{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی گرگر ناراحتی را دیدم

شبی گرگر ناراحتی را دیدم
با لاشه ی یک آهو دردهان به گله آمد....
گرگ های گله شاد از این شکار او....
پرسیدند چرا ناراحتی گرگ....؟
گفت در سیاهی شب چشمانش را دیدم
دلم را ربود....
شنیدم صدای سگان ولگرد را......
دویدم...
پریدم...
زیر گلویش را گرفتم و دریدمش....
دوستش داشتم
اما....
نمیخواستم طعمه ی من نصیب سگان ولگرد شود.....
دیدگاه ها (۱)

شبی گرگی ناراحت رادیدم...با لاشه یک آهو ب گله آمد...گرگ های ...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شب...

گرگ هرشب به شکارمیرفت وبی انکه چیزی شکارکند !!! بازمیگشت شبی...

گرگ هر شب به شکار می‌رفت و بی آنکه چیزی #شکار کند برمی‌گشت.ش...

گرگ هر شب میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...شبی گرگ ...

در کنج کوچه ی بن بستِ باغسار/یعنی درست کنار دو جویبار/ با ر...

تولد یک قهرمان پارت پنج

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط