P:¹⁷ «قربانی»
با حرفی ک زدم...سرشو انداخت پایین...انگار خجالت میکشید تو صورتم نگاه کنه...من فقط ی شوخی کردم اون واقعا زیبا بود..چطور تونست با یه حرف باور کنه ک زشته...
کوک:ا.ت؟!
ا.ت:.............
کوک:ا.ت شوخی کردم قصدم این نبود که ناراحتت کنم...واقعا معذرت میخوام...میشه ببخشیم..
ا.ت:نه از دست تو ناراحت نیستم..
کوک:پس چرا اینجوری شدی.
ا.ت:اممممم یاد یه چیزی افتادممم...
کوک:خب بگو یاد چی افتادی منم بدونم.
ا.ت:چیزی نیست...
کوک:ا.ت میدونم بابت حرف من ناراحت شدی...اما باور کن این ی شوخی بود...تو واقعا زیبا ترین دختری هستی ک تا حالا تو عمرم دیدم...لطفا ناراحت نشو. دیگه اینکار و نمیکنم...
ا.ت:میدونم شوخی کردی اما بهتره دیگه این قضیه رو ادامه ندیم...بغیه سوالات رو بپرس.
کوک:باشه...ولی تو سوال نکردی ازم.
ا.ت:چ..چی..آها من باشه...(نفس عمیق) خب الان میپرسم...
ا.ت:راستش ت...تو دستفروشی؟!!
کوک:اممم خب من ک نه...یعنی اره اون دوستم ک اونشب دیدی اسمش جیمین بود...اون دستفروش هست و ما هم گاهی میریم کمکش و با هم پول در میاریم...
ا.ت:آخی گناه داره...خیلی خوشگل و کیوته...میشه بازم ببینمش...آخه یجورایی رفتارش باحال بود...
کوک:چییی...امم خب باشهه یه روز میبرمت پیشش.
ا.ت:میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟!
کوک:اره بپرس...
ا.ت:تو بچه کجایی؟!
کوک: پایین.
ا.ت:پایین کجا؟
کوک:پایین همه جا !!
ا.ت:چی؟!
کوک:بیخیال...بازم اگه سوال داری بپرس...اما اگه نوبت من شد نباید دیگه طفره بری از جواب دادن.
ا.ت:باشه(خنده)
ا.ت:خب این سواله آخره...خانوادت کجان؟!
کوک:........................
ویو ا.ت
با سوال یهویی که کردم بدجور رفت تو فکر...قیافش طوری شد ک از پرسیدن سوالم و گرفتن جوابش پشیمون شدم...اومدم دهن باز کنم بگم که نمیخواد چیزی بگی که خودش گفت:
کوک:ا.ت من....راستش خانوادم رو از دست دادم...اونا برای من مردن..
با این حرفش خیلی ناراحت شدم...میخواستم جو رو عوض کنم.
ا.ت:بیخیال کوک...اگه فکر کردن راجبش ناراحتت میکنه،پس بهش فکر نکن...منم نباید این سوال رو میکردم...اما اگه چیزی هست ک از درون خودت ناراحتت میکنه و نمیتونی ب کسی بگی،خبببب...من هستم و به کسی هم چیزی نمیگم...
کوک:تو گوش میدی ؟
ا.ت:اوهوم
کوک:راستش خانواده من همچین وضعیت مالی خوبی نداشتن...اونا هیچ وقت بچه نمیخواستن چون نمیتونستند از پس هزینش بربیان...یه شب نمیدونم چجوری ک...که یکی...امم اونکارو دور از چشم بابام با مامانم میکنه...البته به زور...امم
ا.ت:خب ادامه بده...خجالت نکش.
کوک:خب اون شب مامانم راجبش به بابام چیزی نگفت اما بعد چند هفته فهمید ک منو حامله هس...اولش میخواست به پدرم نگه اما وقتی ک دیگه ماه ها طول کشید و شکمش بیشتر خودنمایی میکرد مجبور شد بگه...اون نمیخواست ک بچش سقط بشه البته بچه ای که از یه مرد دیگه بود..مثل یه جور خیانت..ولی ناخواسته...اما میدونست ک بابام نمیزاره...بهرحال هرچی ک بود مامانم این موضوع رو با بابام درمیون گذاشت و این باعث درگیری و اختلاف اونا شد...بابام به مامان گفت ک بچه رو سقط کنه اما بعد چند روز فهمید هنوز این کارو نکرده و تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه... تقریبا یه هفته بعد شب که مامانم خواب بود میخواست اونکارو بکنه. میدونی میخواست منو بکشه البته من بچه اون نبودم پس براش اهمیت نداشت...اما همون شب عموم ک از پدرم برام بیشتره اومدو جلوی اونو گرفت و نزاشت این کارو کنه...تا چند ماه بعدش مامانم منو ب دنیا میاره اما بلافاصله تصمیم میگیرند منو بزارن پرورشگاه...من تا چهار سالگی پرورشگاه بودمو اصلا اونجا وضعیت خوبی نداشت...انگار بچه هارو اسیر آوردن...مثل یه دیوونه خونه بود..تا اینکه یه روز اسم منو صدا زدن ک پدر و مادرم اومدن...اون موقع به من دروغ گفتن ک پدر و مادرم منو گم کردن...و الان میخوان منو ببرن...
____________________________
🥱🥱
شبتون پر از رویا های بنفش خوشگلاممم✨💜🌬️
کوک:ا.ت؟!
ا.ت:.............
کوک:ا.ت شوخی کردم قصدم این نبود که ناراحتت کنم...واقعا معذرت میخوام...میشه ببخشیم..
ا.ت:نه از دست تو ناراحت نیستم..
کوک:پس چرا اینجوری شدی.
ا.ت:اممممم یاد یه چیزی افتادممم...
کوک:خب بگو یاد چی افتادی منم بدونم.
ا.ت:چیزی نیست...
کوک:ا.ت میدونم بابت حرف من ناراحت شدی...اما باور کن این ی شوخی بود...تو واقعا زیبا ترین دختری هستی ک تا حالا تو عمرم دیدم...لطفا ناراحت نشو. دیگه اینکار و نمیکنم...
ا.ت:میدونم شوخی کردی اما بهتره دیگه این قضیه رو ادامه ندیم...بغیه سوالات رو بپرس.
کوک:باشه...ولی تو سوال نکردی ازم.
ا.ت:چ..چی..آها من باشه...(نفس عمیق) خب الان میپرسم...
ا.ت:راستش ت...تو دستفروشی؟!!
کوک:اممم خب من ک نه...یعنی اره اون دوستم ک اونشب دیدی اسمش جیمین بود...اون دستفروش هست و ما هم گاهی میریم کمکش و با هم پول در میاریم...
ا.ت:آخی گناه داره...خیلی خوشگل و کیوته...میشه بازم ببینمش...آخه یجورایی رفتارش باحال بود...
کوک:چییی...امم خب باشهه یه روز میبرمت پیشش.
ا.ت:میتونم یه سوال دیگه بپرسم؟!
کوک:اره بپرس...
ا.ت:تو بچه کجایی؟!
کوک: پایین.
ا.ت:پایین کجا؟
کوک:پایین همه جا !!
ا.ت:چی؟!
کوک:بیخیال...بازم اگه سوال داری بپرس...اما اگه نوبت من شد نباید دیگه طفره بری از جواب دادن.
ا.ت:باشه(خنده)
ا.ت:خب این سواله آخره...خانوادت کجان؟!
کوک:........................
ویو ا.ت
با سوال یهویی که کردم بدجور رفت تو فکر...قیافش طوری شد ک از پرسیدن سوالم و گرفتن جوابش پشیمون شدم...اومدم دهن باز کنم بگم که نمیخواد چیزی بگی که خودش گفت:
کوک:ا.ت من....راستش خانوادم رو از دست دادم...اونا برای من مردن..
با این حرفش خیلی ناراحت شدم...میخواستم جو رو عوض کنم.
ا.ت:بیخیال کوک...اگه فکر کردن راجبش ناراحتت میکنه،پس بهش فکر نکن...منم نباید این سوال رو میکردم...اما اگه چیزی هست ک از درون خودت ناراحتت میکنه و نمیتونی ب کسی بگی،خبببب...من هستم و به کسی هم چیزی نمیگم...
کوک:تو گوش میدی ؟
ا.ت:اوهوم
کوک:راستش خانواده من همچین وضعیت مالی خوبی نداشتن...اونا هیچ وقت بچه نمیخواستن چون نمیتونستند از پس هزینش بربیان...یه شب نمیدونم چجوری ک...که یکی...امم اونکارو دور از چشم بابام با مامانم میکنه...البته به زور...امم
ا.ت:خب ادامه بده...خجالت نکش.
کوک:خب اون شب مامانم راجبش به بابام چیزی نگفت اما بعد چند هفته فهمید ک منو حامله هس...اولش میخواست به پدرم نگه اما وقتی ک دیگه ماه ها طول کشید و شکمش بیشتر خودنمایی میکرد مجبور شد بگه...اون نمیخواست ک بچش سقط بشه البته بچه ای که از یه مرد دیگه بود..مثل یه جور خیانت..ولی ناخواسته...اما میدونست ک بابام نمیزاره...بهرحال هرچی ک بود مامانم این موضوع رو با بابام درمیون گذاشت و این باعث درگیری و اختلاف اونا شد...بابام به مامان گفت ک بچه رو سقط کنه اما بعد چند روز فهمید هنوز این کارو نکرده و تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه... تقریبا یه هفته بعد شب که مامانم خواب بود میخواست اونکارو بکنه. میدونی میخواست منو بکشه البته من بچه اون نبودم پس براش اهمیت نداشت...اما همون شب عموم ک از پدرم برام بیشتره اومدو جلوی اونو گرفت و نزاشت این کارو کنه...تا چند ماه بعدش مامانم منو ب دنیا میاره اما بلافاصله تصمیم میگیرند منو بزارن پرورشگاه...من تا چهار سالگی پرورشگاه بودمو اصلا اونجا وضعیت خوبی نداشت...انگار بچه هارو اسیر آوردن...مثل یه دیوونه خونه بود..تا اینکه یه روز اسم منو صدا زدن ک پدر و مادرم اومدن...اون موقع به من دروغ گفتن ک پدر و مادرم منو گم کردن...و الان میخوان منو ببرن...
____________________________
🥱🥱
شبتون پر از رویا های بنفش خوشگلاممم✨💜🌬️
- ۱۹.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط