آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۸
.
.
.
.
.
.
.
هیچ چیز.
فقط و فقط سیاهی میبینم.
از زمانی چشمام رو باز کردم هیچی نمیبینم ، اینجا هیچ نوری نداره و بوی تعفن میده. و همینطور هم سیگار. عجیبه اما واقعا بوی زننده ای رو ایجاد نکرده.
به نظر این اطراف واقعا هیچ چراغی نیست.
تاریکی برای من عذاب آوره.
یاد آوری خاطرات اون روز تاریک برام مثل شکنجه اس.¹
ای کاش میشد یکم نور اینجا باشه.....
قبل از اینکه آرزوم رو تموم کنم نور زیادی با چشمم برخورد کرد.
این خود مرگههههه😃💔✨
اه! لعنتی فکر کردم دیگه مجبور نیستم با تومیوکا بحث کنم و میتونم با آرامش زندگی بعدیم رو شروع کنم.
یه یارو خوش قیافه و لاغر مردنی ای میاد داخل و لبخند شیطانی میزنه. نسبتا جوون عه.
دو تا مرد با بدن های ورزیده هم دو طرفش ایستادن.
این رئیسشونه؟ انتظار نداشتم انقدر سازمان بچگونه ای باشن.
مرتیکه ی جوون خوشتیپ به نوچه هاش اشاره میکنه و اونا میان طرف من.
از رو زمین بلندم میکنن ، هر چقدر دست و پا میزنم هیچ اتفاقی نمیوفته.
ای کاش دهنم باز بود.
انتظار داشتم اینجا یه اتاق جادویی باشه و حتی قبل از تموم شدن، آرزوم بر آورده شه ولی خب این دنیای واقعی عه.
دو تا دست هام رو که از پشت بسته شدن با بازو های درشتشون میگیرن و بعد هم مجبورم میکنن دنبالشون برم.
به داخل یه راهروی سرد که نیمی از چراغ هاش سوختن قدم میزاریم.
توی راهرو جای لکه های خون باقی مونده. روی زمین ، روی دیوار ها ، حتی روی سقف.
اینجا باید جایی باشه که آدم ها رو میکشن یا شکنجه میکنن.
وحشیانه اس.
در انتهای راهرو یه در سبز رنگ وجود داره که روش یه تابلو با نوشته ی مزاحم نشوید چسبونده شده.
پسر هه در رو باز میکنه و میره داخل ، بادیگار هاش یا نوچه هاش ، هر خری که هستن هم من رو پرت میکنن داخل.
روی زمین میوفتم و قبل از اینکه برگردم و به عقب نگاه کنم ، در بسته شده بود.
همون جایی که افتادم روی زانو هام میشینم و بهش زل میزنم.
میخنده.
الان که از نزدیک بهش نگاه میکنم به نظرم واقعا آشناست.
؟؟ ببینم منو یادته کوچو؟
من رو میشناسه . یا باید توی مدرسه دیده باشمش یا دانشگاه. شاید هم همسایه ای چیزی بوده؟
+اوم اوم هوممممم💢
؟؟درسته هاهاهااااا دهنت بسته اس! میبینی چه حسی داره نتونی حرف بزنی؟
نتونی حرف بزنی؟ اون هیکارو عه؟
همون پسره ی شرّ مدرسه که جلوی همه زدم تو گوشش؟🤨
چقدر جذاب بوده و ما نفهمیدیم🗿🎀
؟؟یادت اومد؟
بعد از اون روز دیگه قلدری نمی کرد و انگار ساکت شده بود. در واقع دهنش رو بستم.
اینجور آدم ها باید ساکت بشن وگرنه برای آدم های ساکت بد تموم میشه.
میاد جلو و چونه ام رو میگیره. اهههه با اون دستای جذاب چندشش.
خم میشه و صورتش رو میاره جلو. مستقیم با چشمای پر از نفرتش به چشمام خیره میشه.
دلم میخواد تف کنم تو صورتش.
پست ترین آدن دنیاست. درد دیگران رو نادیده میگیره مخصوصا افراد ضعیف تر از خودش.
یه زمانی منم جزو اون افراد بودم.
اما تغییر کردم و آشناییم با گیو باعث شد در برابرش خونسرد باشم و مقابلش به ایستم.
هیکارو پوزخندی زد و گفت:«از کاراگاهی بازنشسته شدی و حالا چسبیدی به کار جر دادن اجساد؟»
همیشه از صحبت کردنش متنفر بودم. دلم میخواست الان با دستم یکی بزنم تو صورتش یا اگه ایستاده بودم با پا اینکار رو میکردم.
چونه ام رو رها میکنه و بلند میشه. به سمت میز سیاه رنگی که روش...... پرونده های دفتر من؟؟؟؟
ادامه دارد...
کم کم دارم به این می میبرم که شما واقعا داستان رو نمیخونید🗿😑🎀
.
.
.
.
.
.
هیچ چیز.
فقط و فقط سیاهی میبینم.
از زمانی چشمام رو باز کردم هیچی نمیبینم ، اینجا هیچ نوری نداره و بوی تعفن میده. و همینطور هم سیگار. عجیبه اما واقعا بوی زننده ای رو ایجاد نکرده.
به نظر این اطراف واقعا هیچ چراغی نیست.
تاریکی برای من عذاب آوره.
یاد آوری خاطرات اون روز تاریک برام مثل شکنجه اس.¹
ای کاش میشد یکم نور اینجا باشه.....
قبل از اینکه آرزوم رو تموم کنم نور زیادی با چشمم برخورد کرد.
این خود مرگههههه😃💔✨
اه! لعنتی فکر کردم دیگه مجبور نیستم با تومیوکا بحث کنم و میتونم با آرامش زندگی بعدیم رو شروع کنم.
یه یارو خوش قیافه و لاغر مردنی ای میاد داخل و لبخند شیطانی میزنه. نسبتا جوون عه.
دو تا مرد با بدن های ورزیده هم دو طرفش ایستادن.
این رئیسشونه؟ انتظار نداشتم انقدر سازمان بچگونه ای باشن.
مرتیکه ی جوون خوشتیپ به نوچه هاش اشاره میکنه و اونا میان طرف من.
از رو زمین بلندم میکنن ، هر چقدر دست و پا میزنم هیچ اتفاقی نمیوفته.
ای کاش دهنم باز بود.
انتظار داشتم اینجا یه اتاق جادویی باشه و حتی قبل از تموم شدن، آرزوم بر آورده شه ولی خب این دنیای واقعی عه.
دو تا دست هام رو که از پشت بسته شدن با بازو های درشتشون میگیرن و بعد هم مجبورم میکنن دنبالشون برم.
به داخل یه راهروی سرد که نیمی از چراغ هاش سوختن قدم میزاریم.
توی راهرو جای لکه های خون باقی مونده. روی زمین ، روی دیوار ها ، حتی روی سقف.
اینجا باید جایی باشه که آدم ها رو میکشن یا شکنجه میکنن.
وحشیانه اس.
در انتهای راهرو یه در سبز رنگ وجود داره که روش یه تابلو با نوشته ی مزاحم نشوید چسبونده شده.
پسر هه در رو باز میکنه و میره داخل ، بادیگار هاش یا نوچه هاش ، هر خری که هستن هم من رو پرت میکنن داخل.
روی زمین میوفتم و قبل از اینکه برگردم و به عقب نگاه کنم ، در بسته شده بود.
همون جایی که افتادم روی زانو هام میشینم و بهش زل میزنم.
میخنده.
الان که از نزدیک بهش نگاه میکنم به نظرم واقعا آشناست.
؟؟ ببینم منو یادته کوچو؟
من رو میشناسه . یا باید توی مدرسه دیده باشمش یا دانشگاه. شاید هم همسایه ای چیزی بوده؟
+اوم اوم هوممممم💢
؟؟درسته هاهاهااااا دهنت بسته اس! میبینی چه حسی داره نتونی حرف بزنی؟
نتونی حرف بزنی؟ اون هیکارو عه؟
همون پسره ی شرّ مدرسه که جلوی همه زدم تو گوشش؟🤨
چقدر جذاب بوده و ما نفهمیدیم🗿🎀
؟؟یادت اومد؟
بعد از اون روز دیگه قلدری نمی کرد و انگار ساکت شده بود. در واقع دهنش رو بستم.
اینجور آدم ها باید ساکت بشن وگرنه برای آدم های ساکت بد تموم میشه.
میاد جلو و چونه ام رو میگیره. اهههه با اون دستای جذاب چندشش.
خم میشه و صورتش رو میاره جلو. مستقیم با چشمای پر از نفرتش به چشمام خیره میشه.
دلم میخواد تف کنم تو صورتش.
پست ترین آدن دنیاست. درد دیگران رو نادیده میگیره مخصوصا افراد ضعیف تر از خودش.
یه زمانی منم جزو اون افراد بودم.
اما تغییر کردم و آشناییم با گیو باعث شد در برابرش خونسرد باشم و مقابلش به ایستم.
هیکارو پوزخندی زد و گفت:«از کاراگاهی بازنشسته شدی و حالا چسبیدی به کار جر دادن اجساد؟»
همیشه از صحبت کردنش متنفر بودم. دلم میخواست الان با دستم یکی بزنم تو صورتش یا اگه ایستاده بودم با پا اینکار رو میکردم.
چونه ام رو رها میکنه و بلند میشه. به سمت میز سیاه رنگی که روش...... پرونده های دفتر من؟؟؟؟
ادامه دارد...
کم کم دارم به این می میبرم که شما واقعا داستان رو نمیخونید🗿😑🎀
- ۸.۲k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط