{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت
شبی گرگ را ناراحت دیدم...
با لاشه ی یک اهو به دهان به گله اومد !
گرگ های گله شاد از شکار او
پرسیدند چرا ناراحتی گرگ؟
گفت :
شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم ، دلم را ربود
هر شب به خواست پایم که نه
به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم
امشب محو او بودم که صدای سگان ولگرد را شنیدم
دویدم پریدم زیرگلویش را گرفتم و دریدمش
انچنان دوسش داشتم که نمیخواستم
"سهم دلم "نصیب" سگان ولگرد" شود.
دیدگاه ها (۳)

چارلی چاپلین میگوید:پس از عمری فقر، به ثروت وشهرت رسیدم.و آم...

....

ایــن روزهـــابــرای تنهـــــا شـــدنکــافیســــت فــقط صـــ...

 .:: '' حـــــــــــــــــﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻭﻧــــــــــــــﯽ ﺑـــــ...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت!ﺷﺒ...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت🐺 شبی ...

گرگ هرشب به شکارمیرفت وبی انکه چیزی شکارکند !!! بازمیگشت شبی...

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شب...

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شب...

شبی گرگر ناراحتی را دیدم با لاشه ی یک آهو دردهان به گله آمد...

گرگ هر شب به شکار می‌رفت و بی آنکه چیزی #شکار کند برمی‌گشت.ش...

شبی گرگی ناراحت رادیدم...با لاشه یک آهو ب گله آمد...گرگ های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط