همین که هیونجین رو دید، به سمتش دوید و خودش رو توی آغوشش انداخت.
پری: «هیونجین...»
هیونجین محکم در آغوشش گرفت، اما مراقب بود بهش فشاری نیاره.
هیونجین: «من اینجام... دیگه تنها نیستی.»
پری به پیراهنش چنگ زد و با گریه گفت:
«فکر کردم دیگه نمیبینمت... خیلی ترسیده بودم...»
هیونجین آروم دستش رو روی سر پری گذاشت.
هیونجین: «متأسفم که مجبور شدی این ترس رو تحمل کنی. ولی تقصیر تو نیست، پری. هیچکدوم از این اتفاقها تقصیر تو نیست.»
مأمورها افراد مهاجم رو بازداشت کردن و برای بررسی وضعیت پری، کمک پزشکی خبر شد.
هیونجین تا وقتی پری اجازه میداد، کنارش موند و دستش رو گرفت.
بعد از مدتی، پری با صدای ضعیفی پرسید:
«میمونی؟ نمیخوام امشب تنها باشم...»
هیونجین بدون لحظهای تردید جواب داد:
«هرچقدر خودت بخوای. تا وقتی احساس امنیت کنی، کنارت میمونم.»
پری دوباره سرش رو روی شونهی هیونجین گذاشت.
پری: «هیونجین؟»
هیونجین: «جانم؟»
پری: «خوشحالم که بهت زنگ زدم.»
هیونجین دستش رو آروم فشرد.
هیونجین: «منم خوشحالم که بهم زنگ زدی.»
اون شب، هیونجین فهمید دوست داشتن فقط اعتراف کردن و قرار گذاشتن نیست؛ گاهی یعنی کنار کسی موندن، بهش گوش دادن و کمک کردن تا دوباره احساس امنیت کنه.
و پری، با وجود تمام ترسش، میدونست که دستکم امشب مجبور نیست این لحظههای سخت رو بهتنهایی پشت سر بذاره.
ادامه دارد... ❤️🩹
دوستان اسم لویئس رو عوض کردم، شد پری
- ۱۸۶
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط