سناریو درخواستی؛
سناریوی عضو هشتم بیتیاس | فراموشی
مکنه لاین
جیمین
یه جوری باهات رفتار میکنه که انگار یه چیزی رو پنهون کرده، اما تو نمیخوای باور کنی. همیشه حواسش بهت هست، اما یه چیزی توی نگاهش هست که... عجیب به نظر میاد. یه روز وقتی خوابی، احساس میکنی کسی کنارته. صدای نرمی رو میشنوی که خیلی آروم، انگار که از عمق قلبش حرف میزنه، زمزمه میکنه:
"کاش هیچوقت فراموش نمیکردی..."
چشمهاتو باز میکنی، اما جیمین از کنارت بلند شده، پشتش رو بهت کرده و داره از اتاق بیرون میره. شاید هم... تو فقط خواب دیده بودی؟
تهیونگ
گاهی وقتا یه جوری نگاهت میکنه که انگار یه دنیا حرف ناگفته داره. اما هیچوقت چیزی نمیگه. یه بار که از کنار آینه رد میشی، یه چیزی توجهت رو جلب میکنه. یه عکس که لای کیفش قایم شده. کنجکاوانه برش میداری، گرد و غبار روشو پاک میکنی و...
تو اونجایی. ولی نه فقط یه عکس معمولی. صورتت خندونه، و تهیونگ کنارت ایستاده، اما اون چشمایی که الان اینقدر پر از سکوتن، توی عکس پر از زندگیان.
قبل از اینکه فرصت کنی بیشتر نگاهش کنی، تهیونگ برمیگرده، عکس رو آروم از دستت میگیره و با لبخندی که کمی تلخ به نظر میاد، میگه: "خیلی وقت پیشه... فقط یه خاطرهست."
اما تو حس میکنی اون عکس، بیشتر از یه خاطرهست.
جونگکوک
همیشه باهات مثل یه دوست صمیمی رفتار میکنه، اما یه چیزی توی رفتاراش هست که انگار... بیشتر از یه دوسته. یه شب وقتی داری باهاش تمرین میکنی، بیهوا دستتو میگیره، نگاهش جدیتر از همیشهست. نفس عمیقی میکشه و بدون اینکه نگاهشو ازت برداره، میگه:
"تو قبل از اینکه همهچیو فراموش کنی... یه قولی بهم دادی. یادت نمیاد، درسته؟"
دهنتو باز میکنی تا چیزی بگی، اما هیچچیزی یادت نمیاد. حس میکنی قلبت محکمتر میزنه، انگار که یه چیزی توی عمق ذهنت قفل شده. یه چیزی که جونگکوک داره بهت یادآوری میکنه.
ولی اون فقط لبخند کمرنگی میزنه، انگشتاشو از دستت رها میکنه و میگه: "فراموشش کن. یه روز، شاید خودش یادت بیاد."
ولی تو میدونی... این فقط یه تسلی دادن ساده نبود.
به قلم زویی٭
(ماهکای زویی خواهشا برای اینکه پایانش باز بود اعصبانی نشین، میدونین... من زویی ام هیچوقت نوشته هام قابل پیش بینی نیست 😔🎀)
مکنه لاین
جیمین
یه جوری باهات رفتار میکنه که انگار یه چیزی رو پنهون کرده، اما تو نمیخوای باور کنی. همیشه حواسش بهت هست، اما یه چیزی توی نگاهش هست که... عجیب به نظر میاد. یه روز وقتی خوابی، احساس میکنی کسی کنارته. صدای نرمی رو میشنوی که خیلی آروم، انگار که از عمق قلبش حرف میزنه، زمزمه میکنه:
"کاش هیچوقت فراموش نمیکردی..."
چشمهاتو باز میکنی، اما جیمین از کنارت بلند شده، پشتش رو بهت کرده و داره از اتاق بیرون میره. شاید هم... تو فقط خواب دیده بودی؟
تهیونگ
گاهی وقتا یه جوری نگاهت میکنه که انگار یه دنیا حرف ناگفته داره. اما هیچوقت چیزی نمیگه. یه بار که از کنار آینه رد میشی، یه چیزی توجهت رو جلب میکنه. یه عکس که لای کیفش قایم شده. کنجکاوانه برش میداری، گرد و غبار روشو پاک میکنی و...
تو اونجایی. ولی نه فقط یه عکس معمولی. صورتت خندونه، و تهیونگ کنارت ایستاده، اما اون چشمایی که الان اینقدر پر از سکوتن، توی عکس پر از زندگیان.
قبل از اینکه فرصت کنی بیشتر نگاهش کنی، تهیونگ برمیگرده، عکس رو آروم از دستت میگیره و با لبخندی که کمی تلخ به نظر میاد، میگه: "خیلی وقت پیشه... فقط یه خاطرهست."
اما تو حس میکنی اون عکس، بیشتر از یه خاطرهست.
جونگکوک
همیشه باهات مثل یه دوست صمیمی رفتار میکنه، اما یه چیزی توی رفتاراش هست که انگار... بیشتر از یه دوسته. یه شب وقتی داری باهاش تمرین میکنی، بیهوا دستتو میگیره، نگاهش جدیتر از همیشهست. نفس عمیقی میکشه و بدون اینکه نگاهشو ازت برداره، میگه:
"تو قبل از اینکه همهچیو فراموش کنی... یه قولی بهم دادی. یادت نمیاد، درسته؟"
دهنتو باز میکنی تا چیزی بگی، اما هیچچیزی یادت نمیاد. حس میکنی قلبت محکمتر میزنه، انگار که یه چیزی توی عمق ذهنت قفل شده. یه چیزی که جونگکوک داره بهت یادآوری میکنه.
ولی اون فقط لبخند کمرنگی میزنه، انگشتاشو از دستت رها میکنه و میگه: "فراموشش کن. یه روز، شاید خودش یادت بیاد."
ولی تو میدونی... این فقط یه تسلی دادن ساده نبود.
به قلم زویی٭
(ماهکای زویی خواهشا برای اینکه پایانش باز بود اعصبانی نشین، میدونین... من زویی ام هیچوقت نوشته هام قابل پیش بینی نیست 😔🎀)
- ۱۶.۳k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط