اعتماد پارت|۶۸|
۶۸
ا/ت
کناره هم نشستیم
تازه شروع به خوردن کرده بودیم که گوشیش زنگ خورد روی صفحه رو نگاه کرد و سریع تماسو قطع کرد
گوشی دوباره زنگ خورد
–خب جواب بده شاید مهمه
یه نگاه کوتاهی بهم انداختو جواب داد
طرف پشت خط یه چیزی بهش گفت و باعث شد بلند بشه
–چشم ازش برندارین تا من بیام
متعجب بهش خیره شدم
–چیشده؟
بعید نبود اتفاق جدیدی افتاده باشه!
نفس عمیقی کشید و با ارامش اما لحن جدی و دستوری گفت:برو بالا
همین دو کلمه اونقدر تاثیرگذار بود که جای سواله دیگهای برام نزاشت
سینی رو برداشتمو چند قدم رفتم اما وسط راه وایستادم
برگشتم سمتش
–نمیدونم کجا میخوای بری و چیشده..اما مراقب باش.
اینو گفتم و راهمو ادامه دادم.
تو سالن نشستم و تمام حرکاتش رو زیره نظر داشتم
عجله داشت،استرس منو بیشتر میکرد این کاراش.
جونگ کوک
پشت فرمون نشستمو شماره جانگشین رو گرفتم
بلافاصله که جواب داد بدون اینکه وقتو تلف کنم گفتم:آدرس
–خودم میتونم حلش کنم
–چی رو میخوای حل کنی؟ زن بی سروصدا از بین اون همه ادمی که دنبالشن پاش رسیده اینجا،چطور میخوای تو جلوشو بگیری..بفرست
–باشه
گوشیو پرت کردم رو صندلی و بازومو لبه پنجره گذاشتم
–مورا..نمیرسی به چیزی که میخوای.
بعده چند دقیقه جلوی یه خونه نیمه ساخت خارج از شهر بودم..!
–جناب جانگشین و کیم مورا داخلن
درو باز کردم و وارد شدم.
دیدمش،همون زنی که سه سال پیشم به بهانه های مختلفو جعل هویت اومده بود ملاقاتم!
روی صندلی نشسته بود،همونطور مغرور!
جانگشین کنارش سره پا بود
صندلیه آهنی گوشه دیوار رو کشیدم جلوشو نشستم
خونسرد نگاهمو بهش دوختم پوزخندی زدم
–میشنوم،،برای چی بازم برگشتی؟!
لرزش صداش مشهود بود
–اومدم دنبال دخترم،میخوام برش گردونم آلمان
به صندلی تکیه زدم
–دخترت؟ وقتی بین این همه خطر فرستادیش کره هم فکر کردی که دخترته؟ فکره دختره مریضتو کردی مورا؟
–من نفرستادمش..خودش اومد،خودش اصرار داشت،هرگز فکرشو نمیکردم کسی متوجه هویت اصلی ا/ت بشه! نمیدونستم
لبخنده حریصی زدم،از اینکه اظطراب انسانا منبع انرژیم بود خوشحالم میکرد
–تو الان تنها نمیتونی برای دخترت تصمیم بگیری مورا
مردمکاش تو صورتم دقیق شد
–چون الان زن منه!
با بهت لب زد
–چی؟ چی داری میگی جونگ کوک؟ با دخترم چیکار کردی؟ چیکارش کردی؟ مجبورش کردی اره؟ اره؟ اون مریضه مرتیکه چطور دلت میاد اذیتش کنی
–من کاری نکردم،،اون خودش این راهو انتخاب کرد حتی مجبورشم نکردم.
ا/ت
نگران بودم،ساعت ها گذشته بود و برعکسه همیشه هیچ خبری از جانگشین و جونگ کوک نبود!
لبامو با استرس به دندون کشیده بودمو چشمم به ساعت بود
خاله یو رو صدا زدم
وقتی اومد کنارم ازش خواستم به یکیشون زنگ بزنه
بوق میخورد اما جوابی نمیدادن
دفعه سومی بود که زنگ میزدیم و همچنان بوق میخورد و کسی پاسخگو نبود
ناامید خواستم قطع کنم که صدای کوک تو گوشم پیچید
–خاله؟
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:منم..ا/ت
–چیزی شده؟
لحن غریبش بازم بهش غالب شده بود
–فقط نگرانتون شدم..کی میای؟
–نگران نباش،ممکنه دیر بیام،منتظرم نمون
بعده یه خداحافظی کوتاه قطع کرد.
–چیزی نمیشه نگران نباش
لبخندی به روی خاله یو زدم
–خیالم راحت شد باهاش حرف زدم.
جونگ کوک
حال خوبی نداشت و مدام اسم ا/ت رو تکرار میکرد
–میخوام ببینمش،میخوام دخترمو ببینم
–نمیتونی
بلند شدم،از بالا نگاهی بهش انداختم،اونم دقیقا مثل ا/ت زیبا بود..شباهت ظاهرشون بیشتر از هرچیزه دیگهای به چشم میومد.
روبه جانگشین گفتم:حواست بهش باشه
سمت در قدم برداشتم اما صدای فریادش باعث شد از حرکت وایستم
–فکر کردی اگه بفهمه تو قاتل پدرشی چی میشه؟ نمیمونه پیشت حتی یک ثانیه..میمیره لعنتی میمیره!
شنیدن حرفاش تلنگری بود که منو به خودم اورد
–میمونه،نگهش میدارم.
اخرین جمله روگفتم و از خونه خارج شدم
ا/ت
کناره هم نشستیم
تازه شروع به خوردن کرده بودیم که گوشیش زنگ خورد روی صفحه رو نگاه کرد و سریع تماسو قطع کرد
گوشی دوباره زنگ خورد
–خب جواب بده شاید مهمه
یه نگاه کوتاهی بهم انداختو جواب داد
طرف پشت خط یه چیزی بهش گفت و باعث شد بلند بشه
–چشم ازش برندارین تا من بیام
متعجب بهش خیره شدم
–چیشده؟
بعید نبود اتفاق جدیدی افتاده باشه!
نفس عمیقی کشید و با ارامش اما لحن جدی و دستوری گفت:برو بالا
همین دو کلمه اونقدر تاثیرگذار بود که جای سواله دیگهای برام نزاشت
سینی رو برداشتمو چند قدم رفتم اما وسط راه وایستادم
برگشتم سمتش
–نمیدونم کجا میخوای بری و چیشده..اما مراقب باش.
اینو گفتم و راهمو ادامه دادم.
تو سالن نشستم و تمام حرکاتش رو زیره نظر داشتم
عجله داشت،استرس منو بیشتر میکرد این کاراش.
جونگ کوک
پشت فرمون نشستمو شماره جانگشین رو گرفتم
بلافاصله که جواب داد بدون اینکه وقتو تلف کنم گفتم:آدرس
–خودم میتونم حلش کنم
–چی رو میخوای حل کنی؟ زن بی سروصدا از بین اون همه ادمی که دنبالشن پاش رسیده اینجا،چطور میخوای تو جلوشو بگیری..بفرست
–باشه
گوشیو پرت کردم رو صندلی و بازومو لبه پنجره گذاشتم
–مورا..نمیرسی به چیزی که میخوای.
بعده چند دقیقه جلوی یه خونه نیمه ساخت خارج از شهر بودم..!
–جناب جانگشین و کیم مورا داخلن
درو باز کردم و وارد شدم.
دیدمش،همون زنی که سه سال پیشم به بهانه های مختلفو جعل هویت اومده بود ملاقاتم!
روی صندلی نشسته بود،همونطور مغرور!
جانگشین کنارش سره پا بود
صندلیه آهنی گوشه دیوار رو کشیدم جلوشو نشستم
خونسرد نگاهمو بهش دوختم پوزخندی زدم
–میشنوم،،برای چی بازم برگشتی؟!
لرزش صداش مشهود بود
–اومدم دنبال دخترم،میخوام برش گردونم آلمان
به صندلی تکیه زدم
–دخترت؟ وقتی بین این همه خطر فرستادیش کره هم فکر کردی که دخترته؟ فکره دختره مریضتو کردی مورا؟
–من نفرستادمش..خودش اومد،خودش اصرار داشت،هرگز فکرشو نمیکردم کسی متوجه هویت اصلی ا/ت بشه! نمیدونستم
لبخنده حریصی زدم،از اینکه اظطراب انسانا منبع انرژیم بود خوشحالم میکرد
–تو الان تنها نمیتونی برای دخترت تصمیم بگیری مورا
مردمکاش تو صورتم دقیق شد
–چون الان زن منه!
با بهت لب زد
–چی؟ چی داری میگی جونگ کوک؟ با دخترم چیکار کردی؟ چیکارش کردی؟ مجبورش کردی اره؟ اره؟ اون مریضه مرتیکه چطور دلت میاد اذیتش کنی
–من کاری نکردم،،اون خودش این راهو انتخاب کرد حتی مجبورشم نکردم.
ا/ت
نگران بودم،ساعت ها گذشته بود و برعکسه همیشه هیچ خبری از جانگشین و جونگ کوک نبود!
لبامو با استرس به دندون کشیده بودمو چشمم به ساعت بود
خاله یو رو صدا زدم
وقتی اومد کنارم ازش خواستم به یکیشون زنگ بزنه
بوق میخورد اما جوابی نمیدادن
دفعه سومی بود که زنگ میزدیم و همچنان بوق میخورد و کسی پاسخگو نبود
ناامید خواستم قطع کنم که صدای کوک تو گوشم پیچید
–خاله؟
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:منم..ا/ت
–چیزی شده؟
لحن غریبش بازم بهش غالب شده بود
–فقط نگرانتون شدم..کی میای؟
–نگران نباش،ممکنه دیر بیام،منتظرم نمون
بعده یه خداحافظی کوتاه قطع کرد.
–چیزی نمیشه نگران نباش
لبخندی به روی خاله یو زدم
–خیالم راحت شد باهاش حرف زدم.
جونگ کوک
حال خوبی نداشت و مدام اسم ا/ت رو تکرار میکرد
–میخوام ببینمش،میخوام دخترمو ببینم
–نمیتونی
بلند شدم،از بالا نگاهی بهش انداختم،اونم دقیقا مثل ا/ت زیبا بود..شباهت ظاهرشون بیشتر از هرچیزه دیگهای به چشم میومد.
روبه جانگشین گفتم:حواست بهش باشه
سمت در قدم برداشتم اما صدای فریادش باعث شد از حرکت وایستم
–فکر کردی اگه بفهمه تو قاتل پدرشی چی میشه؟ نمیمونه پیشت حتی یک ثانیه..میمیره لعنتی میمیره!
شنیدن حرفاش تلنگری بود که منو به خودم اورد
–میمونه،نگهش میدارم.
اخرین جمله روگفتم و از خونه خارج شدم
- ۳.۴k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط