part 1
جئون جونگ کوک
بزرگترین مافیای آسیا، یک نام مرموز و وحشتناک بود. کسی که هیچکس جرات نداشت حتی به یادش بیفتد. او نه تنها بر دنیای مافیا، بلکه بر دنیای تاریکتر و مرگبارتری فرمان میراند: دارک وب.
در این دنیای پر از جنایت، شکنجه و فریب، جونگ کوک تسلط بیرحمانهای داشت. شاید در ظاهر یک مرد خوشپوش و آرام به نظر میرسید، اما در پس چهرهاش، هیچچیز جز تاریکی و خشونت وجود نداشت.
او در تمام آسیا، از ژاپن تا کره و چین، دست در هر جنایتی داشت. قاچاق انسان، معاملههای مرگبار، فروش سلاحهای پیشرفته، و حتی فیلمهای شکنجه و قتل که به صورت خصوصی و برای مشتریان خاص در دارک وب منتشر میشد، همه و همه به نام او بودند.
یکی از آخرین معاملاتش، محمولهای از انسانهای بیگناه بود........
کودکان، زنان و مردانی که به دستش افتاده بودند و جانشان را با قیمتهای وحشیانه میفروختند. در میان این محموله، دختری بود که برخلاف همه، ترسی از نگاههای سرد و بیرحم او نداشت.
تنها دلبر آینده ی دور......
یونا!
یک دختر که هیچ چیزی از قوانین و ترسهای دنیای مافیا نمیدانست. او همانطور که در یک اتاق کوچک در محلهای بینام و نشان در حال فرار از دست آدمهای وحشی بود، با جونگ کوک روبرو شد. وقتی اولین بار چشم در چشم هم شدند، هیچ کلمهای رد و بدل نشد. فقط سکوت بود و حضور تهدیدآمیز او. اما یونا، برخلاف دیگران که در برابر قدرت و وحشت جونگ کوک تسلیم میشدند، نگاهش را از او برنداشت.
در همان لحظه، یک رقابت شروع شد.
نه برای قلبها، بلکه برای سلطه بر دنیای مرگبار و پر از خونریزی که آنها در آن زندگی میکردند.
جونگ کوک میدانست که باید یونا را از بین ببرد، اما یک چیزی در درونش احساس میکرد که او همانقدر خطرناک و بیرحم است که خودش بوده. یونا نه تنها از شکنجههای جسمی نمیترسید، بلکه ذهنش به همان اندازه بیرحم و تاریک بود.
و این تنها آغاز داستانی بود که هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند!
بزرگترین مافیای آسیا، یک نام مرموز و وحشتناک بود. کسی که هیچکس جرات نداشت حتی به یادش بیفتد. او نه تنها بر دنیای مافیا، بلکه بر دنیای تاریکتر و مرگبارتری فرمان میراند: دارک وب.
در این دنیای پر از جنایت، شکنجه و فریب، جونگ کوک تسلط بیرحمانهای داشت. شاید در ظاهر یک مرد خوشپوش و آرام به نظر میرسید، اما در پس چهرهاش، هیچچیز جز تاریکی و خشونت وجود نداشت.
او در تمام آسیا، از ژاپن تا کره و چین، دست در هر جنایتی داشت. قاچاق انسان، معاملههای مرگبار، فروش سلاحهای پیشرفته، و حتی فیلمهای شکنجه و قتل که به صورت خصوصی و برای مشتریان خاص در دارک وب منتشر میشد، همه و همه به نام او بودند.
یکی از آخرین معاملاتش، محمولهای از انسانهای بیگناه بود........
کودکان، زنان و مردانی که به دستش افتاده بودند و جانشان را با قیمتهای وحشیانه میفروختند. در میان این محموله، دختری بود که برخلاف همه، ترسی از نگاههای سرد و بیرحم او نداشت.
تنها دلبر آینده ی دور......
یونا!
یک دختر که هیچ چیزی از قوانین و ترسهای دنیای مافیا نمیدانست. او همانطور که در یک اتاق کوچک در محلهای بینام و نشان در حال فرار از دست آدمهای وحشی بود، با جونگ کوک روبرو شد. وقتی اولین بار چشم در چشم هم شدند، هیچ کلمهای رد و بدل نشد. فقط سکوت بود و حضور تهدیدآمیز او. اما یونا، برخلاف دیگران که در برابر قدرت و وحشت جونگ کوک تسلیم میشدند، نگاهش را از او برنداشت.
در همان لحظه، یک رقابت شروع شد.
نه برای قلبها، بلکه برای سلطه بر دنیای مرگبار و پر از خونریزی که آنها در آن زندگی میکردند.
جونگ کوک میدانست که باید یونا را از بین ببرد، اما یک چیزی در درونش احساس میکرد که او همانقدر خطرناک و بیرحم است که خودش بوده. یونا نه تنها از شکنجههای جسمی نمیترسید، بلکه ذهنش به همان اندازه بیرحم و تاریک بود.
و این تنها آغاز داستانی بود که هیچکس نمیتوانست پیشبینی کند!
- ۲.۳k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط