عشق مرگبار🖤
عشق مرگبار🖤
P: 1
🖤✨🥀
سرش رو بین دوتا دستاش گرفته بود و اشکاش از بین انگشتانش جاری بود.
سرش رو بالا گرفت به اطرافش نگاهی انداخت.
نگاه های سرد مردم که به تنفر آغشته شده بود رو مثل بهمن روی خودش حس می کرد.
طبیعی هم بود این چهارمین باری بود که این اتفاق افتاده بود.
هربار که خودش رو تو آینه میدید اینه ترک میخورد. حتی اینه ها هم اون رو شوم میدونستن.
زندگی براش کابوس شده بود. به هرحال خبر ها تو شهر های کوچیک زود میپیچن چه برسه به یه جزیره.
یک سالی بود که هرکی به دختر نزدیک میشد به طور عجیبی میمرد.
و در طول این یک سال همیشه سایه ی سنگینی رو اطرافش حس میکرد که هرگز ترکش نمی کرد.
انگار یه جفت چشم بهش خیره مونده بودن.
بوی خون و سرمای جانسوز ازش جدا نمی شدن.
صدای همهمه ی مردم براش آزار دهنده بود.
انگار مگس ها یکسره دور و بر گوشش میچرخیدن.
و بار تمام اینها برای یه دختره 23 ساله زیادی سنگین بود.
ا/ت دختری بود که در بهترین وضعیت زندگی کرد و خانوادش همیشه حمایتش میکردن.
اما همه چی از 5 سال پیش با مرگ خانوادش و زنده موندن شروع شد.
تمام سرمایه و دارایی های خانوادش رسید به دختر.
اما کنار اونهمه پول و سرمایه انگار تمام شایعات و شومی ها هم به اون رسیده بود.
ا/ت دختری مهربون و گرم و احساسی با روحیه قوی و جنگجویی داشت.
اما انگار داشت در برابر اتفاقات کم می آورد و این براش آزار دهنده بود.
دختری که تا 5 سال گذشته حتی خم به ابروش نیومده بود تو این 5 سال سخت ترین روز های عمرش رو گذرونده بود.
اداره ی یه شرکتی که رو به ورشکستگی بود به تنهایی سخت بود که بار شایعات خبر ها هم سایه رو دوش دختر انداختن.
سرش رو بلند کرد.
نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد.
برای بار آخر به عکس یادبود نگاهی انداخت و بعد از اونجا خارج شد.
به سمت ماشینش رفت و همینکه به این 5 سال نکبت بارش فکر میکرد تا خونه روند.
هرچند که به اون عمارت نمیشد تونه گفت.
اونجا شبیه تيمارستان بود که بیمارش رو هر از گاهی به بیرون میبرد تا اوج بدبختی خودش رو ببینه.
شبیه قبری بود که صد ها متر زیر زمین بود سرد و بی روح.
دختر وارد خونه شد و نگاهی به شومینه انداخت که خاموش بود و خونه غرق در سرما بود.
روی صندلی کنار شومینه نشست دستش رو داخل کیفش برد و عکس هایی که پر از خاطره بودن رو در آورد و توی شومینه انداخت
و اون رو روشن کرد.
شاید حق داشت. شاید اون خونه به گرمای خاطره ها احتیاج داشت.
چشماش رو بست و به یاد روزهایی که تو بغل پدرش کنار شومینه مینشست شروع به خوندن آهنگ کریسمس کرد.
همه تو این موقع به دیدن آتیش بازی میرفتن اما دختر تنها آتیشی که میتونست ببینه آتیشی بود که قلبش رو سوزونده بود.
اونشب همه یا کنار خانواده هاشون بودن یا کنار پارتنر شون. اما دختر چطور.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
بعد از عوض کردن لباس هاش روی تخت ولو شد و ناخواسته اشک هاش جاری شدن.
اون لحظه فقط پتو و بالشتش بودن که به فکرش بودن.
بالشتش اشک هاش رو پاک میکرد و پتوش بغلش کرده بود.
بعد از گذر چند دقیقه دختر به خواب رفت.
اما انگار تو خواب هم دست از سرش بر نمی داشتن...
🖤✨🥀
#عشق_مرگبار
P: 1
🖤✨🥀
سرش رو بین دوتا دستاش گرفته بود و اشکاش از بین انگشتانش جاری بود.
سرش رو بالا گرفت به اطرافش نگاهی انداخت.
نگاه های سرد مردم که به تنفر آغشته شده بود رو مثل بهمن روی خودش حس می کرد.
طبیعی هم بود این چهارمین باری بود که این اتفاق افتاده بود.
هربار که خودش رو تو آینه میدید اینه ترک میخورد. حتی اینه ها هم اون رو شوم میدونستن.
زندگی براش کابوس شده بود. به هرحال خبر ها تو شهر های کوچیک زود میپیچن چه برسه به یه جزیره.
یک سالی بود که هرکی به دختر نزدیک میشد به طور عجیبی میمرد.
و در طول این یک سال همیشه سایه ی سنگینی رو اطرافش حس میکرد که هرگز ترکش نمی کرد.
انگار یه جفت چشم بهش خیره مونده بودن.
بوی خون و سرمای جانسوز ازش جدا نمی شدن.
صدای همهمه ی مردم براش آزار دهنده بود.
انگار مگس ها یکسره دور و بر گوشش میچرخیدن.
و بار تمام اینها برای یه دختره 23 ساله زیادی سنگین بود.
ا/ت دختری بود که در بهترین وضعیت زندگی کرد و خانوادش همیشه حمایتش میکردن.
اما همه چی از 5 سال پیش با مرگ خانوادش و زنده موندن شروع شد.
تمام سرمایه و دارایی های خانوادش رسید به دختر.
اما کنار اونهمه پول و سرمایه انگار تمام شایعات و شومی ها هم به اون رسیده بود.
ا/ت دختری مهربون و گرم و احساسی با روحیه قوی و جنگجویی داشت.
اما انگار داشت در برابر اتفاقات کم می آورد و این براش آزار دهنده بود.
دختری که تا 5 سال گذشته حتی خم به ابروش نیومده بود تو این 5 سال سخت ترین روز های عمرش رو گذرونده بود.
اداره ی یه شرکتی که رو به ورشکستگی بود به تنهایی سخت بود که بار شایعات خبر ها هم سایه رو دوش دختر انداختن.
سرش رو بلند کرد.
نفس عمیقی کشید و اشک هاش رو پاک کرد.
برای بار آخر به عکس یادبود نگاهی انداخت و بعد از اونجا خارج شد.
به سمت ماشینش رفت و همینکه به این 5 سال نکبت بارش فکر میکرد تا خونه روند.
هرچند که به اون عمارت نمیشد تونه گفت.
اونجا شبیه تيمارستان بود که بیمارش رو هر از گاهی به بیرون میبرد تا اوج بدبختی خودش رو ببینه.
شبیه قبری بود که صد ها متر زیر زمین بود سرد و بی روح.
دختر وارد خونه شد و نگاهی به شومینه انداخت که خاموش بود و خونه غرق در سرما بود.
روی صندلی کنار شومینه نشست دستش رو داخل کیفش برد و عکس هایی که پر از خاطره بودن رو در آورد و توی شومینه انداخت
و اون رو روشن کرد.
شاید حق داشت. شاید اون خونه به گرمای خاطره ها احتیاج داشت.
چشماش رو بست و به یاد روزهایی که تو بغل پدرش کنار شومینه مینشست شروع به خوندن آهنگ کریسمس کرد.
همه تو این موقع به دیدن آتیش بازی میرفتن اما دختر تنها آتیشی که میتونست ببینه آتیشی بود که قلبش رو سوزونده بود.
اونشب همه یا کنار خانواده هاشون بودن یا کنار پارتنر شون. اما دختر چطور.
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
بعد از عوض کردن لباس هاش روی تخت ولو شد و ناخواسته اشک هاش جاری شدن.
اون لحظه فقط پتو و بالشتش بودن که به فکرش بودن.
بالشتش اشک هاش رو پاک میکرد و پتوش بغلش کرده بود.
بعد از گذر چند دقیقه دختر به خواب رفت.
اما انگار تو خواب هم دست از سرش بر نمی داشتن...
🖤✨🥀
#عشق_مرگبار
- ۴.۱k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط