رمان: #رقص_در_میان_اتش

رمان: #رقص_در_میان_اتش

پارت ششم: تقاصِ پررویی و مشت‌های آهنی

(زنگ تفریح توی حیاط مدرسه غلغله بود. هستی با همون استایل جذاب و سردش روی نیمکت سنگی نشسته بود و داشت به نقشه‌های توی سرش فکر می‌کرد که ناگهان سایه‌ای روی سرش افتاد. سرش رو بالا آورد و با نگاه بی‌تفاوتش به فلیکس خیره شد که با یه پوزخند منزجرکننده و چندتا از دوستای قلدروش جلوش ایستاده بودن)

فلیکس (با لحنی لوس و طلبکار)
فلیکس: اوه... پس تو همون دختر جدیده‌ای که خیلی برای خودت کسی شدی! شنیدم از اون پرروهایی که برای همه شاخ و شونه می‌کشی. ولی اینجا حیاطِ منه، بچه‌جون... بهتره بفهمی با کی طرفی وگرنه...

(هستی اصلاً به حرف‌هاش گوش نداد. بی‌محابا از روی نیمکت بلند شد، دست‌هاش رو توی جیب کت چرمی‌اش برد و با یه پوزخند سرد تو چشم‌های فلیکس زل زد)
هستی:وگرنه چی؟» کارت‌های بازی رو من پخش می‌کنم، فندق! گورت رو گم کن اونور، حوصله‌ی دیدن قیافه‌ی حالت تهوع‌آورت رو ندارم.

فلیکس که از این همه بی‌اعتنایی و گستاخیِ هستی به شدت عصبانی شده بود، دستش رو دراز کرد تا بازوی هستی رو محکم بگیره و تهدیدش کنه فلیکس: مثل اینکه زبونت خیلی دراز شده، دختره‌ی...

(اما قبل از اینکه دست فلیکس به هستی برسه، سرعتِ عمل هستی همه‌ی محاسباتش رو به هم ریخت!)

(در یک ثانیه، هستی دستش رو از جیبش بیرون کشید و با تمام قدرت، یک مشت سنگین و مستقیم به وسط بینی فلیکس کوبید! صدای خرد شدن غضروف بینی توی محوطه پیچید. فلیکس از شدت درد جیغی کشید و عقب عقب رفت)

فلیکس (در حالی که دستش رو روی بینی خون‌آلودش گذاشته بود، با چشم‌های گرد شده از درد و شوک فریاد زد) فلیکس: آییی... دستت بشکنه روانی! بچه‌ها بگیریدش!

(دو تا از دوستای فلیکس خواستن به سمت هستی حمله‌ور بشن، اما هستی قبل از اینکه اونا دست از پا خطا کنن، جاخالی داد و با یک چرخش سریع، دومین مشتِ محکم و آهنیش رو زیر چانه‌ی فلیکس فرود آورد! فلیکس مثل یک کیسه بوکسِ بی‌جان افتاد کف زمین و از هوش رفت)

(سکوتِ مرگباری حیاط مدرسه رو فرا گرفت. همه‌ی دانش آموزا با دهن‌های باز و چشم‌های گرد شده به هستی نگاه می‌کردند که با خونسردیِ تمام، داشت خاک روی دستکش چرمی‌اش رو می تکوند)

(کمی اون طرف‌تر، جونگکوک، تهیونگ و یونگی که از پنجره‌ی طبقه بالا شاهد این صحنه بودن، برای لحظه‌ای خشکشون زد. تهیونگ سوت بلندی کشید و با چشمای گرد شده گفت:)
& وای خدا... این دختره رسماً یه قاتل حرفه‌ایه! فلیکس رو تو دو حرکت نابود کرد!

(جونگکوک اما چیزی نگفت. خیره شده بود به هستی؛ دختری که با اقتدار وسط حیاط ایستاده بود و به جای ترساندن، قلب همه‌ی آدم ها رو به لرزه درآورده بود. گوشه‌ی لب جونگکوک بالا رفت و تو دلش زمزمه کرد:)
- بازی داره جالب‌تر میشه، ملکه...



پایان پارت ششم 🔥
شرایط پارت هفتم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵

نویسنده: hasti
دیدگاه ها (۰)

رمان: #رقص_در_میان_اتش پارت سوم: ورودِ نقاب‌دار و نگاه‌های خ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

#مافیا_عزیز_من#Part29فلیکس با قدم‌های بلند و پرقدرت، در حالی...

پارت ۱۹۵

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒ویو اِریامرد اسلحه رو دوباره بالا آورد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط