اولین بارمه سناریو میزارم وووهوووو
★سناریو★وقتی باهاشون قهری★
°•°•°RM•°•°•___
ت اتاق رفته بودی و داشتی گریه میکردی چون احساس میکردی بت اهمیت نمیده. برا اینک نیاد ت اتاق درو قفل کردی و بلند بلند گریه میکردی.
از بس گریه کردی چشات قرمز شد و خوابت برد. نامجون فهمید خوابیدی برا همین کلید یدک از زیر گلدون آورد و درو باز کرد و وقتی دید ت وضعیت بدی هستی برایداستایل بغلت کرد و بردت رو تخت و وقتی بیدار شدی بت توضیح داد ک چون فشار کار زیادی روشه نمیتونه خیلی استراحت کنه.
°•°•JIN°•°•°__
باهم دیگ دعواتون شده بود و خیلی باهم حرف نمیزدین. معمولا درحد سلام و خدافظی حرف میزدید. یروز جین از این موضوع خسته شده بود و ی قاشق رو گذاشت رو ماهیتابه تا داغ شه. توهم ت بالکن داشتی ب بیرون نگاه میکردی ک ببینی چخبره. جین وقتی دید ت حواست نیس اروم اومد ت بالکن و قاشق رو روی شونت گذاشت. ک اونموقع ازت پرسید:آشتی میکنی یا نه؟. توهم چون مجبور بودی قبول کنی گفتی آره.
__°•°•°•°SUGA°•°•°•____
از این ناراحت بودی ک چرا فقد میخوابه و کار دیگه ای نمیکنه. یروز دیگ از خوابیدناش خسته شدی و بدجور قهر کردی. غذا نمیخوردی،حرف نمیزدی،کادوهاشو پس میزدی و کاری نمیکردی.
سعی کرد طوری رفتار کنه ک براش مهم نیس ولی دیگ دلش برای خندههات تنگ شد و تورو برد سینما و باهم آشتی کردین
____°•°J_HOPE•°•°_____
خیلی دستت مینداخت و اذیتت میکرد ولی اینا از روی دوست داشتن بود ولی ت ب جنبه تحقیر کردن بش نگاه کردی و باش قهر کردی. جدیدا متوجه این شد ک دیگ بغلش نمیخوابی و بش بیمحلی میکنی و...برا همین دلیلش رو فهمید و یروز از پشت محکم بغلت کرد و از دلت دراورد.
___°•°•JIMIN°•°•___
معمولا تا ساعت³ نمیومد خونه و از دستش شاکی بودی. یروز ازش پرسیدی چرا انقد دیر میاد گف ت کمپانی ام وی داریم منتشر میکنیم و کار زیاد میکشیم. ولی ت بش شک داشتی چون کارکنای بیگ هیت ساعت¹⁰ میخوابیدن. برا همین زنگ زدی بیگ هیت و گف ک اتفاقا جیمین خیلی وقته نیومده کمپانی. و ت بش شک کردی. فردا ک بیدار شدی دیدی کلی عروسک و جینگیلی جات رو تختته و فهمیدی جیمین خواسته از دلت دربیاره
و بخشیدیش.
___•°•°•°V°•°•°_____
وقتی یروز باش رفته بودی بار گمش کرده بودی و وقتی پیداش کردی دیدی ی دختر دیگ زیرشه. از دستش خیلی ناراحت بودی و برگه طلاق رو وقتی صب از خواب بیدار شد چسبوندی ت صورتش و گفتی امضا کنه. گف:چاگیااا وقتی مستم هیچی دست خودم نیس توهم یبار زیر ی پسره ت بار بودی ولی من اومدم برگه طلاق بت بدم؟. با حرفش یذره ت فکر رفتی و گریت گرفت و تهیونگ گف اشکال نداره ی اشتباه کوچیک بوده میشه منو ببخشی؟ و توهم بخشیدیش
___•°•°JK•°•___
ت گیم بش باخته بودی و مجازاتت این بود ک ی هفته کامل و هرروز اون هفته🔞کنین. توهم خیلی ناراحت بودی و قهر کردی. چون دیگ داشتی دخترونگیت رو از دست میدادی. رفتی ت اتاق و درو قفل کردی و بلند بلند گریه کردی. ولی هیچ کلید یدکی نداشتین. کوک هم خیلی بدش میومد ت گریه کنی برا همین محکم خودشو میکوبید ب در و بزور درو شکست و اومد ت.وقتی این صحنه دیدی باورت نمیشد.یعنی اون بخاطر من خودشو زخمی کرد؟برا همین گریت شدت گرفت و رفتی بغلش و بخشیدیش
°•°•°RM•°•°•___
ت اتاق رفته بودی و داشتی گریه میکردی چون احساس میکردی بت اهمیت نمیده. برا اینک نیاد ت اتاق درو قفل کردی و بلند بلند گریه میکردی.
از بس گریه کردی چشات قرمز شد و خوابت برد. نامجون فهمید خوابیدی برا همین کلید یدک از زیر گلدون آورد و درو باز کرد و وقتی دید ت وضعیت بدی هستی برایداستایل بغلت کرد و بردت رو تخت و وقتی بیدار شدی بت توضیح داد ک چون فشار کار زیادی روشه نمیتونه خیلی استراحت کنه.
°•°•JIN°•°•°__
باهم دیگ دعواتون شده بود و خیلی باهم حرف نمیزدین. معمولا درحد سلام و خدافظی حرف میزدید. یروز جین از این موضوع خسته شده بود و ی قاشق رو گذاشت رو ماهیتابه تا داغ شه. توهم ت بالکن داشتی ب بیرون نگاه میکردی ک ببینی چخبره. جین وقتی دید ت حواست نیس اروم اومد ت بالکن و قاشق رو روی شونت گذاشت. ک اونموقع ازت پرسید:آشتی میکنی یا نه؟. توهم چون مجبور بودی قبول کنی گفتی آره.
__°•°•°•°SUGA°•°•°•____
از این ناراحت بودی ک چرا فقد میخوابه و کار دیگه ای نمیکنه. یروز دیگ از خوابیدناش خسته شدی و بدجور قهر کردی. غذا نمیخوردی،حرف نمیزدی،کادوهاشو پس میزدی و کاری نمیکردی.
سعی کرد طوری رفتار کنه ک براش مهم نیس ولی دیگ دلش برای خندههات تنگ شد و تورو برد سینما و باهم آشتی کردین
____°•°J_HOPE•°•°_____
خیلی دستت مینداخت و اذیتت میکرد ولی اینا از روی دوست داشتن بود ولی ت ب جنبه تحقیر کردن بش نگاه کردی و باش قهر کردی. جدیدا متوجه این شد ک دیگ بغلش نمیخوابی و بش بیمحلی میکنی و...برا همین دلیلش رو فهمید و یروز از پشت محکم بغلت کرد و از دلت دراورد.
___°•°•JIMIN°•°•___
معمولا تا ساعت³ نمیومد خونه و از دستش شاکی بودی. یروز ازش پرسیدی چرا انقد دیر میاد گف ت کمپانی ام وی داریم منتشر میکنیم و کار زیاد میکشیم. ولی ت بش شک داشتی چون کارکنای بیگ هیت ساعت¹⁰ میخوابیدن. برا همین زنگ زدی بیگ هیت و گف ک اتفاقا جیمین خیلی وقته نیومده کمپانی. و ت بش شک کردی. فردا ک بیدار شدی دیدی کلی عروسک و جینگیلی جات رو تختته و فهمیدی جیمین خواسته از دلت دربیاره
و بخشیدیش.
___•°•°•°V°•°•°_____
وقتی یروز باش رفته بودی بار گمش کرده بودی و وقتی پیداش کردی دیدی ی دختر دیگ زیرشه. از دستش خیلی ناراحت بودی و برگه طلاق رو وقتی صب از خواب بیدار شد چسبوندی ت صورتش و گفتی امضا کنه. گف:چاگیااا وقتی مستم هیچی دست خودم نیس توهم یبار زیر ی پسره ت بار بودی ولی من اومدم برگه طلاق بت بدم؟. با حرفش یذره ت فکر رفتی و گریت گرفت و تهیونگ گف اشکال نداره ی اشتباه کوچیک بوده میشه منو ببخشی؟ و توهم بخشیدیش
___•°•°JK•°•___
ت گیم بش باخته بودی و مجازاتت این بود ک ی هفته کامل و هرروز اون هفته🔞کنین. توهم خیلی ناراحت بودی و قهر کردی. چون دیگ داشتی دخترونگیت رو از دست میدادی. رفتی ت اتاق و درو قفل کردی و بلند بلند گریه کردی. ولی هیچ کلید یدکی نداشتین. کوک هم خیلی بدش میومد ت گریه کنی برا همین محکم خودشو میکوبید ب در و بزور درو شکست و اومد ت.وقتی این صحنه دیدی باورت نمیشد.یعنی اون بخاطر من خودشو زخمی کرد؟برا همین گریت شدت گرفت و رفتی بغلش و بخشیدیش
- ۱۸.۶k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط