یه بار از دم درِ یه خونه ای رد می شدیم، من بلند بلند با ذ

یه بار از دم درِ یه خونه ای رد می شدیم، من بلند بلند با ذوق
گفتم: وای مامان بیا ببین بوی بابابزرگ میاد اینجا! 😍 😃





مامانم یه پس گردنی زد بهم و گفت:
آبرویزی نکن کصافط ...
بوی تریاکه 😑 😂



‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۹)

چند پارتی

جدایی

پنهان عشق

پنهان عشق

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه ...

P.1 | ....وقتی یهویی.(ساعت حدود ۹ صبح بود که بالاخره چشمام ر...

رمان جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط