{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی گرگی ناراحت رادیدم...با لاشه یک آهو ب گله آمد...گرگ ه

شبی گرگی ناراحت رادیدم...با لاشه یک آهو ب گله آمد...گرگ های گله شاد ازاین شکار او...پرسیدم چرا ناراحتی گرگ...؟ گفت: درسیاهی شب چشمانش را دیدم دلم را ربود...شنیدم صدای سگان ولگرد را...دویدم...پریدم...زیر گلویش راگرفتم ودریدمش... دوستش داشتمٌ اما...نمیخواستم طعمه من نصیب سگان ولگرد شود
دیدگاه ها (۳)

شبی گرگر ناراحتی را دیدم با لاشه ی یک آهو دردهان به گله آمد...

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شب...

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شب...

گرگ هرشب به شکارمیرفت وبی انکه چیزی شکارکند !!! بازمیگشت شبی...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هر شب میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...شبی گرگ ...

گرگ هر شب به شکار می‌رفت و بی آنکه چیزی #شکار کند برمی‌گشت.ش...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت🐺 شبی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط